بذارین یه چیز فان براتون تعریف کنم ! اون آدمایی که به خاطر رفتنت میگفتن دارن گریه میکنن ! یک ساله که بهت پیام ندادن . دقیقا یک سال . آخرین بار من بهشون پیام دادم ...
خوب یادمه ، فکر کنم اولای وبلاگم نوشتم ؟! مبینا میگفت گریه میکنه ، ناراحته ! اما دیگه هیچ پیامی بهم نداد با این که جز بلاکی ها هم نبود . زهرا کسی بود که آخرین بار بهش پیام دادم و از اونم دیگه خبری نشد . بقیه هم با این که خبردار شدن آنبلاکشون کردم دیگه بهم پیام ندادن ؛) .
قبل از همه ی همه ی ایناهم فاطمم ای بود که رابطه ای عجیبی با هم داشتیم و اونم مدت هاست دیگه پیامی نمیده ...
فقط پگاه باقی مونده ... تنها کسی که هنوزم هرازگاهی حالم و میپرسه و نشون میده که فراموشم نکرده ...
امشب برای اولین بار عمق تنهایی درک کردم ! حس خاصی ندارم ! نه حس غمی نه چیز دیگه ای .
یادم افتاد به همه ی اینایی که دیگه تکستی بهم ندادن ، قبل رفتنم گفتم شما من و به مرور زمان فراموش میکنید و حتی یادتون میره فاطمه ای هم بوده . همشون بلا استثناء گفتن مگه میشه آدم تورو فراموش کنه ! مگه میشه دیگه بهت پیام ندیم ! و خب همیشه حق با منِ ! مدت ها گذشته و بین من و اون آدما هیچ پیامی رد و بدل نشده ...
اره ! عجیبه ... فراموش شدن خیلی حس تلخیه