مثلا الان دراز کشیدم گوشه اتاق روبه روی پنجره . باد سردی میاد . ورقه های نقوش سنتی رو تکون میده . بوی رنگ روغن و تینر کل اتاق کوچیکمون و گرفته . بومی که تازه رنگ اولیه خورده . صدای پرنده ها .
امروز صبح دانشگاه بودم . دور از همه . یه گوشه نشستم و حرفای استاد تاریخ هنر و گوش کردم . بعد کلاس گفتم کسی باهام هم مسیره ؟ دو نفر گفتن آره . اما خیلی طولش دادن ، داشتن با هم حرف میزدن و میخندیدن ، پس من تنهایی راه افتادم . همون مسیر همیشگی خونه تا دانشگاه ، دانشگاه تا خونه ! پرت شدم توی دنیای خودم . دیگه دوست ندارم کنارشون باشم . دوست ندارم باهاشون وقت بگذرونم . ما جنسمون خیلی فرق داره !
برگشتم خونه ، خسته ، کلافه . کلی کار نکرده . نگران آینده . نگران همه چی . یکی از همکلاسی ها که سن بالاتره ( اما نه خیلی ) میگه حیف استعدادت ، تلاش کن از اینجا بری . گفت انقدر تلاش کن و رزومه پر باری بساز که دعوت نامه بگیری ! اون جدی بود و من داشتم فکر میکردم یعنی میشه ؟
اما من چند قدم اون ور ترم و به زور میبینم ، برای این قدم های گنده زیادی زوده . عدم اعتماد به نفس باعث میشه اینی باشم که شدم .
دانشگاه ، اره فضای اصلا جالبی نداره . البته آدم های جالبی هم نداره .استادا میگن اگه میخواین پیشرفت کنین و خیلی حرفه ای بشید باید برید و دوره های خصوصی ببینید ، توی فکرش هستم .. شاید تابستون .
به مرض زمان کنکور مجدد مبتلا شدم ، حس میکنم خوابیدن وقتم و میگیره ! هر موقع زیاد میخوام کلافه میشم و خودم و سرزنش میکنم . برام روز زود میگذره ، نمیتونم زمانم و مدیریت کنم . انقدرر روز ها و هفته ها برام زود میگذره که حسابش و دارم از دست میدم . با خودم میگم این عمرمه که داره میره . با هر بار خوابیدن زمان بیشتری و از دست میدم . دیگه قهوه و نسکافه هم نمیتونه درست درمون بیدارم نگه داره . کلی کار نکرده دارم ، کلی درس نخونده دارم . و اون حس تهی بودن ، خالی بودن ، داره دیوونم میگه . هرچقدر کار و تلاش میکنم بازم انگار کمه . هرچقدر بیشتر به خودم فشار میارم ، بیشتر احساس ضعف میکنم . حس میکنم چاق شدم !! حتی بدنم هم داره بهم فشار وارد میکنه !! میدونید همش مثل فشار روانی میمونه . من فقط نمیخوام کم بیارم ..