450 شناور در احساسات

امروز صبح پا شدم برم اموزشگاه . دیرم شده بود یه اسنپ گرفتم . راننده یه مرد هیکلی با کلی ریش و مو بود . کارنامه دانشگاهم و چک کردم . نمرات بالا بود . خوشحال شدم . به صندلی ماشین تکیه دادم و ناخداگاه لبخند زدم ، معین داشت میخوند : به شوق روی تو من زنده ام خدا داند ، برای زیستن اینک تویی تنها بهانه ی من ... زمزمه میکردم باهاش .. عزیزم عزیزم . امروز غیبت زیاد داشتم . با بچه ها چندتا طرح جدید کار کردم .

وقتی رسیدم خونه حس کردم له شدم . حس کردم زیر مشت و لگد بودم . دیگه خوشحالی نمره رو نداشتم . دیگه معین حالم و خوب نمیکرد . چپیدم تو اتاق . چند روزی که خودم رو گم کردم . نمیدونم چرا اخیرا انقدر این اتفاق برام میفته . انقدر غرق دنیای خودم و افکار دیگه ای میشم که شب و روزم یکی میشه . مثل امروز ، مثل دیروز . دلتنگ کسی ام . دلتنگ کسی که ارزو میکنم کاش الان کنارم بود . اما نمیشناسمش . چند روزی میشه که این حس داره من رو غرق خودش میکنه . چقدر سخته دلتنگ کسی بود و اون رو نشناخت . دلتنگ کسی که یکبارم ندیدمش .

روحم جای دیگه اس . جایی فرا تر از کنج اتاقم که چند روزیه پناهگاه منه . هر جا که هست انقدر من رو درگیر میکنه که به خودم میام و میبینم روز شب شده ، هفته تموم شده .. انگار دیگه خانواده ی خودم رو هم نمیشناسم . صداهاشون ، حضورشون ، حرفاشون انگار همش نا آشناست . احتمالا تاثییر اون قرص های لعنتیه نه ؟ میخوام بیفتم یه گوشه و عکس و فیلم هایی رو ببینم که حس آشنا بودن رو بهم میده . حس میکنم به اونا نزدیک ترم تا جایی که هستم .

میخوام برگردم به سه سال پیش . میخوام برگردم به روزایی که قسمت اول سریال های مورد علاقم پخش میشد . میخوام برگردم به هفت صبح های عذاب آور کرونایی که مجبور بودم برای کنکور بخونم . میخوام برگردم و دوباره و دوباره و دوباره عذاب بکشم !

دارم یه ریلتی شو میبینم ، دلم میخواست مثل یه روح بین تمام افراد داخل این شو در حال پرسه زدن باشم . شایدم میتونستم یکی از عواملش باشم . میترسم یه سریال شروع کنم ، چون آخرین سریالی که دیدم از لحاظ روحی باعث شد چیز های تلخی رو به خاطر بیارم . هرچند که پایانش هپی بود . عاشق سریالشم شدم ! اما در حال حاضر یه چیز طنز هم میتونه من و دلتنگ کنه و به گریه بندازه ...

چرا حس میکنم واقعی نیستم ؟ من کجام ؟ من واقعی الان با کیه ؟ من چرا انقدر دلتنگم !

449 -

# ادامه نوشته