332 ، 3 ساعت و 13 دقیقه تا عید

مامان بیمارستان پیش مامانبزرگم بود ، من صبح از خونه زدم بیرون . شیرینی تر برای خونمون خریدیم . سبزه عدس خیلی خوشگله اونم با سنجد و سمنو و سنبل خریدم . خیابونا خیلی شلوغ بود . حس خوبی داشت . ناهار نتونستم درست کنم رفتم بیرون خریدم . دستم خیلی پر بود ، بابام اومد دنبالم . بابا باهام مهربون بود امروز . غذا بردیم برای مامان . من رفتم بالا پیش مامانبزرگم نشستم تا مامان غذا بخوره . خوشحال بودم ، خیلی زیاد .‌‌ حالم خوب بود . مامانبزرگ حالش خوبه خوبه . آزمایشا میگه الحمدالله مشکلی نداره . برگشتم خونه ناهار خوردیم . بابا رفت بیرون کار داشت بعدش بره دنبال مامان . برای مامانبزرگ یه خانمی گذاشتیم همراهش که بعد مامان بیاد. من خونه رو کامل جارو کشیدم . مبلارو تمیز کردم . ظرفارو تمیز کردم . شروع کردم به پهن کردن پارچه برای سفره هفت سین. شنیده بودم چند ساعت قبل سال نو خوبه دعا بخونیم ، ذکر بگیم و ... ، منم دعا گذاشتم با گوشیم که صداش پخش بشه تو خونه همزمان که کارام و میکنم . خواهرمم کمکی نکرد ، رفت حموم . من با همون حس خوبه بودم و با خودم گفتم امسال دیگه مثل سالهای دیگه جنگ و بحث نداریم قبل سال تحویل ... یه کم برای مامانبزرگم دعا کردم ، دلم پیششه . شب عید تنهاست توی بیمارستان . میخوام برم پیشش بمونم نمیذارن ‌. حداقل لحظه ی سال تحویل کنارش باشم .

مامان اومد خونه . فشار آب خیلیی پایین اومد . پمپ ساختمون اصلا آب نداره. خواهرم به زور حمام کرد و اومد . داشتم سبزه رو روبان میزدم . مامانم وسواسه . میخواست بره حموم . پاهاش رو هم نشسته بود ( وقتی از بیرون میاد حتما باید پاهاش و بشوره ) بابام یهو آب و قطع کرد . مامان داد زد چرا نگفتی بهم . بابا گفت پمپ اصلا آب نداره . مامان داد زد خبرم میکردی پام و بشورم ، خسته و کوفته اومدم از بیمارستان اما نمیتونم حتی پام و بشورم . بابام در و بست و رفت ، البته قهر نکرد ، رفت سماق بخره و با یه چیز دیگه . مامان یه فریاد خیلی بلند کشید که جدی جدی خونه لرزید . خواهرم از حموم که اومد بیرون ، مامان خواست بره اتاقمون ، اونم داد کشید لباس نپوشیدم . مامان یه داد بلند تر سرش کشید . بعد هم به بابا فحش داد که چرا انقدر بی درکه . شروع کرد از ساخت کابینتا دم عید گفتن تا همین لحظه و اتفاقش . مامان عصبیه . منم عصبی شدم . حال خوب و دعا و نیایش و .. همه پرید . همیشه دلم میخواد چند لحظه قبل سال تحویل فضای خونه آروم و ساکت باشه . برنامه های شاد ببینیم . خوب رفتار کنیم . اما هر سال همینه ..

یاد یه خاطره مسخره از عید چند سال پیش افتادم . مامانم یه آهنگی هست لحظه سال تحویل خیلی دوست داره . سال که تحویل شد اون آهنگه زد ، یادم نیست من بودم یا خواهرم ، با خنده گفتیم عید مبارک که مامانم سرمون داد کشید ، ناراحت شد که وسط آهنگ مورد علاقش حرف زدیم .

مامان خیلی داد میزنه ، البته بابا هم میزنه . هر موقع استرس میگیره دادش بیشتر میشه . مثلا الان یه عالمه مرغ نشسته توی یخچاله که نذاشت من دست بزنم چون میگه خوب نمیتونم بشورم ، الان که آب قطعه میگه نباید مرغ میخرید . میگه کمرم هم درد میکنه به خاطر تمیزکاری کابینتا . چرا خب نمیذاری من بشورم که الان میخوای سر زمین و زمان داد بزنی .

چی بگم . میخوام هی به این شرایط عادت کنم نمیتونم . 19 سال عضوی از این خانوادم اما هنوز برام سخته اینجور مواقع عصبانی نشدن . یه جورایی بغضم گرفت . دعا میکنم سال خوبی حداقل داشته باشیم . سال خوبی برای همه ما و مردم باشه . دعا میکنم سالهای آینده اتفاقاتی که میخوام برام بیفته . دعا میکنم به اون آرامشی که میخوام برسم . دعا میکنم همیشه شاد باشم . اصلا همه ی این دعاهای خوب مال همه مردم .

پایان نوشته : 3 ساعت و 6 دقیقه تا سال تحویل

331

اوضاع خونه خوب نیست . همه چیز به هم ریخته . فردا شب عیده و ما هیچچ کاری نکردیم . دیشب یه کم کابینتارو مرتب کردیم ، وسایلارو چیدیم که یهو خالم زنگ زد . مامانبزرگم حالش به هم خورده بود . دیشب هرچقدر گفتیم یه آژانس بگیر بیا ببریمت بیمارستان قبول نکرد . امروز صبح بلاخره راه افتاد و اومد . الان موقت بیمارستان بستری شده .. مامان از صبح اونجاست . بهش میگم بیا خونه استراحت کن من برم میگه وزنش سنگینه سرش گیج میره نمیتونی بلندش کنی ، کار تو نیست . خیلی نگرانشم . خدایا آخه دم عیدی چرا اینجوری شد . آخه یکی نیست به بابام بگه دم عیدی آشپزخونه درست کردندت چی بود . آشپزخونه رو کامل پیاده کردیم و .. خیلی افتضاحه . خداروشکر دیشب خردچوبارو با جارو گرفتیم وگرنه امروز هیچکاری نمیشد کرد . مامان میگه ببینم میتونم یه مستخدم خانم پیدا کنم داخل بیمارستان حواسش به مامانبزرگ باشه موقع بلند کردن و دستشویی بردنش که من برم فقط مراقبش وایسم . حالا بیاد خونه استراحتم نمیتونه بکنه ، باید بیفته به جون خونه . بهش میگم وسایلارو من برات بچینم میگه نه کار تو نیست . خیلی وضعیت بدیه .دیگه عقلم کار نمیکنه چیکار باید کرد . خدا کنه امروز مرخص بشه از بیمارستان .

330

یه کارایی دارم که نمیدونم کی باید انجام بشه اما اندفعه دست من نیست ، خواست خداست ! خود خدا باید کمک کنه بشه . عجله ی من و فشارای من نتیجه دلخواه و ممکنه نده .. خیلی دلم میخواد دربارش حرف بزنم اما فعلا میخوام یه چیز قلبی باقی بمونه .

329

دیروز طبق هر سال رفتیم خونه ی مامانبزرگ پدری ، همون جایی که فامیل دور هم جمع میشن و اینا . مادر و خواهر زن عموم به علاوه ی مادربزرگ و خالم هم اومده بودن . خوش نگذشت زیاد . اما در این حین خبری شنیدم که با وجود حدسیاتی که قبلا زده بودم بازم متعجبم کرد .

این بره کنار ، یه فلش بک میزنم زمان هنرستان . ما یه همکلاسی داشتیم به اسم مبینا که من از زمان راهنمایی شاهد میشناختمش . زمان راهنمایی یه کم شیطون بود و بگی نگی ازش خوشم نمی اومد . سال هشتم دیگه همکلاسم نبود تا این که سال دهم دیدمش . خیلی ساکت تر شده بود . یه رفیقی هم داشت صمیمیی ، خیلی به هم میچسبیدن . خلاصه ، یکی از روز های سال آخر هنرستان ، یکی از رفقای سابق گفت من مبینارو با یه پسره دیدم ، فکر کنم دوستش بود . ما همه تعجب کردیم که نه بابااا مبینا و دوست پسر ؟! مبینا از یه خانواده مذهبی و خودشم به شدت معتقد . گفتم احتمالا نامزدشه تا دوست پسرش . اینا هم گفتن برای ازدواج و اینا زوده و مبینا امکان نداره نامزد کنه تو این سن و ... اما از اونجایی که آدم شناس خوبیم گفتم من مطمعنم اونی که همراهش دیدی نامزدشه ، اما از اونجایی که مبینا آدم ساکتی و باهامون صمیمی نیست ( بچه ها گاهی خیلی سر به سرش میذاشتن ، چون ریز میزه هم بود و اینا ..) نخواسته کسی بفهمه . گذشت و گذشت تا این که من چندباری یه انگشتر شبیه حلقه ی نامزدی دستش دیدم ، اما دست چپ اش نه ، دست راستش بود . یه چندباری هم با لباسای شخصی و بدون فرم هنرستان اومده بود مدرسه . از اونجایی که چادری بود و زمان کرونا هم کلاس ها فقط تخصصی ها برگزار میشد اونم با تعداد محدود ، سخت گیری بهش نمیکردن .

یه روز رفتم کنارش نشستم و آروم با یه حالت شوخی در گوشش گفتم این انگشتری که انداختی شبیه حلقه اس ، نکنه نامزد کردی ؟! یهو با یه حالت تهاجمی گفت نامزد چیه بابا ، کی گفته نامزد کردم . این حرفا چیه و .. منم یه چندباری گفتم ولی مشک‌وک میزنی ها ، اونم اخم و تخم میکرد که اینجوری نیست .. من همونجااا با دیدن رفتاراش فهمیدم نه این جدی جدی نامزد کرده ؛) ریکشناش غیر طبیعی و ضایعه س . البته که یکبار از دور با یه پسری دیدمش اما شک داشتم خودشه یا نه .

الان یک سال از اون موقع گذشته ، نه شماره ای از مبینا دارم نه خبری ؛ البته به جز دیشب . در کل دختر خوبی بود .

حالا دیشب مادر زن عموم که همسایه ی مبینا ایناست ، یهو گفت راستیی خبر داری مبینا عروسی کرده ؟ یهو شوک شدم ( انگار نه انگار قبلا خودم حدس زده بودم که نامزد کرده ) گفتم جدی ؟ چند وقته و .. . گفت شش ماهه رفته ! پسره بجنوردیه . همون سال آخر هنرستان با هم آشنا شدن و نامزدی و بعدشم عروسی :)) گفتم ای نامرد ، درسته ما اصلا با هم صمیمی نبودیم ولی من که حدس زده بودم ، حداقل عروسیت خبرم میکردی دخترررر :) مثل این که از بجنورد یه چندروزی با شوهرش برگشته و مادر زن عموم ماشینشون رو دیده .. ولی این دوستمون خیلی ازدواجی بود . کلا خانوادشون همینجوریه ، همه چیز و مخفی میکنن و سر و ساکت ان . انقدرر دلم میخواست شمارش و داشتم بهش یه پیام تبریک میدادم یه کم باهاش حرف میزدم .

ولی از 18 سالگی به بعد جدی جدی بزرگ میشیم . هرکس مشغول یه چیز میشه . هرکس یه مسیری و برای ادامه زندگی انتخاب میکنه . مامان همیشه میگفت ، دوران مدرسه که بگذره یهو میبینی دنیای تو و آدما کلی فرق کرده . دیگه اون نی نی کوچولو هایی نیستین که براتون لقمه نون پنیر میپیچیدیم ببرین مدرسه . وقتی 18 رو رد میکنی ، باید انتظار هر چیزی و از آدم های اطرافت داشته باشی . مثل همون زخم هایی که رفیقات زدن و توقعش و نداشتی ، مثل اون پسره که پاپیچت شد باهاش قرار بذاری و ازدواج کنی ، مثل تغییر اعتقادات و پوشش و افکار ، الانم باید بگم مثل ازدواج مبینا :))

از تولد 18 سالگیم تا الان هیچ رفتاری و هیچ تغییری من و خوشحال نکرده . همه چیزش برام خاکستری رنگ بوده ، با این که مخالف ازدواج توی سن پایینم اما این یدونه خبر برام خیلی قشنگ تر از بقیه چیز ها بود . میدونین ، با خودم گفتم مبینا که ازدواجی بود ، شغل خودشم که پیدا کرده بود ، خودش راضی خدا هم راضی .پس فقط براش دعای خوشت بختی کردم . این که اونقدری عاقلانه تصمیم گرفته باشه که هیچوقت پشیمون نشه .

_جدی جدی بزرگ شدیما ، اما کاش بزرگای خوبی بشیم ! برم شمارش و پیدا کنم بهش یه تبریک بگم =}

328

به دلیل جنبه ی پایین بعضی نظردهندگان و همون کسایی که شعارشون آزادیه رمز دارش کردم :))) !!!!

_ کاش میشد وبلاگ رو هاید کرد که نره داخل بروز شده ها ، میخوام نوشته هام برای خودم باشه ...

# ادامه نوشته

327من و کارای نکرده

حالا که به عید نزدیک میشیم و کم کم کلاسای دانشگاه داره تق و لق میشه یادم افتاده که چقدرررر کار نکرده دارم . وقتی این همه کار میریزه سرم نمیدونم چرا به جای این که شروعشون کنم به جاش مقاومت میکنم ! میشینم وقتم رو به بطالت میگذرونم ..مثل یک نوع دفاع در برابر ناتوانی . الانم اومدم اینجا کارایی رو که باید انجام بدم رو بنویسم تا یه طبقه بندی انجام بشه و به یه نظمی برسه ، حداقل مغزم این نظم و بپذیره و یه استارتی بزنه . دلم نمیخواد داخل عید کارایی رو که دوست ندارم انجام بدم . و چقدررر این کار سختههه . وای فکر کردن بهش من و کلافه و خسته میکنه . کلی غر دارم که بزنم ولی نمیزنم . شاید بعدا در قالب یک فحش به تمام زمین و زمان به صورت یک پست رمز دار آپلودش کنم !

  • خوندن درس های عقب مانده زبان انگلیسی و آماده شدن برای آزمون پنجشنبه
  • اجرای اتود روی بوم و تموم کردنشششش
  • دیدن فیلم های استاد ح.ا و تمرین برنامه ی A.I
  • تمرین کردن زبان ایتالیایی و جبران درس های عقب مونده
  • اجرای اتود های مبانی
  • اجرای اتود نقوش سنتی
  • تمرین درس های زبان کره ای ( چون خیلیییی عقب موندممممم )
  • خوندن کتاب های بخت برگشته ام ( بادام ، تاریخ فلسفه غرب ، بلندی های بادگیر ، مردی که میخندد ، چشم هایش و .. بیخیال همش و نمی نویسم به استرسم اضافه شد اصن =) فکر نکنم بتونم تمومشون کنم تا تابستون
  • خوندن جزوه تاریخ هنر و خلاصه نویسی و غیره
  • خوندن جزوه نقوش هندسی و خلاصه نویسی و غیره
  • تموم کردن سریالاااامممم ( بله مسئله خیلی مهمیهه ، جدی جدی یه فشار روانیه برای خودش !! )

چقدم زورم میایه :)))))))

_ اوه اینم اضافه کنم دم عیدی کل آشپزخونمون و داریم تغییر میدیم و کابینت کاری میکنیم ، اصن پرفک =) با کلی اتفاق دیگه که از فکر کردن بهشون مخم سوت میکشه

اصن یه جوری کارامون بهم گره خورده که دیگه ناتوانم .

326

یه کم قصد دارم فضای معنوی افکارم رو نمایان کنم . ( هر چند کلی نوشته دیگه دارم که دلم میخواستم داخل وبلاگ آپلود کنم اما الان نیاز به نوشتن این دارم ) خلاصه ، شب نیمه شعبان یعنی دو روز پیش با خواهرم رفتیم مهدیه . قصد کمک داشتم اما خادم ها زیاد بودن پس بیخیال شدم . خیلییی شلوغ بود ، حس خوبی داشت . سرزندگی و اینا . اومدن یه کارت دادن اسم و عکس یه شهید به همراه دستبند . گفتن این رفیق شهیدت برای هر درد و دلی که داری . من یه رفیق شهید داشتم این شد دومیش :) به من میخوره همچین آدمی باشم ؟! این یه بخش خیلی مخفی که به هرکسی نشون نمیدم ...

یه تماسی هم داشتم از یکی از دوستای مامانم که داریم سر میدان چندتا قرفه میزنیم برای نیمه شعبان یکیش هم نقاشی روی صورت ، گفتن میای رایگان این کارو بکنی ، منم از خدا خواسته گفتم چرا نمیام ! و اینجوری شد که دیروز از ساعت چهار بعد از ظهر تا نزدیکای ده شب اونجا بودم . اولش فکر کردم فوقش یه بیستا بچه بیاد و تموم بشه بره دیگه . دیدم نهههه ، ما دیشب حداقل صورت صدتا بچه رو نقاشی کردیم !! انقدررر شلوغ شده بود که داشت به خشونت کشیده میشد ! خداروشکررر یه چند نفری هم یهو پیداشون شد و اومدن کمک . یکیشون رو از زمان انجمن فرهنگ و هنر میشناختم . یکیشونم یه دختر16ساله با استایل تام بوی بود که شدیدااا دلم میخواست باهاش بیشتر آشنا بشم اما انقدر سرم شلوغ شده بود که اصلا وقت نکردم و اونم مادرش منتظرش بود و آخرای کار رفت . بیچاره قلمو همراهش بود اونارو هم جا گذاشت . از نظر امکانات صفر . فقط رنگ انگشتی داشتیم . یه چندتا دختر هم از پایگاه اومدن و خداروشکر با خودشون قلمو داشتن . خیلی ناگهانی شد . ما فقط دو نفر بودیم اما بقیه که اومدن خیلی شدیم . باز با این کهه تعدادمون خیلیی زیاد بود اما اصلااا نمیتونستیم تکون بخوریم . از ساعت چهار یک سره سر پا بودم و صورت بچه هارو نقاشی میکردم . جمعیت انقدررر زیاد بود که نمیشد راه رفت . همچین چیزی اصلا توی تصورم نبود . به سختی گذشت اما خوش گذشت :) چون هم شربتش بهمون رسید ، هم کیکی اش هم سیب زمینی و فلافش !! یکی از همکلاسی های خوب سابقم رو هم دیدم . رفته دانشگاه علامه تهران ، حالا مارو باش نذاشتن از شهرمون تکون بخوریم . به قول خودش هرچی خیره .

_ اینم میخوام خیلی یهویی بگم ، کاش خدا یه چوب بزنه تو کلم فقططط جهت این که دیگه پیش مامانم گریه نکنم ، بنده خدا حرفی نزده بهما فقط خیلی خجالت آوره یاداوریش

_ عید هم که نزدیکه و .. امروز آخرین کلاسم با بچه ها بود تا ترم بعد که بعد از عیده . نمیدونم چرا وقتی موقع برگشت داخل تاکسی نشتم دلم خیلی گرفت . از اون دل گرفتنای عجیب . شاید برای این که دلم برای شاگردام تنگ میشه ! شاید برای این که یه سال دیگه هم گذشت با تمام حسرت هاش ، وقتی به بچه ها گفتم نقاشی عید بکشید یهو یادم اومد که پارسال همین موقع ها چه افکاری توی ذهنم داشتم و خودم رو جای دیگه ای میدیدم . اما الان اینجام . توی این نقطه که از پارسال تا الان به غیر از دانشجو شدن هیچ پیشرفت دیگه ای نداشته .. ! البته اگه دانشجو شدن پیشرفت به حساب بیاد . این حس غربت چیه که یهو میاد و آدم کلافه میکنه ؟ من که توی شهر خودم و کنار خانواده خودمم :)

325

باید باور کنید که زخم چشم وجود داره ! اگه قبل اتفاق امروز شک داشتم ، حالا مطمعنم !! مهم نیست به چی فکر میکنید اما همه ی این ها به انرژی کاءنات بر میگرده . راستی ! قبل از گفتن ماجرا لطفااا از گذاشتن هرگونه کامنت نصیحت گرانه و ارشاد گونه خودداری کنید . چون خودم از اشتباهم آگاهم و شما به عنوان کسی که از من شناختی نداری ، حق نداری فاز نصیحت و راهنمایی برداری !! فقط خواننده باش همین ! ( دوستان وبلاگی عزیز به خودتون نگیرید ، لبخند ! )

اضافه گویی بسه . بریم سراغ اصل مطلب . میدونید فکر کنم زیادی از رانندگیم تعریف کردم ! مخصوصا جلوی هم دانشگاهی ها . اگه فکر می کنید چشم نخوردم سخت در اشتباهید !! من واقعااا چشم خوردم . امروز مثل همیشه تصمیم داشتم بریم تمرین و یه قرار کاری مهم هم راس ساعت 6 داشتم . من تا حالا داخل شهر به دلیل نداشتن گواهی نامه رانندگی نکردم . اما توسط خانواده شیر شدم و دست زن عموی عزیز تر از جانم رو گرفتم و راه افتادیم پیش به سوی مقصد . ترااافیک شدیددد و شهر خیلی شلوغ . دروغ نگم برای اولین بار استرس گرفتم . اونم نه به خاطر شلوغی بلکه به خاطر گواهی نداشتن . قرارمم که دیر شده بود و اصلااا نمیخواستم از دستش بدم . داخل شلوغ ترین شرایط رانندگی کردم و اتفاقی نیافتادااا . اما یه قسمتی که باید میدان و دور میزدم اتفاقی افتاد که نباید . من راهنما زدم تا وارد لاین بعدی بشم و با احتیاط شروع به حرکت کردم ، یه ماشین اومد توی اون شلوغی از من راهنما زده سبقت بگیره که زدم بهش . اما اصلا ضربه ی محکمی نبود . مرده زودتر از ما پیاده شد ما هم فکر کردیم مثل خیلی های دیگه داره یه نگاه میندازه و ببینه چیزی نشده گذشت میکنه . اما نه ! انگار بخیال بشو نبود . ما هم به ناچار پیاده شدیم . اومدم دست پیش بگیرم که پس نیفتم ، گفتم این قسمت ماشینتون که مشخصه از قبل خط خورده بود ( البته واقعا هم همین طور بود ، زخم های ماشینش کهنه بود ) اما ناگهان زن اش از ماشین اومد بیرون و به تمسخر گفت حالا برای ما کارشناسم شده . البته که بهم برخورد اما مقصر اصلی من بودم ، البته که اون آقا هم وقتی دید من راهنما زدم نباید به زور سبقت می گرفت که ( شایدم من اشتباه میکنم اون داشت مسیرش و میرفت !! ) . زن اش که یکمی آروم شد به شوهرش گفت این خط ها قبلا روی ماشین بوده که . اونم گفت اره بوده ، بعد به یکی اشاره کرد و گفت : اما این یکی جدیده . حالا من همش دارم فکر میکنم خیر سرت گذشتی چیزی . حالا گیر داده بود شما که به ماشین زدین نمیدونم چی داخل ماشینم آسیب دیده ! حالا خوبه ضربه محکمی نبوده و ماشینش چیزی نشده . خیلی آدم رو مخی بود . گفتیم چیکار کنیم حالا ، اونم فاز نصیحت برداشت و ول نمیکرد . هی میگفتیم باشه آقا ما تقصییر کاریم ، قبول داریم ، فقط شما بگو الان چیکار کنیم . خدا خدا میکردم نگه مامور بیاد چون گواهی که ندارم ، بعدش هم باید جریمه سنگین میدادیم هم ماشین و میخوابوندن . آخرش با کلی من من و فس فس گفت یه کارت بده برم . اول بهش گفتم آقا شماره بده بعد با یه لحن چندشی گفت بدم که بعد برین و پیداتون نشه !! آخه آدم انقدر دندون گرد ؟! خیر سرت فاز مذهبی داری ، بخششی چیزی ، من دیگه گفتم تهش میگه جوونی اشکالی نداره و فلان . نگو این از اون پیگیراس . زن عموی منم کارت خودش و داد و سر و صداش و در نیاوردیم که من کارت ندارم . مرده هم نگاهی به کارت ننداخت . شمارش و گرفتیم و شماره ی بابام و دادم .

آخرش به قرارم دیر رسیدم و مدیریت رفته بود . کلی اعصابم به هم ریخت . البته زنگ زدم و خبر دادم که یه تصادف کوچیک داشتم ، خانم محترمی هم هستن ، بهم گفت اشکالی نداره و اینا ، شنبه بیا . زن عمو گفت اشکالی نداره گواهی من فدای سرت و .. منم با نگرانی زنگ زدم به بابام . در کمال ناباوری نه سرم داد کشید نه غر زد ، فقط یه کم سرزنشم کرد و گفت چرا گواهی دادیم ، ممکنه مرده دبه در بیاره و دردسر درست کنه و مشکلات دیگه ی ماشین و بندازه گردن ما و ... گفتیم نه بابا دیگه اینجوری ها هم نیست . مرده مذهبی بود ( البته که دورادور خودش و زنش و داخل مساجد و این جور جاها چند بار دیدم ) خلاصه من نگرانیم دو برابر شد که نکنه بابا راست میگه و اینجوری باشه . یه زنگ زدیم به مرده ، گفتیم آقا شما کی ماشین و میبری تعمیر گاه ماهم باهات بیایم ببینیم چقدر خسارت زدیم . اونم گفت من فلان جام و الان نمیتونم بیام اما اگه امشب تعمییر گاه باز بود میرم اگه نه می مونه فردا . زن عمو هم بهش گفت آقا یه جوری باشه که منصفانه رفتار کن . اونم گفت خانم درباره ی من چی فکر کردین و من از اون آدماش نیستم و اینجور حرف ها .

ما که با کلی ناراحتی و نگرانی برگشتیم خونه . بابام فقط بیشتر نگران گواهی نامه زن عمو بود. یه سرزنش مجددی هم من و کرد . ولی الحمدلله تا الان به خیر گذشته . من خوب میدونم تقصیر کارم . بدون گواهینامه رفتم رانندگی اونم توی اون همه شلوغی . ولی خیلی کشکی کشکی شد ! من جای شلوغ تر رانندگی کردم بدون مشکل بعد اینا که خلوت تر بود و راحت تر بود زارتی تصادف کردم . حالا بی احتیاطی من یه طرف ولی همچین چیزی از من بعید بود . از منی که خیلییی خوب رانندگی میکردم بدون هیچ استرس و دلهره ای . کلا امروز مود رانندگیم خوب نبود . اما مگه بخشش از بزرگان نبود ؟! تا الان صدبار از پشت به بابام زدن اما دیده چندتا خط و خشه گذشته .

تصحیح : من واقعا از کارم پشیمون و نادمم . شاید نوشته این و نشون نده اما جدی ناراحتم . اشتباه خیلی بدی بود . انشالله کاملا به خیری بگذره .

324

امروز از صبح کلاس داشتم . دانشگاه بد نیست ، استاد ها هم بعضی هاشون خوب ان . خیلی هار و هم میشناسم داخل کلاسای عمومی. امااا الان میخوام درباره ی نخاله های کلاسمون بگم که بعضی هاشون ترم دوم و سوم ان . بیشعور ترین و بیجنبه ترین دخترا و به خصوووص پسر هایی که دیدم . فاقد اخلاق آدمیزادی !! البته که این فقط نظر من نیست نظر چندتا از همکلاسی هاست . نمیدونم چطور رفتارهاشون رو براتون توصیف کنم ، آدم های بی جنبه ای که از هرچیزی معنای منحرفانه ای برداشت میکنن ! بعد به طرز احمقانه ای ادای آدم رو در میارن و به تمسخر میگیرن ! نه تنها من بلکه ادای بقیه ترم اولی ها یا دومی هارو هم در میارن . میدونید خیلی خنده داره ! شبیه ابتدایی ها رفتار میکنن با این سن و سال . یا شبیه دبیرستانی هایی که خیلی احساس شاخی میکنن !! خدایی همچین رفتار هایی خیلی ضایع نیست ؟ دو حالت بسیار عمیق دارن ، این که دیگران و پایین تر از خودشون میبینن و تحقییر و تمسخر میکنن !

وقتی داشتیم جلوی دانشگاه درباره ی رفتار های کودکانه و احمقانشون صحبت میکردیم ، یکی از اونها مثل این که اونجا بوده و شنیده و ما از اول متوجه اش نشدیم . میدونید امیدوارم این منجر به درگیری بین دو گروه نشه . اما خب دلیل این رفتار ها چی میتونه باشه ؟ چون من حجاب دارم رفتارشون این شکلیه ؟ ( که با همه همین جوری ان ) یا عدم شعور کافی ؟! یا چی !

حقیقتا تصورم از دانشگاه این نبود ، اول از این که منتظر یه فضای هنری بودم که کلا کلاسمون و دانشگاه هر چیزی هست جز هنری . بعدش توقع داشتم پسرای جالبی داشته باشه که بشه باهاشون آشنا شد ، مثل رفاقت اجتماعی اما کلااا پسر های کلاسمون* البته جز یه نفر که ترم اوله ، بسیار نفهم تشریف دارن . دخترا هم متاسفانه چس کنشون به برق وصله !! نمیشه باهاشون معاشرت کرد . این وضعیت واقعاااا نا امید کنندست . من پسرای باحال هم زیاد دیدما اما اینا چرا اینجوری ان اصلا قابل درک نیست . و جالب اینجاست تنها کلاسی هستیم که همیشه توسط این اکیپ سمی و دخترای دور و برشون شلوغه . بقیه کلاس ها آروم و منظم ، دارن به کار و درسشون می رسن . اینم شانس منه واقعا !

فقط امیدوارم این ترم به خیر بگذره . از آدمایی که خودشون و بالاتر میدونن و فقط تمشخر کردن و بلد ان متنفرم .

323

این چند وقت اتفاقات خیلی زیادی رخ داد . از شروع کلاس ها تا رانندگی و خیلی چیز های دیگه که خیلی وقته میخوام بیام و بنویسم . در حال حاضر تایم محدودی دارم و در حالی که یه نسکافه فوری درست کردم تا بخورم اینجا می نویسم .

از امروز صبح شروع میکنم ، ساعت 6 از خواب بیدار شدیم به قصد شرکت در آزمون آیین نامه . من و مادرم هردو آزمون داشتیم . زمانی که رسیدیم سیلی از جمعیت جلوی در رو گرفته بود . سه تا از دوستان و همکلاسی های سابقم رو هم دیدم . اما برای سلام زیاد جلو نرفتم . مغزم هنوز آف بود و به شدت خوابم می اومد . فقط پریروز و دیروز تست خونده بودم . اصلا لایه کتاب و باز نکردم . البته ناگفته نماند تست هارو آموزشگاه داده بود و نصف بیشتر سوال ها دقیقا شبیه تست ها اومد . خلاصه این که ما نشستیم و تست زدیم برای اولین بار هم شرکت کرده بودیم . گفتن بمونید نتیجه رو همین الان میگیم . البته این و یادم رفت که بگم انقدر شلوغ بود که گفتن دو سری آزمون برگزار میشه . توی اون سرما خدا خدا میکردیم ما سری اول باشیم . و خوشبختانه به خاطر غیبت چند نفر دیگه مارو صدا کردن وگرنه گروه دوم باید می رفتیم .

موقع نتایج اول یکی از دوستان و دوم مادرم اعلام کردن که متاسفانه هر دو مردود شدن . یه چندتایی بعد مادرم من و اعلام کردن که قبول شدم . خداروشکرررر که از شر این آزمون هم راحت شدم . اما مادرم خیلییی ناراحته . انقدر حرصش گرفته بود که میگفت تو انقدر گفتی درسم خوبه چشمم کردی ! البته که از ناراحتی و عصبانیت این و میگفت . یه چندتا پس گردنی و غرغر های بسیار همراه با جدیت و آمیخته با شوخی نثارم شد . با خودم گفتم افسرر کاش مردود اعلام میکردییی انقدر فحش به خاطر کار نکرده نخورم ! ( خنده ) اما جدی از ته دل خیلی خوشحالم . به مامانم گفتم ببین دوستم که هم سن منه قبول نشده . دوست خودش هم اونجا بود ، اون هم قبول نشد . گفتم ببین خیلی ها قبول نشدن ناراحتی نداره که . خدایی من زیاد مطمعن نبودم قبول بشم . حالا که فعلا اعصابش خورده ، من و زن عمو هم میخوایم بریم تمرین رانندگی . میگه حوصله ندارم باهاتون بیام . کاش حوصلش زودتر بیاد سر جاش . البته که تیکه های مثلا بامزه ی بابام جهت شوخی هم خیلی حرصیش کرد . گفتم من از جلسه ی کنکور اومدم داشت با تمسخر بهم میخندید حالا تو این آزمون ساده رو گرفتی . کلا مدل بابام اینجوریه . عاشق این کاراس که فقط حرص دیگران و در بیاره .

از دست فرمونم نگم براتون که چقدررر خوب شده ( ماشالله خودم خودم و چشم نکنم ) البته نه اوقدرا هم خوبا ! اما از قبل خیلی بهتر شده . پنجشنبه یه مسیر تقریبا طولانی خارج از شهر و رانندگی کردم . بابام مقاومت میکرد ماشین بده ، اومده جلو فامیل میگه اشهدم و خوندم و گذاشتنم رانندگی کنه ( البته که این و با تمسخر نگفت ، فقط جهت خنده بود که خودم خیلی خندم گرفت . )

از دانشگاهم کلی حرف دارم که بمونه برای بعد . ولی دلم براتون تنگ شده ای اهالی کجایید ؟!

322

امروز اولین روز دانشگاه بود . درست و حسابی اطلاع رسانی نکردن ، صبح که پا شدم محض احتیاط تماس گرفتم واحد آموزش ، گفتن کلاسا برگزار میشه . منم با نیم ساعت تاخییر رسیدم . چهار نفر بودیم از پانزده نفر !! دو نفر از ورودی مهر دو نفرمونم ورودی بهمن . از همون استاد فاز برداشت و برامون وویس سیاسی گذاشت و ، گفت درس نمیدم چون تعداد کمه کسی نیست . زود مرخصمون کرد . این کلاس در اصل از ساعت 11 تا 15 . یه کلاسم از ساعت هشت تا یازده که کلا برگزار نشد . فردا هم بعد از ظهر کلاس دارم . دو تا از بچه های ورودی مهر و هم میشناختم . یکی از هنرستان یکی از راهنمایی . در کل روز بدی نبود .. گفتم بیخیال چرت و پرتای سیاسی که استاد گفت برام مهم نیست . من دو سال باید توی این دانشگاه دووم بیارم و با یه نمره خوب فارغ التحصیل بشم که بتونم از این شهر کوفتی برم .

بعد از دانشگاه به مسیر خیلی طولانی تا یه گل فروشی رفتم ، امروز تولد مادرمه ، تصمیم گرفتم براش یه دست گل بخرم . خیلییی چیدمان دست گلش خوشگل شد . تنها کاری بود که از دستم بر میومد . سالهای قبل یه دست گل خلوت میخریدم اما خداروشکر امسال از لحاظ مالی اوضاعم بهتر بود براش یه دست گل پر سفارش دادم . خداروشکر خوشحال شد .

بعد از ظهرم با زن عمو بعد از دو هفته میریم تمرین رانندگی . من یه چند روز دیگه آزمون تئوری دارم هیچی هم بارم نیست ، اصلا عالی !! از امشب دیگه میخونم .

321

فقط اومدم بگم دلم نصف شبی چیز کیک خواست

همین ؛)