332 ، 3 ساعت و 13 دقیقه تا عید
مامان بیمارستان پیش مامانبزرگم بود ، من صبح از خونه زدم بیرون . شیرینی تر برای خونمون خریدیم . سبزه عدس خیلی خوشگله اونم با سنجد و سمنو و سنبل خریدم . خیابونا خیلی شلوغ بود . حس خوبی داشت . ناهار نتونستم درست کنم رفتم بیرون خریدم . دستم خیلی پر بود ، بابام اومد دنبالم . بابا باهام مهربون بود امروز . غذا بردیم برای مامان . من رفتم بالا پیش مامانبزرگم نشستم تا مامان غذا بخوره . خوشحال بودم ، خیلی زیاد . حالم خوب بود . مامانبزرگ حالش خوبه خوبه . آزمایشا میگه الحمدالله مشکلی نداره . برگشتم خونه ناهار خوردیم . بابا رفت بیرون کار داشت بعدش بره دنبال مامان . برای مامانبزرگ یه خانمی گذاشتیم همراهش که بعد مامان بیاد. من خونه رو کامل جارو کشیدم . مبلارو تمیز کردم . ظرفارو تمیز کردم . شروع کردم به پهن کردن پارچه برای سفره هفت سین. شنیده بودم چند ساعت قبل سال نو خوبه دعا بخونیم ، ذکر بگیم و ... ، منم دعا گذاشتم با گوشیم که صداش پخش بشه تو خونه همزمان که کارام و میکنم . خواهرمم کمکی نکرد ، رفت حموم . من با همون حس خوبه بودم و با خودم گفتم امسال دیگه مثل سالهای دیگه جنگ و بحث نداریم قبل سال تحویل ... یه کم برای مامانبزرگم دعا کردم ، دلم پیششه . شب عید تنهاست توی بیمارستان . میخوام برم پیشش بمونم نمیذارن . حداقل لحظه ی سال تحویل کنارش باشم .
مامان اومد خونه . فشار آب خیلیی پایین اومد . پمپ ساختمون اصلا آب نداره. خواهرم به زور حمام کرد و اومد . داشتم سبزه رو روبان میزدم . مامانم وسواسه . میخواست بره حموم . پاهاش رو هم نشسته بود ( وقتی از بیرون میاد حتما باید پاهاش و بشوره ) بابام یهو آب و قطع کرد . مامان داد زد چرا نگفتی بهم . بابا گفت پمپ اصلا آب نداره . مامان داد زد خبرم میکردی پام و بشورم ، خسته و کوفته اومدم از بیمارستان اما نمیتونم حتی پام و بشورم . بابام در و بست و رفت ، البته قهر نکرد ، رفت سماق بخره و با یه چیز دیگه . مامان یه فریاد خیلی بلند کشید که جدی جدی خونه لرزید . خواهرم از حموم که اومد بیرون ، مامان خواست بره اتاقمون ، اونم داد کشید لباس نپوشیدم . مامان یه داد بلند تر سرش کشید . بعد هم به بابا فحش داد که چرا انقدر بی درکه . شروع کرد از ساخت کابینتا دم عید گفتن تا همین لحظه و اتفاقش . مامان عصبیه . منم عصبی شدم . حال خوب و دعا و نیایش و .. همه پرید . همیشه دلم میخواد چند لحظه قبل سال تحویل فضای خونه آروم و ساکت باشه . برنامه های شاد ببینیم . خوب رفتار کنیم . اما هر سال همینه ..
یاد یه خاطره مسخره از عید چند سال پیش افتادم . مامانم یه آهنگی هست لحظه سال تحویل خیلی دوست داره . سال که تحویل شد اون آهنگه زد ، یادم نیست من بودم یا خواهرم ، با خنده گفتیم عید مبارک که مامانم سرمون داد کشید ، ناراحت شد که وسط آهنگ مورد علاقش حرف زدیم .
مامان خیلی داد میزنه ، البته بابا هم میزنه . هر موقع استرس میگیره دادش بیشتر میشه . مثلا الان یه عالمه مرغ نشسته توی یخچاله که نذاشت من دست بزنم چون میگه خوب نمیتونم بشورم ، الان که آب قطعه میگه نباید مرغ میخرید . میگه کمرم هم درد میکنه به خاطر تمیزکاری کابینتا . چرا خب نمیذاری من بشورم که الان میخوای سر زمین و زمان داد بزنی .
چی بگم . میخوام هی به این شرایط عادت کنم نمیتونم . 19 سال عضوی از این خانوادم اما هنوز برام سخته اینجور مواقع عصبانی نشدن . یه جورایی بغضم گرفت . دعا میکنم سال خوبی حداقل داشته باشیم . سال خوبی برای همه ما و مردم باشه . دعا میکنم سالهای آینده اتفاقاتی که میخوام برام بیفته . دعا میکنم به اون آرامشی که میخوام برسم . دعا میکنم همیشه شاد باشم . اصلا همه ی این دعاهای خوب مال همه مردم .
پایان نوشته : 3 ساعت و 6 دقیقه تا سال تحویل
جسمم سال ها پیش در دریا دفن و حالا تبدیل به بارون شدم ، اندراحوالات یک روح گمشده ...