359

مثلا الان حال اون کارکتری و دارم که دوتا از بهترین دوستاش ترکش کردن ، سکانس آخر ، تکیه به در ، در حال فکر کردن به این که چیشد و ناگهان اشک . چرا بعضی از آدم ها میان و زندگی و قشنگ تر میکنن ، تغییرش میدن ، و بعد ناگهان ناپدید میشن ؟ من وقتی که برام این اتفاق افتاد ، خودمم یادش گرفتم ! ناپدید شدن و .. ولی کسی دلش برای من تنگ نمیشد برای همین این کار بد نبود و باعث قشنگ شدن چیزی هم نشده بودم. البته بعدش هم اجازه ندادم کسی دیگه بخواد بیاد و همه چیز و تغییر بده . بعدش به خودم گفتم این غم آشغال و بنداز دور چون تو مثل بازیگر سینمایی ٫ برادران جدا نشدنی٫ فلج نیستی ! یا مثلا مادرت توی بچگی رهات کرده . یا از نظر هوشی احمق نیستی و .. خیلی غم های بزرگ تر دیگه . اما نمیدونم چرا بازم ا

358

داشتم یه مینی سریال نگاه میکردم با موضوع فرزند خدا یا همون فرزند شمن و مردی که نفرین شده . مرد نفرین شده در گذشته برای فرزند شمن اسمی میذاره و و همین باعث نفرینش میشه و همین طور سرگذشت فرزند شمن رو تغییر میده ، عاشق هم میشن و در آخر مرد باعث کشته شدن اون فرزند میشه . 300 سال گذشته و نفرین مرد این بوده که تمام این سالها زنده بمونه و همچنان منتظره تا فرزند شمن تناسخ پیدا کنه و پیداش بشه . این اتفاق میفته ، فرزند با همون اسم برمیگرده . ولی چیزی از گذشته به یاد نمیاره . داخل شرکتی استخدام میشه که رییسش مرد نفرین شدس . حالا این مرد سعی میکنه تا دوباره فرزند خدارو عاشق خودش کنه و عاشقش بشه تا برای همیشه این نفرین برداشته بشه و دیگه آسیبی به فرزند نرسه . اول ماجرا هم قراراشون در حد خوردن شام و اینا بوده که فرزند اصلا علاقه ای به این کار نداشته .تا اینجا همه چیز خیلی برام معمولی بود . شبیه خیلی از ناول های کره ای سطح متوسط . اما قسمت آخر مرد نفرین شده دوباره نمیتونه از فرزند محافظت کنه و فرزند میمیره ، با این که عشق بینشون شکل میگیره . لحظه ی مرگش میگه : قول میدم داخل دنیای بعدی فراموشت نکنم . مرد نفرین شده فریاد میزنه از شمن کمک میخواد . مثل این که شمن دلش به حال فرزندش میسوزه و نجاتش میده ... اینبار همه چیز تغییر میکنه . فرزند از خواب پا میشه اما خبری از مرد نفرین شده نیست . متوجه میشه انگار برگشته به همون روزی که قرار بود برای اولین بار به اون شرکت بره . با عجله به سمت اتاق رییس میره میبینه مرد نفرین شده اون رو به خاطر نمیاره :) همه ی اون روز هایی که گذروندن ، بوسه ها ، آغوش ها ؛ کلمات هیچ چیز رو به خاطر نداره . مدت ها میگذره و هرازگاهیی با رییس داخل جلسات برخورد میکنه . باید اینجوری توصیف کنم ، داخل چشم های بازیگر (فرزند) جوری اشک حلقه زده بود که قلب آدم و به درد می آورد . انگار دعا میکرد مرد نفرین شده بلاخره به خاطر بیارتش . سکانس آخر وقتی شرکت خالی شده بود دوباره رییس میبینه . اینجا بیننده کمی امیدوار میشه نکنه به خاطر دارتش اما به روی خودش نمیاره ؟ .. اما خب اینطور نبود . مرد نفرین شده بارها و بارها بهش خیره میشه اما چیزی به خاطر نمیاره . ولی مدام میپرسه ما قبلا هم و جایی ندیدیم ؟ .. در آخر فرزند، با لبخند تلخی که شاید ذره ای امید در اون وجود داره رییسش و به شام دعوت میکنه ...

__ فکر کنم قبلا گفته بودم چقدر غرق داستان ها و فیلم ها میشم ، مخصوصا سکانس های آخر اگر متفاوت باشه .

__ باید امیدوار باشم که دوباره عاشق هم میشن ؟ شاید اگه دوباره عاشق هم بشن بازم فرزند آسیب ببینه ... شاید این سرنوشته یا شایدم لطفی از طرف شمن که باز به هم برگردن !

__ هیچوقت پایانی نخواهد داشت جز این که ذهن نویسنده رو بتونم بخونم !

__

357کشور های مورد علاقه

داشتم درباره ی دوتا از کشور های مورد علاقم یه پستی میدیدم و مطالبی میخوندم . کره و ایتالیا . میدونید من خوب درباره ی بدی های این کشور ها میدونم . مخصوصا کره ی جنوبی ، از فساد های اخلاقیش بگیر تااا مالی و چیز هایی که شاید عجیب باشه اما داخل ایران قفله ! شاید از نظر تکنولوژی واقعا پیشرفته فوق العاده باشن اما از نظر شعور و انسانیت صفر . به قول به نفر ، کره شبیه یه سیب خوشگل و قرمزه که وقتی بازش میکنی میبینی پر از کرمه .. ایتالیا هم هزینه های بالا و مهاجرات جووناش .. کی فکرش و میکرد ایتالیا با اون همه دانشگاه عالی کلی آدم از اونجا مهاجرت کنن و برن .. هرچند شناخت اقتصادی و سیاسی زیادی نسبت به ایتالیا ندارم برعکس کره که اطلاعاتم خیلی کامل تر و دقیق تره . ایتالیارو به خاطر هنر دوست دارم .

با خودم فکر کردم کاش واقعا یه شهر رویایی وجود داشت .. شهری که همون چیزی که یه زمانی درباره ی کشورای مورد علاقم فکر میکردم داخلش واقعی بود ... هنوز هم دلم میخواد مثل بچگی ها رویایی نگاه کنم .. نمیشه !! زیادی همه چیز واقع گرایانس ..

356

گلو درد دارمممم ، از دیروز تا الان انقدررر آب لیمو عسل و خوردم و سرکه سیب و آب نمک قرقره کردم که حالم دارم به هم میخوره . اما انگار نه انگار . فقط چند لحظه دردش آروم میشه . انگار گلوم داره جر میخوره . از ترس دانشگاهم نرفتم که بدتر نشه . چون صبح به شدت داشت بارون می اومددد . خدا کنه زودتر خوب شم . اخیرا انقدر دچار مریضی شدم که خستم ، بدنم از زمانی که واکسن مسخره ی کرونا رو زدم ضعیف شده .

355 این ساعت ها

وقتی این ساعت میای بلاگفا ، بخش به روز شده ها ، کلی داستان هست برای خوندن ، یه نفر خسته از درسای کنکور ، یه نفر خسته از درسای دانشگاه ، یه نفر خسته از کار و ... همه خسته های بلاگفا(!) میان و از درداشون ، روزشون ، شادی هاشون و غمشون مینویسن . بلاگفا شبیه یه پناهِ . گاهی اوقات که داستانارو و میخونم با خودم فکر میکنم الان اون شخص چه شکلیه ، چه لباسی تنشه ، خونش چجوریه ، اگه مشخصات نداشته باشه ، فکر میکنم اسمش چیه و چند سالشه . مخصوصاا اونایی که خاطرات زیاد می نویسن ، ذهن آدم و خیلی درگیر میکنه . بعد آهنگ هر وبلاگ انگار روحیه و شخصیت اون آدم و بیشتر نشون میده . اینجا یه دنیایی برای خوش .

354

امروووز از اون روزا بوددد . کار پشت کاااررر .‌‌ درس پشت درس . به معنای واقعی پودر شدم . اولش که یه پیام تو مخی و حیرت اور دریافت کردم که نخونده پاک شد ، شاید بعدا گفتم چی . بعدش خواستم برم روی تابلوم کار کنم ، اما یادم افتاد کار نمایشگاه نصفه مونده ، وسطای کار نمایشگاه بودم که گفتم ای وای کار فردا دانشگاه مونده ، از طرفی به عموم قول داده بودم برم رستورانش عکاسی . اینجوری بودم که حالا چه غلطی بکنم . کلااا که بیخیال تابلوم شدم ، حس میکنم می مونهه تااا پایان ترم ! اره . بعدش راه افتادم تو خیابون که یه دور کارت ویزیتی که برای عموم زدم و پرینت بگیرم ببینه ، اکه اوکی بود بره برای چاپ . البته این وسط ها فهمیدممم ای واییی فایلم مشکل دارهه . نتونستم پرینت بگیرم . برگشتم خونه ، زنگ زدم عموم که بیاد دنبالم ، اونم کفت دو و نیم میاد .بدو بدوو ناهار خوردم و نماز خوندم . نصف کار دانشگاه و انجام دادم . رستوران عمو خارج از شهره پس کمی دوره ، خلاصه سه چهار ساعتی درگیر رستوران بودم . برام یه ماشین خطی گرفت و برگشتم شهر . یهو دیدم ای داد بیداد کرایه تاکسی ندارم ، پول ماشین و عمو حساب کرده بود . گفتم کارت به کارت کنم دیدم نت ندارم . اومدم نت بزنم نشدددد . زنگ زدم بابام که بیا دنبالم ، اونم خواب بودد . یه نیم ساعتی هم اینجا معطل شدم . بعدش اومدم خونه به کارم برسم که مامان گفت نصاب پرده داره میاد صبر کن . اتاق ها و پذیرایی پرده سفارش داده بودیم دقیقااا امروز آماده بود . یهو این وسط لوله کش هم اومد که لوله تصفیه آب و درست کنه چکه میکرد . منم با همون لباس بیرون وسط این بازار شام بساطم و یه گوشه پهن کردم و شروع کردم به کار کردن . خلاصه اونا رفتن و منم دیدم بوی گند عرق میدم ، پریدم تو حموم . از بعد شام هم تا الان مشغول بودم که تقریبا کار دانشگاه تموم شد .

__ آخیییش !! وقتی آدم درباره ی روز تو مخیش مینویسه یه کم آروم میشه . دلم پر بودد . حالا فردااا بدترههه از صبح تا بعدازظهر دانشگاهم . بعدشم باید کار نمایشگاه و آماده کنم و بعد ترش هم متن کنفرانس و .. بیااا یادم رفت برای شاگردم پالت بخرم :))

_ تا باشه از این کارا =]

353

چند روز قبل از پنجشنبه ،، از گروه نقاشی آموزشگاه حذف شدم . تعجب کردم ، با خودم فکر کردم شاید شاد به مشکلی خورده مجبور شدن گروه و حذف کنن .

شب پنجشنبه از طرف مدیریت پیام اومد که نیم ساعت زودتر برم . پنجشنبه که رفتم ، بهم گفتن یه مراسمی داریم بریم نماز خونه . من که اصلا تو باغ نبودم رفتم و نماز خونه نشستم دیدم بچه ها صندلی جا به جا میکنن . تو فکر این بودم مراسم قرآنی چیزیه که مامان یکی ازشاگردام اومد و یهو گفت روزتون مبارک باشه و .. تازه دوزازیم افتاد عهه روز معلم و دارن جشن میگیرن . منی که منتظر بودم شاگردام بهم تبریک بگن اما نگفتن(تازه اصلا برام جدی نبود ! فقط تو فکر رفتم چرا مثل شاگردای مجازیم یه پیامی چیزی ندادن ! یعنی فقط منتظر یه پیام بودم ، اونم چون یکی از مجازی ها فرستاده بود) ، پنجشنبه یه جشن گرفتن . مامان یکیشونم که خیلی خانم خوبی و دوستش هم دارم با یه ظرف کیک اومد که خودش درست کرده بود و اونجا بود که مطمعن شدم برنامه برای روز معلمه . خلاصه این که کلی تشکر کردن و کلی من خوشحال شدم و هدیه ای دادن و .. هیچوقت فکر نمیکردم روز معلم هدیه بگیرم ، یا اصلا معلم خطاب بشم ! هیچ وقت تا اون لحظه انقدرر جدی به معلم بودنم فکر نکرده بودم . شاید با یه لحن شوخی میگفتم‌ عه مثلا روز منه و این حرفا ، حتی داخل وبلاگم نوشتم ، اما هیچوقتتت مثل اون لحظه حس نکردم من جدی جدیی معلمم =)

عجیب بود برام ! حالا فکر کنید من کوچولو ترین معلم اونجام ! همه سنشون بالاست :» انقدر معذب شدم و خجالت کشیدم . منی که اصلا فکر نمیکردم بزرگ شدم ، انگار پرت شده بودم وسط جمع آدم بزرگا . باور کنید اگه بهم تبریک نمیگفت مادر شاگردم فراموش میکردم منم جز معلمام . حس دانش آموزارو داشتم .. انگار نه انگار دوران دانش آموزیم تموم شده .. چقدر زودمیگذره ، چقدر با سرعت داریم بزرگ میشیم ...

352هردو در نهایت میمیرند

همین الان این کتاب و تموم کردم . نویسنده با صداقت تمام بهمون میگه که مرگ اتفاق میفته اما تا آخرین خط های پایانی کتاب همچنان امیدواری که ورق برگرده ...

برعکس خیلی ها موقع خوندنش گریه نکردم ، البته به جز فصل آخر .. اما بیشتر احساس کردم این قلبمه که داره فشرده میشه . انگار هر کلمه از این کتاب غم و به وجود آدم تزریق میکنه . ناگهان همه چیز تموم شد . کل داستان روندی طولانی داره اما فصل آخر ، نویسنده تصمیم میگیره با سرعت دادن به اتفاقات خیال خواننده رو راحت کنه !!

خلاصه این که وقتی تموم شد به دیوار روبه روم دقایقی خیره شده بودم ، با قلبی گرفته و چشمایی که سرخ شده . این کتاب به معنای واقعی حس عجیبی بود .‌‌..

351

# ادامه نوشته

350 حرف های در به در !

مثلا الان دراز کشیدم گوشه اتاق روبه روی پنجره . باد سردی میاد . ورقه های نقوش سنتی رو تکون میده . بوی رنگ روغن ‌‌و تینر کل اتاق کوچیکمون و گرفته . بومی که تازه رنگ اولیه خورده . صدای پرنده ها .

امروز صبح دانشگاه بودم . دور از همه . یه گوشه نشستم و حرفای استاد تاریخ هنر و گوش کردم . بعد کلاس گفتم کسی باهام هم مسیره ؟ دو نفر گفتن آره . اما خیلی طولش دادن ، داشتن با هم حرف میزدن و میخندیدن ، پس من تنهایی راه افتادم . همون مسیر همیشگی خونه تا دانشگاه ، دانشگاه تا خونه ! پرت شدم توی دنیای خودم . دیگه دوست ندارم کنارشون باشم . دوست ندارم باهاشون وقت بگذرونم . ما جنسمون خیلی فرق داره !

برگشتم خونه ، خسته ، کلافه . کلی کار نکرده . نگران آینده . نگران همه چی . یکی از همکلاسی ها که سن بالاتره ( اما نه خیلی ) میگه حیف استعدادت ، تلاش کن از اینجا بری . گفت انقدر تلاش کن و رزومه پر باری بساز که دعوت نامه بگیری ! اون جدی بود و من داشتم فکر میکردم یعنی میشه ؟

اما من چند قدم اون ور ترم و به زور میبینم ، برای این قدم های گنده زیادی زوده . عدم اعتماد به نفس باعث میشه اینی باشم که شدم .

دانشگاه ، اره فضای اصلا جالبی نداره . البته آدم های جالبی هم نداره .استادا میگن اگه میخواین پیشرفت کنین و خیلی حرفه ای بشید باید برید و دوره های خصوصی ببینید ، توی فکرش هستم .. شاید تابستون .

به مرض زمان کنکور مجدد مبتلا شدم ، حس میکنم خوابیدن وقتم و میگیره ! هر موقع زیاد میخوام کلافه میشم و خودم و سرزنش میکنم ‌‌. برام روز زود میگذره ، نمیتونم زمانم و مدیریت کنم . انقدرر روز ها و هفته ها برام زود میگذره که حسابش و دارم از دست میدم . با خودم میگم این عمرمه که داره میره . با هر بار خوابیدن زمان بیشتری و از دست میدم . دیگه قهوه و نسکافه هم نمیتونه درست درمون بیدارم نگه داره . کلی کار نکرده دارم ، کلی درس نخونده دارم . و اون حس تهی بودن ، خالی بودن ، داره دیوونم میگه . هرچقدر کار و تلاش میکنم بازم انگار کمه . هرچقدر بیشتر به خودم فشار میارم ، بیشتر احساس ضعف میکنم . حس میکنم چاق شدم !! حتی بدنم هم داره بهم فشار وارد میکنه !! میدونید همش مثل فشار روانی میمونه . من فقط نمیخوام کم بیارم ..

349

تنها اومدم و نشسته ام توی کافه . روی یه میز دو نفره . فکر کردم شاید یه نفر بیاد و روبه روم بشیه ..

حالا هرکی

فقط برای یه مکالمه ی دو نفره

اما فعلا که نیومده .. نیومده .. نیومده

348 خلاء درون

یک سالی میشد که ازش خبری نبود . فکر میکردم باهاش مبارزه کردم و از بین رفته . اما انگار برای من کمین کرده بود تا کمی بیخیال بشم و بعد حمله کنه . خلأ ، خیلی آروم و تدریجی وارد وجودم شد . جوری که به خودم اومدم دیدم دارم مچاله میشم !! روش هایی بود که خلأ درونم رو از بین برد . اما الان که دارم با همون روش ها زندگی میکنم باز موج نوساناتش من رو هدف گرفته . خلأ تنهایی دست به کار نمیشه ، همیشه همراه خودش موجی از غم ، نا امیدی ، استرس و ترس رو هم میاره . یه لشکر قوی که نشون بده خیلی زورش زیاده . کاری میکنه بخش منطقی مغزم بیشتر تلاش کنه و بخش عاطفی اوج بگیره . من حتی دربارش فکر هم نکردم و اون بدون اطلاع قبلی اومد . افکار نا منظم یک نجات دهنده !! خیلی وقته از این طرز تفکرم میگذره ، با خودم میگفتم یکی قراره بیاد و روحت و نجات بده . اما من زیاد منتظرش نموندم چون از صبر کردن خوشم نمیاد . خودم دست به کار شدم و گفتم : بله ! اون شخص خودمم . .. اما خلأ که برگشت تمام معادلاتم و عوض کرد . اگر بخوام دقیق تر توصیفش کنم مثل یه سوراخ بزرگ و یک چاله ی عمیقه درست وسط روح و قلبم . اما من چشمم ترسیده .. اخیرا یک نفر و راه دادم چون به شدت احساس میکردم همه چیز و از دست دادم . اما وسطش پرتش کردم بیرون . ازش بدم اومد . اون یه کنترلگر بود . با زبونش میتونست افکارم و لحظه ای تغییر بده . بعد چند وقت طی یک اتفاقی فهمیدم اصلا آدم مناسبی نبوده ... آره ! خلأ باعث میشه یه خیابون بکشی به سمت وجودت و به هر کس و ناکسی اجازه ی ورود بدی تا بفهمی درمان میشه یا نه . نشد نشد نشد . افکارم به قدری پیچیده یا برام ترسناک میشن که نمیتونم بنویسمشون . نمیتونم چیزی که واقعا توی ذهنم میگذره رو بنویسم . شاید باورپذیر نباشه اما کتاب ها و سریال ها هم میتونن چنان تاثییری بر من بگذارن که بیشتر احساس خفگی کنم . کلمات توان توصیف رو نداره . الان که فکر میکنم خلأ با دیدن یک سریال هم به وجود آدم بر میگرده . یک دیالوگ یک سکانس .. دیالوگ و سکانسی که روی اکثر مخاطبین هیچ تاثییری نذاشته اما روی من .. اخیرا سکانسی دیدم که حتی دیالوگش رو دقیق به خاطر نمیارم . سکانس رابطه ی یک محافظ و محافظت شده ! . میدونین هرچقدر بیشتر افکارم بزرگ تر میشه . روح مریض و دیوانه ام خیلی وقته دنبال همچین شیمی بین خودش و روح دیگه ای میگرده . میخوام محافظ باشم و کسی که حفاظت میشه . حتی الانم نمیدونم چطور رابطه ای اینارو با خلأ بنویسم . رابطه گاهی مستقیم و گاهی غیر مستقیم . گزینه ی دوم بدتره . حمله ی ناگهانی که از اون میاد .

میخوام دست از نوشتن این موضوع بردارم . وگرنه یک طومار چند صفحه ای ازش به وجود میاد ... یک طومار طولانی که شروع و پایانش نتیجه ای نداره . فقط آدم رو گیج تر و سردرگم تر میکنه . خلأ