526 خانواده

وقتی بزرگ تر میشی میبینی هیچ چیز مهم تر و با ارزش تر از خانواده نیست ..

حتی اگه رابطه ی خوبی هم با باباتون نداشته باشید و هرازگاهی اشکتون و در بیاره و دهنتون و سرویس کنه ..!

نمیگم این رفتارا خوبه ها .. نه . ولی همین بابا کلی کار خوب دیگه هم کرده که شده بابا !

ــ قبلنا از خانواده پدری و مادری فراری بودم ، دیر به دیر میرفتم .. زود همه چیز و ازشون به دل میگرفتم .. اما ۱۸ ، ۱۹ رو که رد کردم همه چیز خوب شد .. شدم پایه ثابت دور هم جمع شدنا ، شدم ، چی میگن ، گل سر سبد مجلس ؟! .. اره یه همچین چیزی

ولی نه اونا انچنان عوض شدن نه چیز دیگه .. فقط من یاد گرفتم خوب یا بد خانواده و دور هم بودنه خیلی مهمه .. حتی اگه با بعضی ها اصلا حال نکنی ..

منی که خانواده رو میپیچوندم که با دوستام باشم ، الان دوستام و میپیچونم که با خانوادم باشم :)

525

الان متوجه شدم سه و نیم سال میشه که دارم توی این وبلاگ مینویسم ، بهمن 404 میشه چهار سال ... چهار سال از زندگیم و اینجا نوشتم . چهارسال از عمرم و که بخش عظیمی از اون مربوط به کنکور و دانشگاه میشه . اگه وبم و از اول تا این نقطه ای که توش ایستادم بخونی ، چیز خاصی جز غم ها و روز های خاکستری پیدا نمیکنی . گاهی شادی های زرد و نارنجی لابه لایه ی شماره ها چشمک میزنن . سخته که بگم این وبلاگ منم .. چون نمیخوام این روزها و این خاکستری ها جز من باشن . دوست دارم از من جدا بشن و من نارنجی و قرمز بمونم .

این بمونه یک سوال از نیمه ی فروردین 404 : من شکست دادم خاکستری هارو یا اون ها من رو در خودشون بلعیدن ؟

اگر چند سال دیگه حوصله کردم و به اینجا و به این صفحه و به این مطلب 525 برگشتم ، حتما خواهم نوشت و اضافه میکنم که کی پیروز شد و کی برای همیشه خداحافظی کرد ...

524

نمیخوام برم دانشگاه . روحم برای دانشگاه رفتن خسته اس . دلم میخواد ترک تحصیل کنم . کاش میتونستم حداقل مرخصی بگیرم . مغزم ، روانم ، وجودم از دانشگاه خسته اس . دروغ نیست اگه بگم به خاطرش گریه ام میگیره و انگار قراره عذابم بدن . از این که فردا برم سر کلاس متنفرم . من میخواستم روز آخر تعطیلاتم و خوب بگذره ولی نشد . تبدیل شد به یه روز بیخود چرت و پرت .

چرا باید هزینه ی انصراف 30 تومن به بالا باشه .. ‌من واقعا میخوام ترک تحصیل کنم . واقعا دیگه حالم بهم میخوره از دانشگاه