245یه دوستی دیگه ...
پاک شد .
به یه چیزی خیلی علاقه دارم که نمیدونم درسته یا غلط . شک دارم . اون یه چیز باعث حال خوبم خیلی جاها بوده . باعث پر شدن تنهاییام . باعث بعضی از اعتقاداتم . اما از طرفی درست و از طرفی نادرست هست . اگه بخوام کلا رها کنم ، خیلی برام سخته . خاطراتی که باهاش دارم ، روزایی که گذروندم ... با خودم میگم بیخیال حرف بقیه ، تو فقط از بودنش لذت ببر . اما .. ذهنم و خیلی درگیر کرده . ترک چیزی که حالت و خوب میکنه و بهت آسیبی نزده ، سخت نیست ؟
میترسم روزی با این حرف روبه رو بشم که اون چیز واقعا بده ، حقیقت بکوبه توی صورتم ، بعد با خودم بگم یعنی این همه مدت اشتباه کردم ؟ حتی نمیدونم چطور باید برخورد کنم باهاش ...
قبول کردنش سخته .
میدونید چیه ،،، فقط دلم خواست بگم امام رضا رو خیلی دوست دارم !! همین :)
امروز که از خواب بیدار شدم ، تصمیم گرفتم ورزش کنم . حالا که باشگاه نمیرم خونه انجام میدم . نمیدونم چرا با چهارتا حرکت کوچیک سرم گیج رفت و افتادم !! باشگاه فیتنس کار میکردم ، تازه لول گرم کردن بودم که چشمام سیاهی رفت . فکر کنم چون ناشتا بودم اینطوری شدم . روزای قبل اتفاق نمی افتاد .
خیلی وقته از آب و هوای اینجا نگفتم . الان یه آفتاب بهاری قشنگیه که نگووو =)) دلم میخواد برم بیرون پیاده روی اما نمیشه .. یه باد نسبتا ملایم اما سردی هم پیچیده تو اتاقمون .
راستی کلی اتفاق افتاد اما سرتیتر خبرها این که کل اتاق و کمد دیواری کردیم و فرش قدیمی هم دادیم بیرون ، به جاش از این موکت های پرز بلند هست مثل فرشه ، از اونا گرفتیم . جوری که اتاق نظم گرفته باشکوهه !!! از شر بی جایی خلاص شدم خداروشکر .
حالمان هم خوب است ، خوب ابری متمایل به آفتابی ، گاهی غروب ، گاهی شب . کلا در احوالات متغیری به سر میبرم اما میگذره ... اخبار مریضم میکنه ، کتابام و سریالام و شغلم = درمان .
خونه هنوز هم متشنجه ،، البته اگه نباشه طبیعی نیست . و این وضع به مرور عادی و خسته کننده میشه . صدای داد و بیداد مثل مته مغز و سوراخ میکنه ( یه خواهش !! اگه میخواین ازدواج کنید ، کسی رو انتخاب کنید که بتونید باهاش مکالمه کنید ، بتونید مشکلات رو راحت حل کنید . بتونید با هم کنار بیاین . در غیر این صورت ازدواج نکنید . اگر هم که کردین حالاحالاها بچه دار نشید ، بچه رو اسیر خودتون میکنید . با تشکر !)
دیگه چی ؟ نمیدونم . دوست دارم سوال بپرسید جواب بدم .
میخواستن از کلاس زبان حذفم کنن از بس شرکت نکردم و تکالیف ارسال نکردم =) نمیدونم چی بگم .. نمیدونم چه مرگمه ..
همین که یه ترم حذفم نکرده و رحم داشته کلیه :) باید یه تکونی به خودم بدم .. اینجوری نمیشه ،، دارم گند میزنم به زندگیم ...
این حجم از بی هدفی برای من سمه :)
وقتی دلایل حال خوبت ، میشن دلایل حال بدت :)))))
_ پاک شد .
امروز اولین جلسه ی کاری منه . بعد از تقریبا دو ماه مجدد اومدم سر کار . به طرز عجیبی استرس دارم ... الان وسط کلاسم و تمرین دادم . سعی میکنم با بچه ها مهربون باشم و لبخند بزنم ، از کلمات محبت آمیز استفاده کنم ... خانواده ها باهام صحبت کردن و حس کردم دیگه قلبم نمیزنه . مادرها زیاد ازم توقع دارن ، و من نگرانم خوب پیش نره ... اون ها فکر میکنن دختراشون پیکاسو یا چیزی ان !! و منم وظیفه ی کشف این پیکاسوهای مامانی و دارم ! پشت سر هم داد میزنن خانم ، خانم ، خانمم و من حس میکنم کل کلاس داره دور سرم میچرخه . بعضیا که من و از تابستون میشناسن خیلی راحت ترم ، فاطمه جون صدام میزنن . چون مهمون داریم امروز ده دقیقه تاخیر داشتم ، انقدر هول کرده بودم که الان فک و سرم درد میکنه . وقتی کسی از اولیا یا مسئول های آموزشگاه سوال میپرسه ، احمقانه با صدای تقریبا بلند براشون تند تند حرف میزنم و نمیذارم چیزی بگن . اون لحظه حس میکنم خیلی احمق دیده میشم . بعد هم یه لبخند کج و کوله میزنن و میرن . بعضی اوقات کلمات داخل دهنم نمیچزخه و گند میزنم . ( قبل کرونا خیلی اجتماعی تر بودم ، بعد کنکور این بلاها داره سرم میاد ) از تعارف متنفرم ، مثل قربون شما ، فدا شما ، عزیزی ، فلانی ، بساری ... بعضی اوقات سعی میکنم با نگاهم بفهمونم که : خواهش میکنم تمومش کن و برو چون توی کلمات تعارفی کم آوردم !
صدای مامانا میاد که دارن با هم صحبت میکنن . بین مربی ها از همه کم سن و سال ترم و نمیدونم چطور باید با بقیه که هم سن مامانم ان ارتباط بگیرم . فکر کنم باید یه کم بیشتر آرامش خودم و حفظ کنم . نفس عمیق بکشم و به صداهای اطراف گوش ندم تا آروم تر شم...
داییم بعد مدت ها برگشته ،،، خیلی دوسش دارم اما
از بعضی حرفاش ناراحت میشم :)
دیگه صمیمیت قبل و نداریم
شایدم من حساس و بی جنبه شدم ..
دیشب تا نزدیکای سه و نیم بیدار بودم . یاد ۵ سال پیش افتادم . اونقدری کلافه شدم که نتونستم بخوابم .
اون زمان فقط ۱۳ سال داشتم . طی یه سری اتفاقاتی که دوست ندارم بگم ،، از همون روز ها مشکلات معده من شروع شد و توی سن کم زخم معده گرفتم . یادمه شنبه بود ، خبرای خوبی نشنیدم صبحش . ناگهان زنگ کلاس زبان حالم بد شد . اونقدری که کل بدنم شروع کرد به درد گرفتن و معدم از همه بدتر . به مادرم زنگ زدن بیاد دنبالم و حتی اون صحنه هم خوب به خاطر دارم که داخل راهرو مدرسه تقریبا افتادم ... جلوی آدم هایی افتادم که وجودم براشون ارزشی نداشت . هنوز هم اون حس ضعف و تحقیر داخل وجودمه . افسردگی من همون روز ها استارت خورد .. داخل مدرسه ای درس میخوندم که همه گرگ بودن ! خانواده های ثروتمندی که کلی امتیاز و پارتی داشتن . اون زمان نمیدونستم چطور کم پولی و زندگی معمولیم و ازشون مخفی کنم ، و این شروع تحقیر های بزرگ تر بود . بماند که خودم چه نادونی کردم و سال هشتم چه بلاهایی سر خودم با ندونم کاری هام آوردم . جوری که کل مدرسه پشت سرم شروع میکردن به صحبت کردن . همه از کلماتی مثل عقده ای و روانی و ... دربارم استفاده میکردن . بعضی نگاه ها هم ترحم انگیز بود . این که چطور به اون مدرسه رفتم طولانیه ولی بیشتر دووم نیاوردم سال آخر ( نهم ) مدرسم و عوض کردم . وقتی مدرسم و عوض کردم تقریبا یاد گرفتم چطور زندگی واقعیم و از بقیه پنهون کنم . چطور نذارم متوجه ضعفام بشن و زمانی که وارد هنرستان شدم نذاشتم حتی یک نفر بفهمه از نظر مالی ضعیفم .
از همون کلاس هشتم گریه های احمقانه من شروع شد ، با کوچک ترین چیزی میزدم زیر گریه . کنترل احساساتم و از دست داده بودم . متنفرم از زمان هایی که جلوی خیلی ها نتونستم آروم بمونم و با خشم و پرخاش گریه کردم .. اشکام و کسایی دیدن که نباید . وقتی یادم میفته عصبی تر میشم . وقتی گریه میکردم دیدم خنده های تمسخر آمیز آدم های عوضی و . هنوزم که هنوزه بهم یادآوری میکنن ...
هنرستان عوض شدم ، اونقدری که همکلاسی هام بهم میگفتن احساس ندارم !! آدمی مثل من که همه میگفتن اشکش دم مشکشه ، آدمی که میگفتن پخمه و بی عرضه هست ، داخل هنرستان و جامعه کس دیگه ای شده بود .. که بیشتر این ها به خاطر عوض شدن مدرسم بود . تازه فهمیده بودم باید چطور از دیگران فاصله بگیرم . به من میگفتن بی اعصابم ، درستم بود ... کسی نمیتونست بهم حرفی بزنه چون چنان باهاش بحث و دعوا میکردم که کم میاورد ... حس خوبی داشت ! حس قدرت داشت .. اما وقت هایی که تنها میشدم از درون انگار خالی بودم . انگار ضعیف تر میشدم .. وقتی به جلسات بزرگی دعوت میشدم همیشه خودم سخنران بودم . بعد از هر سخنرانی کل انرژیم و از دست میدادم و حس میکردم دارم خفه میشم .
همه و همه ی این ها روی هم اومدن و گذشته رو تشکیل دادن . گذشته ای که خواب شب و از من گرفت و لحظه ای از ذهنم پاک نشد . از هر روشی که بگید استفاده کردم اما جواب نداد .
به حدی رسید که دیگه فقط داخل ذهن خودم موند . هیچوقت نتونستم کامل دربارش با کسی حرف بزنم .. حتی اینجا . حتی اینجاهم جرعت نوشتن حقیقت و کل اتفاق های پنج سال پیش و ندارم . از قضاوت شدن و توهین شنیدم ترسیدم . به خاطر همیناست که اسم اینجا هم استیگما شد ..
همه چیز از اون مدرسه ی جهنمی بود ... مدرسه ای که به گوش هرکس میخورد اونجا درس خوندم ، با عصبانیت میگفتن چرا اونجا رفتی . اگه میگفتی اونجا میخوای درس بخونی بهت میگفتیم چه جهنمیه . هیچکس از اطرافیان دل خوشی از اون مدرسه نداشت و نداره ... کاش زودتر میفهمیدن و زودتر هشدار میدادن که نباید اونجارو برای تحصیل انتخاب کنم ...
خیلی حرف زدم .
خیلیی ممنون از کسایی که برای پست 260 راهنماییم کردن . چون کامنتارو تایید نکردم خواستم اینجا تشکر کنم 🌸 حتما به توصیه هایی که کردید عمل میکنم .
یه بارون قشنگی میاد =) هرکاری کردم نتونستم صداش و خوب ضبط کنم . خیلی شدیده . صدای اذانم قاطیش شده ، مثل قرص آرامبخشه ... دلم میخواست توی این هوا الان مسجد بودم و بعدش روضه . تازگیا خیلی هوس میکنم برم مراسم ، نمیدونمم چرا ... حس میکنم دلم یه کم آروم میگیره . اما فقط در حد خواستنه ،، هنوز نرفتم . شنیدم سه شنبه ها یه روضه هفتگی مهدیه شهرمون برگزار میشه ، شاید فردا رفتم ، با خداست .
_ ولی ته ته همه چی بازم دلم اینجوری وصل میشه . نه که آدم مذهبی باشم ، نه ، اما آخرش ، آرامش و این جور جاها و این جور مواقع پیدا میکنم :)
شما هم شده یهو بی دلیل استرس بگیرید ؟ . مثلا داری کانال هارو برای خودت نگاه میکنی که یهو فَکِت درد بگیره و قلبت محکم بزنه ، نفس کشیدن سخت بشه و بدنت خیلی خفیف شروع کنه لرزیدن ...
بارها و بارها این اتفاق برام افتاده ، مثل همین الان . مدیریت این شرایط خیلی سخته . نمیدونم چطور این اتفاق میفته یا دلیلش چیه . کف پاهام یخ زده . اما فَک درد از همشون بدتره . دیدین وقتی دست یا پا رگ به رگ میشه چه حسیه ؟ دقیقا اون حس و در ناحیه فَک دارم . در طول روز شده یک بار اما یهو بهم همچین حمله ای دست میده . شاید در ظاهر حتی کسی متوجه هم نشه .
تهش یه حس خلع بهم دست میده . انگار باید کاری بکنم یا دنبال چیزی بگردم تا آروم شم .
از این حالت متنفرم ...
دلتنگ هنرستان شدم . کرونا نذاشت اون جور که باید ازش لذت ببرم . دیگه اون روز ها تکرار نمیشه و این برام یه جورایی سنگینه ! تا زمانی که دانش آموزی میدونی باید روی چی تمرکز کنی ، میدونی آینده فقط و فقط درسه . اما وقتی تموم میشه یه خلع بزرگ حس میکنی ( من که اینطورم ) شاید کرونا باعث شده همچین چیزی رو حس کنم . هنوزم فکر میکنم کی تموم شد ؟! چطور تموم شد ؟ حالا بعدش چی میشه ؟ مخصوصا که بهمن تازه میرم دانشگاه و سرم به شدت خلوته ( البته که کار جدیدم از پنجشنبه کمی سرگرمم میکنه ) بعضی ها دنبال ازدواج میرن از همین سن کم . بعضی ها داخل خانوده ی مفرحی هستن و میرن گردش و سفر و کلا خوش میگذرونن . بعضی ها هم به شدت درگیر ادامه تحصیل میشن . و فکر میکنم معدود آدم هایی مثل من کار براشون الویته . البته بدون تحصیل نمیتونم !! حس میکنم نبود تحصیل برام زیادیه ! نه این که آدم درس خونی باشم .
اما با تمام این ها باز هم آینده به مجهول بودن خودش ادامه میده . برای مثال کسی که الویتش ازدواجه میدونه تهش قراره زندگی مشترکی و تشکیل بده اما کسی مثل من که هربار اهرم خواسته هاش روی چیز دیگه ای در حال چرخشه ، این مجهول به توانه دو هستش !!!
از حرفایی مثل تهش باید ازدواج کنی و کهنه بشوری و... متنفرم . تهش این نیست . تهش نا پیدا تر از این حرفاست . روحیه من پذیرای همچین چیزی نیست :) ( منظورم شنیدنه جمله ی احمقانه تهش ازدواج هست )
_ حس میکنم انسان ایده آل من پیدا شدنی نیست ، یعنی اگر پیدا هم بشه زیادی کم یابه . و تصورات من از زندگی مشترک فقط و فقط همون انسانی که در ذهنم شکل گرفته . مخصوصا با تفکرات و رفتار های خاصی که دارم بی هیچ وجه کنار اومدن با من قابل تحمل نیست ، مگر این که اون شخص پیدا شه ! با این حساب ترجیح میدم به زندگی مشترک فکر نکنم . به قول یکی از اقوام که من و خوب درک میکنه و میشناسه ، میگه : تو از اون مدلاش نیستی که ازدواج و الویت قراربدی حتی حاضری تمام عمر و به تنهایی و لذت از اون بگذرونی ، اما اگه انسان ایده آل و مناسبت پیدا شد و حس کردی میتونی همراه اون به بقیه الویت هات برسی ، یک زندگی مشترک و شروع می کنی .
برداشت اون درباره ی من کاملا درست بود . اما انقدر همه چیز داره دور از انتظارات من پیش میره که فکر درباره ی الویت های زندگیم کلافم میکنه . اگر نتونم بهشون برسم چی ؟ حس بازنده بودن بهم دست میده . شانس قدم زدن داخل شرکتی که به دست خودم اداره میشه ، فکر سفر به کشور هایی که خیلی بهشون علاقه دارم . فکر اپلای کاری و زندگی به مدت کوتاهی در کشور دیگه ای . آیا همه ی این ها امکان پذیره ؟ :) باید واقع بین بود نه متوهم . اما من با واقع بینی ها این حرف هارو میزنم ، یعنی دارم تلاش میکنم که این کار و بکنم :)))
_ ذهنم از این حجم فکر کردن خستس ، خسته . بیکاری باعث میشه اونقدری فکر کنم که سردرد بگیرم .
روزی که از اون اداره زدم بیرون و مطمعن بودم استخدام نمیشم ، داخل تاکسی موقع برگشت به خانم پ.ر زنگ زدم . مدیر همون آموزشگاهی که تابستون تقریبا یک ماه و نیم براش کار کردم . اما جواب نداد . چند روز منتظر موندم و خب حس بدی داشتم ، حس پیچونده شدن . میخواستم بهش بگم کلاسارو برگزار میکنه یا نه . اما بلاخره امروز زنگ زد . گفت سرش شلوغ بود و ..این حرف ها . گفت زنگ زده که بگه دو روز در هفته برم . یه روز پنجشنبه صبح یه روزم بعدازظهر که بعدا مشخصا میشه . خیلی خوشحالم ، بلاخره از بیکاری در میام . قبلا که هنرجوی مجازی داشتم خیلی اوضاع خوب بود اما الان خیلی وقته نتونستم هنرجو بگیرم .. پس واقعا خداروشکر میکنم بابت این موضوع . خوب شد تماس گرفت .
_ باید برم باشگاه ، بدنم خیلی کرخت شده . اما مطمعن نیستم کی برم ،، شاید چند روز دیگه .
_ یکی از بچه ها که چند روز پیش سراغم و گرفت ، دوشنبه دعوتم کرد خونشون . مادرش خیلی دوستم داره و این کمتر معذبم میکنه . خوبه یه کم حال و هوام عوض میشه .
_ یه چیزی ،، شما چه خبر ؟!
دیشب نمیدونم چم بود ! سرم سنگینی میکرد . ساعت نه و نیم این حدود ها بود خوابم برد . خواب عمیقی بود . هیچوقت اون وقت شب نخوابیدم مگر زمان کنکور که 9 شب میخوابیدم و ساعت 11 شب پا میشدم کارای هنرستان و انجام بدم و شب زنده داری میکردم . شیرین بود اما .. حس میکنم خیلی وقت بود که همچین خوابی نداشتم ..
_ چرا اینجا دربارش مینویسم نمیدونم ،،،،

ول میگردم الکی میخندم ، از دویدن خستم ، با من بنشین
چون میدونم چیزی نمیدونم ، دنیا هست رو شونم سنگین
:)
_______________
_ دیروز دیدم این اجرا از ناکجا آباد تو گوشیم پیداش شده :) اصلا یادم نیست دانلودش کرده باشم ! حس کردم تمام احساساتم داخلش گنجونده شده .. با گوش کردن بهش حالم بهتر شد ,, گذاشتم شما هم گوش کنید شاید خوشتون اومد ✨ روی متن شعر بزنید براتون میاد
امروز صبح که پا شدم یک لحظه عطر غذای حرم امام رضا برام اومد !
گاهی اوقات اینجوری میشه
یهو عطرش و حس میکنم:)
_ اصلا هوای اینجا شده شبیه هوای مشهد ، پارسال ، موقع نماز ظهر، داخل حرم ،،
وای چقدر دلم تنگ شده :)))))
_ ولی از همون صبح با هیچکس میل سخنم نیست
مضطربم ، پاهام یخه . نمیدونم چطور باید آروم کنم خودم و :) اصلا از این وضعیت خوشم نمیاد . میخوام مچاله شم یه گوشه .
چیز بدی گفتم ؟ این که بعد یه ماه یادت بیفته یه دوستی هم داری ، نباید همچین چیزی پرسید ؟ آخرین بارها کی پیام داد جز من ؟ و همین ؟ نیاید چیز دیگه ای میگفت ؟!!
_نمیدونم قضاوت با شما =)

ولی هرچقدر میگذره بیشتر این حقیقت میخوره تو صِفتم که چقدر دوست دارم از این خونه فرار کنم
12 سال مدرسه رفتم و از خواب نازنینم زدم ، حالا که میخوام قبل از شروع دانشگاه یه کم صبح ها بخوابم ، خواهر ... (🤬) با سرو صداهاش مغزم و به چوخ سگ دادهههه . میخوام یه جور بزنمش صدا سگ بده =)
بهش میگم انقدر اسب نباش وسایل کوفتیت و شب ببر از اتاق بیرون انقدر نری نیای . به نظرتون حالیش میشه ؟ نه ! نمیشههه
از معایب مزخرف اتاق مشترک میگم براتون <<<<
_ اون طرف بابام از تو حموم داد میزنه آب چرا سردههه
_ مامانم داد میزنه پکیج خاموش شدهه
_ سرم داره میترکه
- با کسی که دو روزه جواب پیامک نداده چه باید کرد ؟
ظهر به مهدیه پیام دادم ، هنوز جوابم و نداده . حس احمقارو دارم .
الان به این فکر کردم ، اگه بمیرم چه بلایی سر وبم میاد ؟ کسی بهش سر میزنه ؟ کیا نوشتهام و میخونن ؟ کسایی که باهاشون آشنا شدم فکر میکنن گذاشتم و رفتم ؟
_ کمتر فکر کن مغز لعنتی ، کمتر فکر کن کمتر فکر کن کمتر فکر کن_
یه چند روزی هست بارون دیگه نمیاد . هوا بسی پسند شده . آسمون صافه صافه . یه جوری که انگار بهاره . یه باد ملایم قشنگی از پنجره میاد =) اگه مه غلیظی نباشه کوه و قشنگ میتونم از اینجا ببینم . صدای ساختمون سازی و ماشین ها که از دور میاد ، برام مثل صدای زندگیه . کاش میشد این حس و حال و فیکس کرد تا تکون نخوره .
با خودم این روز ها فکر میکنم یعنی یه نفر نیست ، هم فکر من ، هم پوشش من ؟! شدم مثل یه نقطه ی قرمز وسط کلی سفیدی . هر چقدر بیشتر میگذره بیشتر متوجه این موضوع میشم که به دسته ی خاصی تعلق ندارم . پوششم به افکارم و افکارم به پوششم نمیخوره . رفتارم به هردو . خودم با این حجم از تفکیک درونی درگیرم و تا بیام با حقیقت وجودم کنار بیام ، میبینم شدم نقطه ی قرمزی که همه ی سفیدی ها ازش دوری میکنن . این حجم از تضاد برام خیلی سنگینه ... خیلی گشتم تا یکی و پیدا کم شبیه خودم باشه اما یک نفر ، حتی یک نفر پیدا نشد . خیلی عجیب نیست ؟ چند نفر مثل من هستن ؟ اگه هستن پس چرا نمیبینم ؟ شاید انقدر کم هستیم که دیده نمیشیم ؟!
_ خیلی کلافم .
#شاهچراغ
_ قلبم درد میکنه ،، برای اون طفل یک ساله ؛)
_ خیابون بیکر (!) یه چالش راه انداخت با این موضوع که وب هرکس چه وایبی میده و نسبت به اون یه عکس و آهنگ قرار بدیم .
_ همسایه ! نمیدونم موزیک کره ای پسندت هست یا نه . امیدوارم دوستش داشته باشی =)
_ اما این کارکتر سریال زنان کوچک خیلی وایب تورو میده ؛)
.
.
_ کار بامزه ای نه ؟! به نظرم اونایی که پایه ان کامنت بذارن ، وب شون رو میخونم و نظرم و میگم .