210 خسته تر از خسته ،، خسته تر از همه ی خسته ها به توان 2

تا یه کم وی پی انم وصل میشه و میرم اینستاگرام و توییتر گریم میگیره =) وقتی میبینم آدمایی که میشناسم چه اشتباهی دارن میکنن قلبم درد میگیره . عصبی میشم . نمیدونم کی قراره این ماجراها تموم شه اما من خستم . از این همه حماقت خستم . از این جنگ داخلی خستم . از بی سوادی خیلی از مردم خستم . نمیگم من خوبم من عاقلم یا هرچی ولی سعی میکنم با منطق و چشم باز اخبار و از هر طرف دنبال کنم . مطالعه کنم . من دلم خیلی گرفته ‌. کاش هیچوقت با خیلیا آشنا نمیشدم که با دیدن یه استوری ازشون کلی ناراحت بشم ،، با خودم میگم کاش یه کم فقط یه کم بیشتر مطالعه میکردین ... کاش میدونستین دقیقا چه خبره . چهارتا توییت خوندن که معلوم نیست منبعش از کجاست و همون و نشر دادن منطقیه ؟! اما آدمایی که با دلیل و استدلال حرف میزنن باید کلی توهین بشنون و بگین بهشون عرزشی ؟!

+ تویی که خوب میشناسمت ،، بابات ارتشیه و چندین ساله توی خونه ارتش نشستین و باید ده سال پیش تخلیه میکردین و نکردین ،، تو :)) تو بهم بگو الان کی عرزشیه ؟! ؛) توی خونه ی دولت نشستی و از مزایای رایگان دولت استفاده میکنی اون وقت من که با منطق باهات حرف میزنم شدم عرزشی ؟!

_خدایا خیلی خستم ، صدرصد اونایی هم که با من هم فکران و از هر دو طرف دارن آسیب میبینن هم خستن ...

دلم یه روز خوب و میخواد . دلم یه خواب راحت میخواد .‌. خدایا نمیشه خودت بیای و بغلمون کنی ؟!

خدایا چقدر دیگه میخوای صبر ماهارو تحمل کنی ؟

خدایا اصلا میبینی ماهارو ؟! میشنوی صدامون و ؟ خدایا با خودتما :)

209

مثل حقیقته :)

_ به زهرا پیام دادم چون سری پیش که پیام داد درست و حسابی جوابش و ندادم ( به خاطر جریانات دانشگاه و اینا که اعصابم خیلی داغون بود)

_ حق گفت ؛) انقدر خوبی کردم که تهش داستان شد !!

​​​​

208 کمبود

کمبود یه اکیپ خیلی پایه و صمیمی توی زندگیم حس میشه . گاهی اوقات به رفاقت های طولانی و اکیپ های صمیمی که با هم بیرون میرن ، مسافرت میرن و حتی شب و خونه ی هم میمونن حسودیم میشه ‌‌. هیچوقت نتونستم این حس و تجربه کنم ...

حالا هم دوستام فراموشم کردن ..

ولی جدی جدی فراموش شدن چقدر تلخه ،، و این که بهش عادت کنی خیلی حس تهی بودن به آدم دست میده . یا خودم فکر میکنم چیشد که بهش عادت کردم ؟! شاید از اولش همین طور بوده ...

_ وقتی دارم حرف میزنم و از چیزی تعریف میکنم ، یهو یاد دوستام میفتم و ناخواسته درباره ی اونا هم میگم ، وقتی حرفم تموم میشه یهو یادم میفته دیگه ارتباطی بینمون نیست و فقط چندتا خاطره باقی مونده . حالا که بیشتر فکر میکنم فهمیدم من خیلی برای دوستام زیاد گذاشتم ! و این اشتباه بزرگی بود ...

_ یهو یادم افتاد یکی و با خودم بردم خونه ی مادربزرگم ، اونجا میخواستم تولد بگیرم . با ماشین خودمونم بردیمش و برش گردوندیم . اما اون هیچ کادویی نیاورده بود ( قسم میخورم اصلاااا برام کادو مهم نیست ، این که من انقدر ارزشم و پایین اوردم برام سخته ) و با این که برام کادویی نیاورده بود ، روز تولدش بهش یه هدیه ی خیلی خاص دادم ‌‌... در آخر چند وقت بعدش جلوی من از سوپرایز رفیق مجازیش حرف میزد !! از این که با خواهر اون دوستش هماهنگ کرده که کادو رو پُست کنه خونشون تا شگفت زدش کنه !!! با خودم فکر کردم چقدر احمقم =)) اون و با خودم به تولدم بردم ، براش یه کادو سفارشی خریدم و ...

مثل من احمق نباشید دوستان !! شاید با خودتون بگید یه کادو این حرفارو نداره ، واقعا هم نداره !! اما شما اگه همچین رفتاری میدیدین حس نمیکردین بی ارزشین و غرور خودتون آسیب دیده ؟!

و کلی کار دیگه که بگم خودم بیشتر کفری میشم :)))

_ اصلا حس خوبی نداره ،، فکر کنم دارم کارمایه پنج سال پیش و هنوز پس میدم ‌.. نمیدونم !!!

207

زدم از خونه بیرون . بارون باعث میشه نور های نارنجی قشنگ تر دیده بشن ! ساختمون اوج که یه ساختمون تجاریه پشت خونمونه ؛ هر وقت از کوچه رد میشم و از پنجره ها ، داخل هر واحد و میبینم قلبم میلرزه ! با خودم فکر میکنم کی میشه تو یه همچین ساختمون معروف تجاریی بلاخره شرکت خودم و داشته باشم ...

یادمه قبلا گفته بودم یکی از واحد ها یه پسر جوونیه که حس خوبی گرفتم ازش . اما از این پایین خوب واحدش دیده نمیشه ... هر چند که اون روز اولین و بار و آخرین باری بود که دیدمش . الان دیگه از اون پرده های کرکره ای گذاشته .

خیابونا خیلی شلوغه . بارون به شدت میباره . جوری که چادر و لباس رو تنم سنگینی میکنه .

_ این حال و هوا بسی پسندمه ؛)

206

میخوام با این هوا ازدواج کنم »»»»

صدای بارون و ماشیناااا تا ابد =)

شهرمون خیلی سسکی میشه این جور مواقع !! ؛))))))))

_ کاش میتونستم یه فیلم خوب همراه با صدای بارون بگیرم و بذارم اینجا

205

توی اتاقم دراز کشیدم و داخل تلگرامی که به زور با پروکسی وصل میشه چرخ میزنم . یه باد سرد همراه با عطر آشنایی داخل اتاق میاد . نمیدونم این چه حسیِ ، صدای گنجشک ها و خیابون و ماشین ها . تاریکی نسبی اتاق . موهای خیسم که از حموم اومدم . سکوت خونه ... هر چقدر فکر میکنم که بر میگرده به کدوم خاطره چیزی یادم نمیاد . حس عجیبیه . هم غم داره هم حال خوب !

فقط خواستم اینجا بنویسم تا بخشی از این حس و یادگاری نگه داشته باشم !

_ کاش همه ی روزا همینقدر غمگین حس میشد اما آرامش داشتم ‌.‌..

_ نکنه حس دلتنگ چیزی بودنه ؟! اما نمیدونم و یادم نمیاد چی ؟!!

_ زاویه ای که معمولا وقتی کز میکنم یه گوشه ی اتاق ، از پنجرم دارم .

_ صدای بارون میاد * داره میباره

204

از زبان انگلیسی یه شدت متنفرم . واقعا خوندنش کلافم میکنه . دو سه هفته کلاسای مجازی و پیجوندم و حالاااا کلی درس و عقبم و یه آزمونم غیبت داشتم =)

واقعا هیچچچ جذابیتی برام نداره . شاید صدبار تا الان ول کردم زبان و اما مجبور شدم دوباره ادامه بدم . خیلی رو مخه

_ راستی سریال تایلندی کیوتی پای دیشب تموم شد ؛) بسی بسیار اکلیل بالاآوردم . با این که خیلی فیلم نامه ضعیفی داشت دوستش داشتم ✨ و اینستاگرامی که بالا نمیاد برم برنامه ها و کنسرتا و ... فن سرویساشون و ببینم .. لنتی خیلی خوبن ،،، دومین کاپل سریالی که دعا میکنم کام اوت کنن 🤲 امیدوارم بودا صدای من و بشنوه !!!

_ این و الان اضافه میکنم ( ساعت ۲۰:۴۵) رید.م به زبان انگلیسی . درس اخر و نمیخونم . نمیتونممم واقعااا نمیتونم دیگهههه

203

دقیقا اونجایی که میگه :

عاشق یکی شدم نمیتونم بگم بهش

دل من دنبالشه نمیتونه بکنه ولش

اون اصن نمیدونه میخوامش اینه مشکلش

آخه چجوری بگم حرفای دلمو به دلش ؛)

_ عاشق نشدم ، نه ! اما نمیفهمم چه قانونیه که این آهنگ باعث میشه حس کنم عاشقم ! فکر کنم همون قانون دسته ی سومه که چندتا پست قبلی گفتم =)

202

هوا تاریک شده . برق اتاقم خاموشه و یه نوری از لای در به داخل میاد . دور خودم یه پتو پیچیدم و موهام دور صورتم پخش شده . منتظرم قسمت آخر سریالم دانلود بشه . از بیرون یه باد سردی میاد . این روزارو بیشتر اوقات به همین شکل میگذرونم . تنهای تنها با خودم . دوستام رهام کردن . کسی پیام خاصی برام نمیفرسته . خودمم و خودم . یه استرس کوچیک و عجیبی دارم . دلم میخواد یکی اینجا بود و میتونست این استرسارو از من دور کنه . پاهام و مچاله کردم توی خودم و گوشیم و تکیه دادم بهش و اینجا مینویسم . صدای باد و خیابون ترکیب روانی کننده ی پاییز . جوری که دلم میخواد بزنم بیرون و تنهایی انقدر بدوام تا بیهوش بشم ! . دوباره اون فکر و خیالای قدیمی اومده سراغم . صدای هر ماشینی که میاد ، باعث میشه با خودم فکر کنم که مسافراش کیان ، چه زندگی دارن . به کجا میرن و ...

_ وقتایی که دچار یه نگرانی و استرس یا دل آشوبه درونی میشم ، اینجوری وضعیتی که توش هستم رو شرح میدم و می نویسم .. تقریبا آرومم میکنه .

_ دلم یه مسافرت میخواد . به یه جای دور . واقعا توی بد حالی ام . سعی میکنم با چیزای مختلف حواس خودم و از شرایط موجود پرت کنم . نمیدونم چرا وقتایی که همه چیز خوبه بازم حالت افسرده دارم . توی جمع میخندم و جوری رفتار میکنم که همه چیز عالیه . خب همه چیز تو خانواده واقعا آروم و خوبه در حال حاضر .. اما نمیدونم چرا من انقدر نگرانم .

_ شدم دقیقا مثل یک سال پیش . اما تفاوتش این که کنکور تموم شده .. همین طور رفاقتایی که داشتم . دلم میخواد برگردم پیششون . اما نمیتونم .. سخته بعد این همه مدت . مخصوصا بعد اون رها شدگی . بعد اون فراموش شدگی ...

_ راه حلی نیست برای این حالم ؟! دنبال یه درمانم ! نباید این حالم ادامه دار بشه ..

_ دلم برای خیلیا تنگ شده ‌‌.. باید چیکار کنم ؟!

_ کاش یه نفر درکم میکرد ،،، کاش یه نفر میدونست چمه ،، هرچند که خودم نمیدونم ..

_ فکر کنم باید دوباره کوچ کنم خونه مامانبزرگم

201 خال !

یه خال گوشه ی لب بالاییم دارم .‌‌ یه خال که از بچگی با من همراهه اما چون کمرنگه با نگاه اول ممکنه کسی متوجهش نشه . همیشه دلم میخواست روی گردنم یا خط فکم یه خال داشتم !!

هربار که به خالای بدنم نگاه میکنم یاد اون افسانه میفتم که میگه معشوقت توی زندگی قبلی اونجارو بوسیده ! احتمالا من معشوقه ی خاصی نداشتم ! چون بدنم نسبت به خیلیا کم خال داره و جاهای عجیبی هم داره (البته به جز لبم ) !! مثلا یه خال عجیب که یهو پدیدار شد ، وسط انگشت کوچیکه و انگشت کناریش روی پای چپم هست . یه خال خیلی کمرنگی هم روی نوک بینیمه فکر کنم . و یه خال که کنار بینی نزدیک چشمامه اما اینم کمرنگه .

الان یادم افتاد یه خال دیگه روی انگشت دوم پای چپم هم هست . انگشت کناری شصت .

نمیدونم چرا دربارش دارم حرف میزنم !! شاید چون وقتی که از حمام اومدم بیرون و داشتم جلوی آینه گوشواره هام و مینداختم ، ترکیب موهای بنفشم با گوشواره های طلایی و خال روی لبم به نظرم زیبا اومد !! اما خب این همچنان دلیل بر این نمیشه که احساس کنم واقعا زیبام .. نه ، اون احساسِ لحظه ای ،، درباره ی ترکیب چند چیز کنار هم بود .

جز همینایی که گفتم دیگه هیچ خال دیگه ای روی بدنم وجود نداره . واقعا هم نداره . نه روی دستام نه روی پاهام و نه حتی رو کمرم ..

_ راستی من متوجه یه چیزی شدم ! 95 درصد مردهایی که توی زندگیم دیدم روی گردنشون یه خال دارن

_ تقریبا یه یکی دوسالی هست که فهمیدم فتیش خال دارم !!!🌚💀

200

زنداییم از بندر عباس اومده . چهار روز پیش تصمیم گرفت موهاش و مش بذاره . ما هم آرایشگر خودمون و بهش معرفی کردیم . چون راه و بلد نبود من باهاش رفتم تنها نباشه . وقتی نشستم و روسریم و باز کردم ، آرایشگر موهام و نگاه کرد که رنگش از بین رفته و فقط مش زرد رنگش مونده . پرسید نمیخواد رنگ کنم ، منم یه کم فکر کردم گفتم باشه رنگ میکنم !! خیلی یهویی شد . گفت حیفه تا زمانی که موهات مش داره ازش استفاده کن . البته فقط جلوی سرم مش داره . دوست نداشتم رنگ مشکی موهام و کامل بگیرم .

پرسید اینبار چه رنگی بذارم ، منم چون هیچ ایده ای نداشتم گفتم هرچی خودت انتخاب کردی ! میسپارم به سلیقه ی خودت .

الان تقریبا موهام یه رنگ بنفش صورتی متمایل به سرخ آبی و شرابی داره !!! یه رنگیه که من گرافیستم نمیتونم تشخیص بدم دقیقا چیه !

ولی دوستش دارم . این که یهویی تصمیم گرفتم رنگ کنم خوب بود . کلا کارای یهویی برام جذابه . بدون برنامه قبلی .

_ همین !

199

همین الان روی صندلی های بستنی فروشی نشستم و یکی از کارکنای مَردش کت چرم پوشیده و یکی از گوشاش یه گوشوار کوچیک انداخته

فقط خواستم بگم خیلی خیلی زیباستتتت ؛))))

_ همین الان سفارشمون و آورد

198 نیمچه تلخ

یه فکت نیمچه تلخ :

داخل تلگرام از خیلی وقت پیش کلی استیکر ذخیره کردی

اما هیچ پیام یا گپی نیست که ازشون استفاده کنی

상상 (Beyond My Dreams)197

از یه جایی به بعد آهنگای عاشقانه برام معنای خاصی گرفتن . معمولا این آهنگارو دو دسته گوش میدن ، دسته اولی که با کسی در رابطه هستن و با گوش کردن به این آهنگ ها یاد اون میفتن یا دسته ی دومی که از متن آهنگ یا ریتم اون فقط لذت میبرن ‌. اما متوجه شدم یه دسته ی کوچیک سومی هم وجود داره که میتونن توی دوتا دسته اول هم باشن اما اون آهنگ براشون معنای دیگه ای داره ..‌‌.

نمیدونم چقدر درک این جمله میتونه براتون سخت باشه ! اما این دسته ی سوم کسایی هستن که با دیدن عشق دو نفر دیگه عاشق میشن !! حقیقت اینجاست که خیلی زمان برد تا دسته ی سوم رو پیدا کنم و بفهمم من متعلق به این دستم ! آدمای این گروه فکر میکنم خیلی دیدگاه متفاوتی دارن .. دیدگاهی که به نظرم خاصه ؛) شاید چون خودمم جز اونام . فکر کنم ماها انقدر کم هستیم که هر کدوم یه گوشه ای از این دنیا نشستیم و غرق افکار پیچیده ی خودمونیم .

توضیح این موضوع برای خودم هنوز سخته .

وقتی آهنگی پلی میشه پرت میشم به دنیایی که دیگه مال من نیست ! این دنیا سرشار از همه ی عشق هایی که من دیدم ! عشق هایی که پذیرفته شدنشون سخته . عشق هایی که بالا پایین زیاد داشتن . یک طرفه بودن . یا پایان تلخی داشتن . گاهی هم پایانشون خیلی رویایی و شیرین بوده ! اما .. اما همه ی این ها مال من نیست .. من هیچ جای این احساسات متفاوت وجود ندارم ،، مثل یه تماشاگر .

این عشاق میتونن از دنیایی باشن که در اون زندگی میکنم . یا میتونن داستان هایی از کتاب های کتابخونم باشن .. یا داستانی از سریال هایی که دیدم !!

راستش ما دسته سومی ها با گوش کردن این آهنگ ها ، عاشق داستان های عاشقانه ی این دنیا میشیم ، عاشق عشق دو نفر دیگه ؛)

نمیدونم دسته سومی اینجا هست یا نه

ولی دلم میخواد بدونم چطور این اتفاق میفته ! عجیبه ... اما قشنگه !

.

آهنگی که روی عنوان نوشتم برای هزارمین بار پلی میشود .

196 بخش هایی از وجودم

همین الان قسمت آخر وکیل ووی خارق العاده رو تموم کردم وبه سرعت ost سریال و هم دانلود کردم . دوباره همون حس قدیمی ... با تموم‌ شدن سریال انگار بخشی از وجودم و داخلش جا گذاشتم . مثل خیلی از سریال ها و کتاب های دیگه .. مثلا خوب یادمه اون بخش از وجودم که داخل کتاب قلب های نارنجی جا مونده به چه شکلیه . یا زمانی که ریپلای 1988 تموم شد و از زیبایی بیش از اندازه ی قسمت آخر چقدر اشک ریختم !

یا حتی اولین کی درامایی که دیدم !

اولین فیکیشنی که از کاپل مورد علاقم خوندم ، اسمش هم نشان بود . حتی وقتی به اسمش هم فکر میکنم میبینم حس و حال اون موقع و لحظه ای که بند آخر قصه رو میخوندم هم به خاطر دارم . خوب به خاطر دارم مال دورانی بود که حال روحی مناسبی نداشتم و یه جورایی این فیکیشن نجات بخش بود ! وقتی بهش فکر میکنم درد اون زمان سراغم میاد ... اما درد شیرینه ! چون این داستان برام اون زمان رو آسون کرده بود .

الان که فکر میکنم میبینم هرچقدر بیشتر میگذره ، بخش های بیشتری رو هم جا میذارم . جوری که حس میکنم همه ی وجودم یا بهتر بگم همه ی احساساتم تشکیل شده از سریال ها و کتاب ها و سینمایی ها ... فیلم ها و کتاب های با ارزشی که به دور از کلیشه و سطحی نگری هستن .

یادمه وقتی ۱۱ یا ۱۲ سالم بود ، نمیدونم شاید هم کمتر ! کتابی از نمایشگاه مدرسه گرفتم به اسم پرواز درناها . زمانی که خریدمش هیچ ایده ای دربارش نداشتم اما وقتی رفتم خونه و شروع کردم به خوندنش دیگه نتونستم رهاش کنم . نمیدونم چندین بار اما بارها و بارها و بارهاا این کتاب رو خوندم‌ . لمس کاغذ های کتاب من و یاد زمانی میندازه که واقعا خوب بودم . حس شیربن آرامش قبل از طوفان و برام تداعی میکنه ...

_ اگه بخوام بیشتر در این باره حرف بزنم اونقدری طولانی میشه که خودمم حوصله نمیکنم بعد ها بخونمش

_ اما شماها بخش هایی از وجودتون رو کجا به یادگار گذاشتین ؟!

195 دندون

همین الان توی ماشین نشستم و از دندون پزشکی بر میگردم . دوتا از دندون های عقلم و جراحی کردم و یه طرف صورتم کلا بی حسه .

دکتر خیلی آدم باحالیه . قبلا هم پیشش جراحی انجام داده بودم . حین کار داشت از خاطرات دوران کودکیش میگفت 😂 کلا آدم بامزه ایه ، البته از اون بامزه نچسبا که حد خودشون و رعایت نمیکنن نیست . کارشم خیلی خوبه .

فعلا بی حسی دارم اما وای بعد بی حسی ، دردی داره که تا مغز و استخوان میره . البته راحت شدم ، فشاری که بهم آورده بود خیلی فَک ام رو اذیت می کرد .

تا ده روز باید سوپ بخورم :`) از سوپ متنفرمممم

خودم و با سریال سرگرم میکنم ..

پریودم که هستم ، حس میکنم یه نفر با شمشیر از وسط نصفم کرده ‌.

* الان رسیدم خونه

ماه کامله و خیلی خیلی زیباست ؛)))

_ دارم کم کم یه دردایی رو حس میکنم

* ساعت حدودا 8 اینارو نوشتم اما چون بلاگفا برام بالا نیومد الان میذارم .

در حال حاضر بی حسی رفع شده فقط یه کم اثرش مونده و من درددددد دارم :``)

194 استوار ایستاده در بیست و چهارسالگی

_سوالات دیگری هم داشتم : آیا ممکن است آنهایی که در حال حاضر میبینم واقعی نباشد ؟ نکند مادر واقعی نباشد؟ نکند پدر واقعی نباشد ؟ نکند پدربزرگ و مادربزرگ واقعی نباشد؟! نکند این کیسه ی لوبیا که پرتش می کنم واقعی نباشد ؟ نکند همه چیز فقط دنیایی که جوجه ای که قادر به بیرون آمدن از پوسته اش نیست در خواب می بیند؟ انسان ها دقیقاً چه هستند؟ و برای چه در این دنیا هستم؟ چرا در اینجا ایستادم؟! آدم عجیبی هستم ، نه ؟

ژانگ_ییشینگ

.

_ جوری که حرفای ییشینگ توی این کتاب مود بود ؛)

193 وکیل وو

*قلبم برای این دوتاست تا ابد »»»»»»

* نصیحت امروز ، یه جونهو برای زندگیتون پیدا کنید

192

فردا دوتا از دندونای عقلم و جراحی میکنم . من چهارتا دندون عقل ناجور دراوردم و چون فَکم کوچیکه دندونام کج شده و آسیب دیده . دوتای قبلی رو تقریبا دو سال پیش کندم و این دوتارو فردا ‌‌.

راستی امروز رفتم دانشکده علمی کاربردی ، ظاهرش وحشتناک بود . با مدیریت که صحبت میکردیم وقتی گفتم سمنان قبول شدم و بابام لج کرد و نذاشت برم . جوری با تاسف نگاه کرد که انگار یه صحنه ی فوق العاده غم انگیز دیده !! گفت سمنان یکی از دانشگاه های تاپ کشوره با استادای خیلی عالی چرا پدرت نذاشت و خیلی حیف شد و ... این روزا منم جز تاسف خوردن برای خودم چیزی ندارم .

چارت درسی دانشکده رو هم گرفتم و برسی کردم ، قابل تأمل بود . در آخر فقط اسمم و همراه شمارم نوشتم و قرار شد برای ثبت نام اصلی زنگ بزنن . احتمالا ورودی بهمنم .

191 چنل پیام های ناشناس

این که توی چنل ناشناسم ایگور میشی دیگه اوج تباهی و مزخرفیه .‌

اینجوریه که : پیامی که فرستادی فاقد اهمیت و ارزشه واصلا مهم نیست چی نوشتی اما چون چنل ناشناسه باید قرارش بدم

واقعا چی میشه که تورو نمیشناسن هم نادیده میگیرن

جریان چیه ؟!

190 استقلال

...

# ادامه نوشته

189

پاک شده

188 وکیل ووی خارق العاده!

بلاخره تونستم این سریال و شروع کنم . حس و حالش زیبا ،دوست داشتنی و شیرینه !! حداقل با غرق کردن خودم میون دنیای کی دراما ، حواستم از این روزا و حال بدیا پرت میشه .

نورپردازی برای من یکی از مهم ترین ارکان فیلم هاست . و سریالای کره ای جوری روی نور پردازی برای من خاص هستن که با قلبم حسابی بازی میکنن . ( اونایی که کی درامرن خوب میدونن چی میگم )

و نور پردازی سریال وکیل وو و لطافتش >>>>>

_ دارم فکر میکنم بعد این کدوم سریال و شروع کنم ..

187 پاییز

یه پاییز بارونی دیگه دوباره توی همین اتاق و توی همین شهر ، و منی که توی اتاقم دراز کشیدم و با حس دلتنگی عجیبی سریال نگاه میکنم .

پاییز همینقدر که برام زیباست ، دلگیرم هست . این که هوا زود تاریک میشه و خبر از یه شب طولانی و میده .

دلم میخواد با آدمایی که یه زمانی دوستشون داشتم حرف بزنم و بگم چرا .. چرا همه چی خراب شد ؟! و بعد بیخیال بشم و باهاشون یه چایی بزنم بر بدن . بی دغدغه و بیخیال ... اما نمیشه .

_ این حس کهنگی ...

186

همه فکر میکنن من احمقم نمیفهمم !!!

همه برای زندگیم تصمیم میگیرن جز خودم .

همه عاقل ان جز من . خستم کردن این جماعت به خدا . نمیتونم هیچوقت این آدمارو ببخشم .

امروز من رو خانوادم با یه سری آدما بردن بیرون و اصلااااا از این تیپ آدما خوشم نمیاد اما محبورم که برم . علاوه بر این که خوش نگذشت کلی هم نصیحت احمقانه و مزخرف شنیدم . کسی به احساسات و اعتقادات من اهمیت نمیده و این کفریم میکنه . متاسفام اما این آدما روزی میرسه که آرزوی دیدنم رو داشته باشن . چون در اولین فرصت فرار میکنم و میرم . تا الان تحملشون کردم . باشه دو سال دیگه هم تحمل میکنم اما احمقم اگه بعد دو سال همچنان زندگیم و با این آدما ادامه بدم .

واقعا خدا میدونه چقدر خوداری کردم که نتوپم بهشون و حرفی نزنم . خیلیی جلوی دهنم و گرفتم تا سرشون داد نزم و فحاشی نکنم !! در این حد ...

خیلی رو مخمه خیلی . کی دهن باز کنم و چیزایی رو بگم که نباید . الان که فکر میکنم من صبور تر از این حرفام . هرکی جای من بود پنج شش بار دهن این آدمارو جر داده بود .

185

وقتی این پارت هارو از تعالیم شیطانی میخوندم هیچ کنترلی روی احساسات خودم نداشتم . بعد از 16 سال وی یینگ برگشته بود و این بار ارباب زاده دوم لان خوب میدونست چه احساسی نسبت بهش داره .

بعد از هر پارتی که با خنده زیاد میخوندم پارت های بعدی دریاچه ای از احساسات و اشک باهام همراه میشد...

بخشی از زندگی من به بعد از خوندن این ناول ، دیدن سریالش و شناختن بازیگراش و رابطشون تقسیم میشه .

ولی وی ووشیان و درداش ... ؛)))

, راستی امروز تولد شیائو جانِ ؛))))

184

نمیدونم کی این و نوشته ، ممکنه بخونی

و میخوام بگم همه ی حرف من توی کامنتی که گذاشتی :)) ...

خوبه یه نفر هست که درک میکنه .. یه نفر که حق میگه !

* اینم اضافه کنم همه مردم اینطور نیستن ... :)

183

یه دعوای بزرگ دیگه با خانواده داشتم . البته باید گفت با پدرم ... مادرم این وسط خیلی داره اذیت میشه
حرفایی که پدرم بهش میزنه خیلی دردناکه .. حرفایی که حتی نوشتن شونم برام سخت و شرم آوره .
مدام میگم تقصیر منِ که با هم درگیر میشن . به خودم ناسزا میگم و خودم و لعنت میکنم .
نمیدونم این چه مشکلیه تا میخوام با پدرم حرف بزنم گریم میگیره ... منی که دوستام بهم میگفتن احساس ندارم . منی که با هر احد و ناسی دعوام میشه اما یه قطره اشک از چشمام نمیفته پایین . و همین بدتر میکنه اوضاع رو .. اگه میتونستم روی گریه های کوفتیم در برابر بابام کنترل داشته باشم خیلی خوب میشد .
نمیدونم یه روز چطور جبران کنم این روزارو برای مادرم . نمیدونم چطور ازش طلب بخشش کنم .
مادرم توی این 18 سال زیاد برام فداکاری کرد . خیلی جاها آبروم و خرید . خیلی جاها به جای من از بابام ناسزا و توهین شنید . همیشه پشتم بود و هست . خیلی جاها ازم دفاع کرد .
با خودم میگم من هیچوقت براش دختری نکردم . هیچوقت براش فرزند خوبی نبودم ‌، اما اون برام مادری کرد .
بیچاره مادربزرگم اومد خونمون اما با گریه های من کلی گریه کرد .
فقط نمیدونم چطور بابام تونست اون حرفارو جلوی مادر زنش به همسرش بزنه :) حس میکنم قلبم تکه تکه شده ‌...
اگه میدونست همین زن من و قانع کرده که توی این شهر کوفتی بمونم ، اگه میدونست همین زن وقتی پشت سرش غر میزنم دعوام میکنه و میگه درباره ی پدرم نباید بد حرف بزنم ... اگه میدونست بازم اینارو میگفت ؟! :)

روزی و میخوام که از خاطرات شیرین زندگیم اینجا بنویسم . روزی میخوام که دیگه به خودم نگم استیگما ... روزی و میخوام که مادرم شاده . روزی و میخوام که این روزارو بشوره و ببره .

حالا که اینارو می نویسم خیلی آروم ترم .

182

یکی فکر کنم توی میزان شانس من ری*ده 😀

___ حرفی ندارم

___ واقعا ...

181 نی نی سایت !!!

باورم نمیشه !! تازگیا مثل این خاله زنکا میرم نی نی سایت خاطرات و سبزی پاک کردنای مردم و میخونم !!!! دیروز به مامانم که گفتم ، گفت قشنگ معلومه رد دادی . این روزا یه کارایی از من سر میزنه که اصلا نمیتونم باور کنم . نمیدونم از چیه ؛ شاید از کلافگی این روزام و حس بدی که سراغم اومده پناه میبرم به هر چیزی که از این تشنجات دوره ...