537
نازک نارنجی شده ام . حرف ها قلبم را مچاله میکنند ، خراش می اندازن به روح سرگردانم ، سنگ میشوند در گلویم ...
وجودم ترک بر میدارد از نگاهشان . از کلامشان . انگار که از درون هزاران بار خورد شوم و از هر تکه ام نوای غم سر دهند .
این روز ها بی صدا بسیار میگریم . خودم را درون خودم مچاله میکنم . پرت میشوم بین نی زار ها .. پرت میشوم در اقیانوسی مواج ، میگذارم من را در خود تا ژرف ها غرق کند .
دستمال که به روی زخم های عمیق ببندی باز هم خونی میشود . خون میچکد از وصله پینه هایم .
این روز ها نازک نارنجی شده ام . منتظرم تا گریه من را در خود خفه کند . منتظرم تا به دل بگیرم . تا برنجم .
وجودم درد دارد این را خوب میدانم ...
+ [ شنبه چهاردهم تیر ۱۴۰۴ ] [ 11:39 ] [ fatemeh ]
|
جسمم سال ها پیش در دریا دفن و حالا تبدیل به بارون شدم ، اندراحوالات یک روح گمشده ...