155

علاوه بر خجالت از خودم و خانوادم از الگوهای زندگیمم شرم دارم ؛) این که انقدر بازندم .. انقدر حقیرم ... وقتی میبینم الگوی زندگیم هر لحظه چطور داره میجنگه یا چطور تا الان جنگیده و چه کارهای مهمی انجام داده .. که حتی با فکرش قلبم به درد میاد ... من بی عرضه لیاقت نداشتم :) من با سختی برای کنکور خوندم

بدون هیچ مشاوری

بدون هیچ کلاسی

با دست خالی :)

و این دردش و دوچندان میکنه

من خیلی حالم بده :)

154

از خانوادم خجالت میکشم . شرمنده خودم و خانوادم شدم . با این که بیچاره ها چیزی بهم نگفتن اما من دارم از شرمندگی می میرم . شهر و رشته ای که میخواستم قبول نشدم . دوباره هم نمیتونم کنکور بدم . حالم خیلی بده . با کارنامه‌ سبز هم دیگه نمیشه رشته و شهر و عوض کرد . لعنت بهشون که همین امسال عوض کردن قانون و .‌.. من دیگه امیدی ندارم :) جواب فنی حرفه ای هم بیاد بازم خوشحال نمیشم ... من دوست داشتم برای کارشناسی بخونم . نمیدونم چیکار کنم . سرم درد میکنه از بس گریه کردم . معدم به هم ریخته و فک درد دارم ... این احساس شرم هم همه چیز و بدتر میکنه

کاش موقع انتخاب رشته عجله نمیکردم که گند برنم

خدارو هرچقدر صدا کردم نشد :) اندفعه صدا نمیکنم شاید اتفاقی افتاد !! شاید خودش سراغم و گرفت ...

153

خوب نیستم

152

کاش میشد مُرد ...

151

دو روزه کارم شده خون گریه کردن .. حالم اصلا خوب نیست

150

از این شهر از این کشور از تمام قوانین کشور متنفرم . از این نظام متنفرم ‌‌‌‌. از همه ی آقازاده ها و سهمیه دار ها متنفرم . حالم از همتون به هم میخوره . من همونی بودم که حرف موندن میزدم . هه ! چه دل خوشی برامون گذاشتین عوضیا ؟! حالم ازتون به هم میخوره . کاش بمیرید . کاش نظام و قوانین لعنت شدتون از بین بره . لعنت به نظام کنکورتون . لعنت به سهمیه هاتون . لعنت به آقازاده هاتون . لعنت به کشوری که ساختید . لعنت به شرفتون . دل خوش بودیم به یه کارنامه سبز که اونم ازمون گرفتین . اره ! بیشتر صندلی بفروشید . بیشتر جولان بدین !! خون کنید جگر جوونای این مملکت و که یه وقت آب تو دل بچه هاتون تکون نخوره . لعنت به وجود کثیفتون . خسته شدمم ، خسته شدیممم .

149

نشد چیزی که میخواستم

خیلی غمگینم ، اونقدری ناراحتم که لحظه ای اشکام بد نیومدن . بقیه میگن خوبه اما من نگرانم . حالم خوب نیست :)

تا کارنامه سبز صبر میکنم ... شاید رشته ای که میخواستم قبول شدم.

148

خب ، مثل این که ایسگا بودیم =)

ممنوننن ینجش عززززییززز

147

یه پیام دارم برای سازمان سنجش عزیز

146

سازمان سنجش عزیززززز

پدر مارو درآوردی . بده دیگه این نتایج کوفتی و دق کردیم . مرده شور این سازمان و مدیرا و مسئولاش و ببره . اعصاب نذاشتن برامون . تا دو منتظر میمونم . اگه نتایج اومد که هیچی ، اگه نیومد بعد از کلی فحش نثار تک تک مسئولین این سازمان و جد و آبادشون میرم کپم و میذارم

145

از همین تریبون اعلام میکنم عاشق شدم . بدجور ...

اونم نه عاشق یه آدم معمولی !

عاشق آدمی که توی دنیای بعد هم بهش نمیرسم !

بگم خنده دار میشه اما

مضحکه

.

ولی فکرتون نره سمت پسر همسایه یا پسر فلان شهر یا پسر فلان و فلان و فلان ..!!!

خیررررر جریان یه چیز دیگست اصلا ؛)

144

همیشه دلم میخواست پدرم بین دو دختر خودش عادل بود ...

هیچوقت نتونستم محبتش رو اونجور که‌ باید دریافت کنم و به خاطر حماقت هایی که داخل زندگیم کردم اون و از خودم بیش از بیش رنجوندم

دلم خیلی این روز ها گرفته :)

143

بذارین یه چیز فان براتون تعریف کنم ! اون آدمایی که به خاطر رفتنت میگفتن دارن گریه میکنن ! یک ساله که بهت پیام ندادن . دقیقا یک سال . آخرین بار من بهشون پیام دادم ...

خوب یادمه ، فکر کنم اولای وبلاگم نوشتم ؟! مبینا میگفت گریه میکنه ، ناراحته ! اما دیگه هیچ پیامی بهم نداد با این که جز بلاکی ها هم نبود . زهرا کسی بود که آخرین بار بهش پیام دادم و از اونم دیگه خبری نشد . بقیه هم با این که خبردار شدن آنبلاکشون کردم دیگه بهم پیام ندادن ؛) .

قبل از همه ی همه ی ایناهم فاطمم ای بود که رابطه ای عجیبی با هم داشتیم و اونم مدت هاست دیگه پیامی نمیده ...

فقط پگاه باقی مونده ... تنها کسی که هنوزم هرازگاهی حالم و میپرسه و نشون میده که فراموشم نکرده ...

امشب برای اولین بار عمق تنهایی درک کردم ! حس خاصی ندارم ! نه حس غمی نه چیز دیگه ای .

یادم افتاد به همه ی اینایی که دیگه تکستی بهم ندادن ، قبل رفتنم گفتم شما من و به مرور زمان فراموش میکنید و حتی یادتون میره فاطمه ای هم بوده . همشون بلا استثناء گفتن مگه میشه آدم تورو فراموش کنه ! مگه میشه دیگه بهت پیام ندیم ! و خب همیشه حق با منِ ! مدت ها گذشته و بین من و اون آدما هیچ پیامی رد و بدل نشده ...

اره ! عجیبه ... فراموش شدن خیلی حس تلخیه

142

ولی من هنوز میخوام خودم و با دیدن عکس ها و فیلمای کاپلی که مشخص نیست دوباره کی اونارو کنار هم ببینم ، افسرده کنم ! ؛)

141 اینستاگرام

نیاز دارم یه نفر که دوره های اینستاگرام دیده بیاد کمکم . میشه اگه کسی هست کامنت بذاره و کمکم کنه ؟

140

باید برم دکتر . علائم بیماریم از بین نرفته که هیچ ، بدترم شده . نمیتونم به خانوادم بگم . به اندازه کافی اعصابم بابت خرجی که برام میکنن به هم ریخته هست . امیدوارم شاگردم زودتر پولم و واریز کنه .

139

الان خواهرم شده عزیز دور دونش

چرا ؟

چون باهاش رفته خرید !!

باورم نمیشه ! چطور میتونه به خاطر این که شرایط روحی خوبی ندارم و نرفتم باهاش بیرون ، انقدر بی رحمانه رفتار کنه ‌‌. بعد که میاد منت روزایی رو که باهام خوب رفتار کرده یا به خاطرم با بابام بحث کرده رو میذاره سرم .

میخواد مدام توی این حس گوه عذاب وجدان خفه بشم :)

الان من چرا باید حالم بد باشه و عذاب وجدان داشته باشم ؟ چون گفتم نمیخوام باهاش برم بیرون ؟ چرا اونی که داره اذیت میشه و پشیمونه منم ؟ من اشتباهی کردم ؟

138

هر موقع درباره ی احساساتم باهاش حرف میزنم درک نمیکنه . به نظرش من عجیبم . براش قابل درک نیست .برای همه ی نزدیکام همین طوره ... همشون میگن من غیرقابل درکم . این من و عذاب میده .

کاش یه ادم عادی بودم .

با احساسات عادی

علایق عادی

طرز تفکر عادی

اینی که هستم برام شبیه یه قفسه

137

امروز تولد بابامه

مامانم صبح پشت سر هم اصرار کرد که باهاش برم بیرون تا قبل اومدن بابام براش کادو بخریم. اما من هنوز حالم خوب نیست . من هنوز اضطراب دارم . هنوز سردرد دارم . هنوز نمیتونم درست و حسابی برای خودم وقت بذارم . هنوز نتونستم برنامه هام و مدیریت کنم .

بهش گفتم نمیخوام بیام . بهم توپید . الان که برگشته باهام بد حرف میزنه ، بد رفتار میکنه . و اون اضطراب کوفتی قدیمی اومده سراغم . دارم میلرزم . سعی دارم بیخبال خودم و نشون بدم . سعی دارم بلند بلند نزنم زیر گریه .

یا نمیدونه من چرا انقدر عصبی و مضطربم یا میدونه و میخواد اینجوری بیشتر عذابم بده !!

136

طی یک حرکت انتحاری ! اینستاگرام و تلگرامم و پاک کردم .

خستم

135

وقتی مامانبزرگت تورو از مامانت بیشتر میشناسه ::::::

134

* هرگاه که احساس تنهایی میکرد ، رخت آویزش را به آغوش میکشید ... !!!

133

متنفرم از این که پیام میدم و اونا فقط سین میزنن

متنفرم از این که فقط لایک میکنن پیامای طولانی و اما یه کلمه تایپ نمیکنن

متنفرمم :))))

132

نیاز دارم کمی به فضای ذهنی خودم سر و سامون بدم . بهتره از اینستاگرام کمی فاصله بگیرم . صبح زودتر بیدار شم و اجازه ندم انقدر از کلاسای زبانم عقب بیفتم . کتابا و سریالای نخوندم و شروع کنم . باید یه برنامه ریزی درست و حسابی داشته باشم . جالب اینجاست که بزرگ ترین عامل گند زدن به برنامه هام همین اینستاگرامه . تا ساعت ۶ کلاس زبان دارم . بعدش یه لیست درست و درمون از کارایی که باید انجام بدم مینویسم . اینجا هم یه گزارش برای خودم یادداشت میکنم که تا حد امکان نزنم زیرش ‌...

واقعا از بعد کنکور آشفته ام .. ذهنم خیلی درگیره

131

;) Mr. Park , you are my everything

130

امیدوارم سال دیگه ، همین موقع در حال خوردن کیک ماه باشم !!

* فستیوال پاییزه چین =)

129

متوجه شدم توی این چندسال هیچوقت مستقیما نتونستم به بابام بگم که پول لازمم ... الان که به بی پولی خوردم و خیلی جاها پول نیازمه نمیتونم بهش بگم :) برام سخته .. متنفرم از این حس محتاج بودن ..کاش این کسب و کار لعنتیم بگیره .. واقعا خسته شدم

128

به اندازه ی تمام خستگی های دنیا خستم

کاش یه معجزه اتفاق بیفته ****

127

توی دنیای بعدی قول بده پیدام کنی

و من هاول صدات می کنم

قول بده ریتای من !

126

آرزو داشتم ، داشتمت شیائو جان ؛)

آرزو داشتم ، داشتمت وانگ ییبو ؛)