از دیشب تا الان دوتا پانیک رد کردم .
دیشب بعد از برگشتن به شهرمون ، مامان اینا رفتن بیرون شام بخورن . من گفتم خوردم و رفتم خونه . یه آب گذاشتم جوش بیاد و رفتم دراز کشیدم . حس خفگی و سنگینی روی قفسه ی سینم داشتم ، انقدر مغزم و درگیر یه چیزی کردم که بلاخره اشکم در اومد . وقتی به حالت خفگی میرسم و خیلی خونسرد به نظر میام یعنی باید به یه بهونه ای گریه کنم که پانیک و بگذرونم . که نفسم بالا بیاد . انقدر صدای گریه ام بلند بود که ترسیدم همسایه ها بشنون !! بعدش به شدت حس سبکی داشتم . حالم خیلی بهتر بود .
امروز صبحم باید میرفتم ، زنگ زدم به مدیریت آموزشگاه گفتم نمیتونم بیام ، گفت نمیشه ، هفته ی پیشم نبودی . جواب خانواده هارو چی بدم . خیلی صداش دلخور و بد بود . استرس گرفتم . درگیر شدم که چیکار کنم که زنگ زدم استادم . گفتم هنوز حالم بده میشه دیر تر بیام ، ترسیدم بگم باید برم سرکار بگه این دیشب بهونه کرده از خوابگاه رفته . درصورتی که جدی حالم خوب نبود . خلاصه رفتم سرکار ، یکی از بچه ها پشت سر هم زنگ و پیام که بیا نمیتونیم بدون تو کار کنیم . نمیدونیم باید چیکار کنیم . این فشار ها باعث شد دوباره حس خفگی بهم دست بده ، مجبور بودم به هردوتا مسئولیتم رسیدگی کنم . یه چندباری زدم تو صورتم که آروم بشم و مثل دیشب قاطی نکنم .
سرکار رفتم و الان با اسنپ در مسیر کارگاهم . کارمون دیروز افتضاح بود . روانم و به هم ریخته بود . خدا امروز و به خیر کنه . کار ما از همه ی گروه ها ساده تر و مسخره تره از نظر من . هرچند که انتخاب خود استاد بود . تقریبا این اولین پروژه ی گروهی من که انقدر فاجعه شده . هیچوقت انقدر داغون نبودم . همیشه جز گروه های برتر بودم . هرکی که میخونه ، لطفااا دعا کن کارمون درست بشه و از این وضعیت داغون در بیاد .
به خاطر هر غلط املایی پوزش ، چون با تکون های ماشین نمیشه درست تایپ کرد .