چاق 411

بابام بهم گفت چاق شدم . واقعا شدم . از کمر به پایین مخصوصا . غمگینم . کاش حداقل یه چاق خوشحال بودم . چیکار کنم . نمیدونم . من لاغر بودم . خوش هیکل بودم . پاهای خوش فرمی داشتم . اما الان نه . کاش یه کم انگیزه داشتم . داخل ایونت بیشتر بچه ها خوش هیکل بودن ، اگرم نبودن خوش قیافه بودن حتی با عمل . من هیچی نبودم ، حتی اهل آرایشم نیستم . اما همکلاسیم دماغش عمل بود و لاغر ، با این که خیلی قدش کوتاهه . همه باهاش گرم میگرفتن . همه باهاش دوست میشدن . باز بگید قیافه تاثیری نداره . حجابم که میگیرم . حداقل چهرم با فرفریام خوشگل تره . ولی اونقدری که دیدن خودم داخل آینه و چاق شدن بدنم داره اذیتم میکنه ، نگاه هیچکس نمیکنه . همه میگن اونجوری که هستی خودت و دوست داشته باش . من نمیخوام داشته باشم .

دیشب  410

دیشب با دوستم برگشتم خونه . یه اسنپ گرفتم تا شهرمون . با هر سختی بود کارمون و تموم کردیم . بماند چند نفر گریه کردن و استادا چه گندی به کار بقیه و ایده هاشون زدن و ... اصلا وضعیتی . بعد تقریبا چهار روز ( به غیر اون شبی که اومدم خونه خوابیدم و صبح زود رفتم ) رسیدم خونمون و دیدم اتاقمون همونجوری به هم ریختگی برگشت از سفر و داره ( قبل ایونت سفر رفته بودیم ، منم بلافاصله بعد برگشت رفتم ایونت ) یعنی خواهرم به خودش زحمت نداده بود اتاقمون و مرتب کنه ! همون شکل فیکس مونده بود . همه ی وسایلا ، لباس ها ، کیف ها و .. ریخته بود وسط !! منم که به خاطر اتفاقات ایونت عصبی و خسته و به شدت کلافه ، توپیدم بهش و گفتم این چه وضعیته آخه . ادم انقدر گشاد ، دست به سیاه و سفید نزدی تا من بیام . به زور فرستادمش اتاق و تمیز کنه ، حالا بماند بعدش خودم دوباره رفتم و اضافات و برداشتم . حموم رفتم و وقتی داشتم لباس میپوشیدم مامانم زنگ زد به خواهرم که خونه رو جمع و جور کن و ... منم تند تند لباس پوشیدم گفتم تو برو اتاق و جمع کن من هال و . دیگه بابام بیرون رفت شام بگیره و مامان اومد غر زدن که بابا بهش گفته خونه ی مردم چقدر تمیزه و ..( این حالا جریان داره) منم همونجوری خسته کوفته ، جارو برقی برداشتم خونه رو جارو زدم . مامان گفت نمیخواد و ، منم گفتم والا زیر میز ناهار خوری کثیفه ، میزا رو خاک گرفته . دیگه عصبانی شدم گفتم من نبودم اون یکی دخترتم نبود ، زیر میز انقدر آشغال ریخته ! اتاق اونقدر به هم ریخته اس . اونم گفت بهش گفتم با جارو شارژی تمیز کنه اما خوب تمیز نکرده . دیگه بعد شام از خستگی و سرما رفتم گوشه ی اتاق دراز کشیدم و خودم و چسبوندم به شوفاژ تا گرم شم ، همونجوری خوابم برد .

__

دیروز همه عکس دست جمعی گرفتن ، نمیدونم چرا هم احساس کلافگی داشتم هم اضافی بودن . نرفتم و با بقیه عکس نگرفتم . الان پشیمونم . کاش یه عکس کلی از این ایونت پر ماجرا ی مسخره داشتم ...

پانیک 409

از دیشب تا الان دوتا پانیک رد کردم .

دیشب بعد از برگشتن به شهرمون ، مامان اینا رفتن بیرون شام بخورن . من گفتم خوردم و رفتم خونه . یه آب گذاشتم جوش بیاد و رفتم دراز کشیدم . حس خفگی و سنگینی روی قفسه ی سینم داشتم ، انقدر مغزم و درگیر یه چیزی کردم که بلاخره اشکم در اومد . وقتی به حالت خفگی میرسم و خیلی خونسرد به نظر میام یعنی باید به یه بهونه ای گریه کنم که پانیک و بگذرونم . که نفسم بالا بیاد . انقدر صدای گریه ام بلند بود که ترسیدم همسایه ها بشنون !! بعدش به شدت حس سبکی داشتم . حالم خیلی بهتر بود .

امروز صبحم باید میرفتم ، زنگ زدم به مدیریت آموزشگاه گفتم نمیتونم بیام ، گفت نمیشه ، هفته ی پیشم نبودی . جواب خانواده هارو چی بدم . خیلی صداش دلخور و بد بود . استرس گرفتم . درگیر شدم که چیکار کنم که زنگ زدم استادم . گفتم هنوز حالم بده میشه دیر تر بیام ، ترسیدم بگم باید برم سرکار بگه این دیشب بهونه کرده از خوابگاه رفته . درصورتی که جدی حالم خوب نبود . خلاصه رفتم سرکار ، یکی از بچه ها پشت سر هم زنگ و پیام که بیا نمیتونیم بدون تو کار کنیم . نمیدونیم باید چیکار کنیم . این فشار ها باعث شد دوباره حس خفگی بهم دست بده ، مجبور بودم به هردوتا مسئولیتم رسیدگی کنم . یه چندباری زدم تو صورتم که آروم بشم و مثل دیشب قاطی نکنم .

سرکار رفتم و الان با اسنپ در مسیر کارگاهم . کارمون دیروز افتضاح بود . روانم و به هم ریخته بود . خدا امروز و به خیر کنه . کار ما از همه ی گروه ها ساده تر و مسخره تره از نظر من . هرچند که انتخاب خود استاد بود . تقریبا این اولین پروژه ی گروهی من که انقدر فاجعه شده . هیچوقت انقدر داغون نبودم . همیشه جز گروه های برتر بودم . هرکی که میخونه ، لطفااا دعا کن کارمون درست بشه و از این وضعیت داغون در بیاد .

به خاطر هر غلط املایی پوزش ، چون با تکون های ماشین نمیشه درست تایپ کرد .

بی دلیل 408

یه ایونت دانشجویی داره برگزار میشه همراه غذا و خوابگاه و ... همه جوره هوامون رو دارن . اما امشب دومین شبی که قرار بود توی این ویلا با پنج نفر دیگه بمونم. شب قبل خیلی اوکی بودم و بگو بخند داشتم با بقیه و رفیق شدم باهاشون . دونفرشونم که همکلاسی های دانشگاهم هستن . اما نمیدونم چرا ، یهو یه حس بدی بهم دست داد . حس اضافه بودن ، رو مخ بودن . حس کسی که بهش اهمیت داده نمیشه . چمیدونم ، حس این که دارن به زور تحمل میکنن من و . شکم درد هم داشتم . قبلشم زنگ زده بودم مامانم برام لباس بیاره . یهو این حس مزخرف بهم قالب شد و به مامانم گفتم میخوام برگردم ، زیر شکمم درد میکنه و دارم اذیت میشم. صبح و شب و با اسنپ میرم و میام . اوناهم قبول کردن . الان تو مسیر خونه ام . مثل احمق ها بغض کردم . میترسم استادمون ناراحت شده باشه . چرا انقدر مزخرفم ؟!..