556

میگه که :

برایم از چیز هایی بگو که فکر میکنی برای کسی مهم نیست

555

کاش تو مسافر قطار مقابل بودی

وقتی دو قطار در ایستگاه در کنار هم می ایستند ، چشمانم چشمانت را شکار میکردند

و بعد ، در حسرت دوباره دیدنت کل مقصد ها و مبدأ های کشور را طی میکردم

ایستگاه به ایستگاه دنبال چشمایت میگشتم و در نهایت در مسیر بازگشت در راهروی تنگ قطار ، بیت اطاقک ها میافتمت .

یا شاید هم

کاش همین الان تو مسافر همین قطار بودی ...

______

دارم آهنگ Ojos tristes از سلنا گومز و گوش میدم و منتظرم فردا بعد از طلوع آفتاب به مقصد برسم

.

ولی خیلی بامزه میشدا

فکر کن یه نفر این پیام و بخونه و تو همین قطار باشه !

554

دیشب خوابت و دیدم کوچولو

خیلی شیرین و دوست داشتنی بودی . چقدر دوست داشتم . چقدر خوشگل بودی . سفید با موهای بور . عجیبه چون من موهام خرمایی تیره اس . تو دختر کوچولوی من بودی . انقدررر شیرین و خنده رو بودی که نگوو :)

انقدر دوستت داشتم که وقتی از خواب بیدار شدم دلم برات تنگ شد . بیدار شدم و دیدم که ندارمت .‌.

این حس و فقط یه دختر میفهمه ها .. ما اگه تا آخر عمرمون هم ازدواج نکنیم و بچه دار هم نشیم باز میتونیم مادر باشیم .. حتی اگه از بچه ها متنفر هم باشی یه جایی از وجودت نمیتونه دست از مادری برداره ..

اما خب این دلیلی نمیشه مردا بهونه ی احمقانه ای بیارن برای خونه نشین کردن زن ها ، این نکته رو همیشه تا ابد یادتون باشه ..

__ تپش قلب های این چند روز اخیرم کم شده . اما استرس و دل آشوبه ای که دارم هنوز تا مقداری همراهمه .‌. نمیدونم چمه

حس ششم یه حرف هایی میزنه که نمیخوام بهش گوش کنم .

553

مادرم تمام زندگی تحقیر شد

پس من در برابر کسی که تحقیرش میکرد ، سکوت کردم تا این تحقیر هارو نشنوم

ولی بعد

به خودم اومدم و دیدم که دارم در برابر خیلی چیز ها سکوت و صبوری میکنم

و این بعد ها برام مشکل میشه

و کوچک ترین حرفی قلبم رو میشکنه و من نسبت به همه چیز منفی نگر شدم .. دیگه تعریف آدم هارو باور نمیکنم .. حس میکنم آدم ها دروغ گو هستن . دوست ندارم به کسی اجازه بدم که من رو زیر سوال ببره .. ولی ضعیف شدم .

552

بیاین یه چیز جالب براتون تعریف کنم . اتفاقی که مطئنم اخیرا برای بعضی از بلاگفایی ها هم رخ داده . شاید هم اکثریت بلاگفایی ها .

همه چیز از شبی شروع شد که من تصمیم گرفتم خونه ی دنیا بمونم تا برای نگین تولد بگیریم . البته که من از صبح زود برای امتحان پایان ترم دانشگاه رفته بودم . بعد امتحان هم رفتیم خونه ی دنیا و فکر کردیم چطوری نگین سوپرایز کنیم . اون شب نگین تا نزدیکای 1 شب پیشمون موند .

من و نگین اون روز توسط دنیا با یه باتی توی تلگرام آشنا شدیم که باعث شد سطح اعتماد ما به آقایون از 0 به منفی 100 برسه :) یه کم صبر کنید مطئنم با ادامه ی حرفام متوجه میشید چرا

ما دور هم جمع شدیم که فقط شوخی کنیم . مثلا ببینیم تو بات چه خبره و چی میگذره که انقدر سر و صدا کرده . دنیا وویسای مسخره میگرفت و ما هم نمیتونستیم جلوی خنده خودمون و بگیریم بلند بلند میخندیدیم . اون وقت بود که لو میرفتیم اکیپی داریم چت میکنیم . خیلی های دیگه هم همین طوری اعتراف کردن که با دوستاشون اومدن . تا اینجای داستان اوکیه .. اما زمانی همه چیز بیش از اندازه دارک میشه که عکس های آدم هایی و میبینی که 1 درصد حتی 1 درصد هم احتمال نمیدی چقدر میتونن عوضی و مریض باشن ... یعنی اگه من اون آدم و توی خیابون ببینم نمیتونم حدس بزن یکی از اون منحرفاست ! و دلم به حال دوست دختر یا همسر آینده اشون میسوزه واقعااا . یا خیلیاشون میان محترمانه حرف میزنن و هرچقدر مکالمه جلو تر میره بیشتر اون وجه بیمار خودشون رو نشون میدن و با خودت میگی ای وای ! اینا دیگه چه بازیگرای خوبین ... البته که ما کاملا به این موضوع آگاهیم که از چهره نباید قضاوت کرد .. ولی آخه یه چهره هایی و هرچقدر فکر میکنی نمیتونی هندل کنی چقدر میتونه عوضی باشه !! من اگه یکیشون و بیرون میدیدم در اولین نگاه روی چهره ی معصوم و مهربون کوفتیش کراش میزدم . یا روی لحن محترمش ! یارو میاد مکالمه رو با شعر حافظ و اینا شروع میکنه و بعد آخر مکالمه تبدیل به هیولایی میشه که نگوووو . ما حتی یک مرد سالم توی این گپ پیدا نکردیم .. ترسناک بود .

یا یه مردی بود سی و خورده ای ساله . میخواست برده بشه ! فانتری برده داشتتت ... از خودش نود فرستاد .. فاجعه بود . سریع چت و بستیم اما بعدش میدونید چیشد ؟ کلی دایرکت داد که من زن و بچه دارم .. عکس من و پخش نکنید و ( حالا ما که قصد پخش کردن نداشتیم ).. حتی عکس دخترش و فرستاد !!! بیچاره همسرش ، بیچاره اون بچه .. فکرش و بکنید اون زن میاد با یه مردی ازدواج میکنه ، دوستش داره ازش بچه داره ، باهاش میخوابه .. اما خبر نداره شوهرش چقدر میتونه مریض باشه و نود بفرسته برای دخترا و زنای دیگه !!

بعد از این بات سطح اعتماد ما به منفی رسید .. دیگه نمیتونم به هیچ مرد یا پسری به چشم مثبت نگاه کنم .. این که انقدرررر بازیگرای خوبین بیشتر آدم و میترسونه .. این که انقدر در برخورد اول خودشون رو سالم نشون میدن خیلی وحشتناکه .. و چقدررر مرد متاهل تو این بات میان ..

واقعا توی این زمونه نه مردا میتونن به زنا اعتماد کنن نه زن ها به مرد ها .. از کجا بدونم دو فردای دیگه بعد ازدواج داره خیانت نمیکنه ؟! از کجا بدونم چقدر میتونه بازیگر باشه .. لعنتی ها چنان سعی میکنن با حرفای قشنگ خرت کنن که برگات میریزه .. این حرفارو روی چند نفر تست کردین واقعا !!

چطور دیگه میشه اعتماد کرد .. تا من سعی میکنم دیدگاهم و نسبت به مرد ها مثبت کنم باز یه اتفاقی میفته که گند میزنه به همه چیز .. شاید هم باید بگم خدا چشمام و باز میکنه تا جواب پسر خوشگلارو ندم ! جدی .. باز بدتر میشه .. از هر قشری از هر شغلی که بگی توی این بات بودن ! .. معلم ، مهندس ، پزشک و ورزشکار و ... همه مدل آدمی که بگی .. همه ی این آدم ها نقش مهمی توی جامعه دارن .. همینا جامعه رو تشکیل میدن دیگه .. مگه غیر اینه ؟!

__ اصلا برای همینه پیام قبلیارو پاک کردم ( برای اونایی میگم که خوندن ) درسته اون پسر خوشگله بالای 50 درصد تایپم بود .. ولی با تصور این که اونم ممکنه جز یکی از این افرادی باشه که تو این باتن .. میگم بیخیال .. گور بابای کراش زدن و عاشق شدن .. من گند زدم تو هرچی عشق و عاشقیه .. همون بهتر جواب رد دادم بهش ...

551

و جا داره امشب یه تشکر ویژه از خدا بکنم و بگم دمت گرم ❤️ من و خوب از حس و حالی که داشتم نجات دادی

خدا تو این مورد واقعااااا حواسش بهم بود . خدایا مرسییییییییییییییییییی

همیشه که نباید از غم بنویسم

امشب میخوام از حال خوبی که یهو سراغم اومد بنویسم . از این که خدا بهم چیزایی نشون داد که حالم و خوب کرد . از این که باز خدا ثابت کرد حواسش هست بهم . خدایا مرسی . خدایا عاشقتم . خدایا بی نظیری ‌. خدایا مرسی مرسی مرسی

من پریشب به خدا گفتم خودت اوکیش کن چون من نمیدونم چیکار کنم فقط میدونم دارم گند میزنم . هم اوکیش کردی هم ثابتش کردی هم دستش و رو کردی . عاشقتم خدا . عاشقتم

550

فریاد

پریودم . دارم از درد شرحه شرحه میشم . پاهام سر شده . سرم دارم میترکه از بی خوابی . واقعا نابودم . انقدر درد شدیده اومدم اینجا دارم مینویسممم ! 😭😂 ودف

549

من هیچوقت استعداد یا علاقه ی آنچنانی به پزشکی نداشتم . اگه هم به پزشکی فکر میکردم ، دارو ساز یا پزشک اطفال بوده که بعد یه مدت با خودم گفتم تو اصلا دلش و داری به یه بچه سرنگ بزنی ؟ قطعا نه .

وقتی استعداد های هنری من پدیدار شد و من تصمیم گرفتم باقی مسیر و به عنوان هنرمند ادامه بدم ، یک اتفاق کاملا عاشقانه بود ! اما هر موقع بیمارستان میام ، یک درصد میخوام به انتخاب دیگه ای که میتونستم داشته باشم فکر کنم . نه به خاطر حس پشیمونی ، قطعا نه . من به هیچ وجه پشیمون نیستم که دارم هنر میخونم . فقط به این دلیل که از بچگی عاشق شیف شب دکترا و پرستارا بودم ! باور کنید هنوزم که هنوزه اون وسوسه در من زنده اس . میدونم ممکنه حرف عجیبی به نظر بیاد ولی فکر کنم هزار بار گفتم که چقدر خستگی و پارگی کار کردن و دوست دارم ! اصلا این مرض از کودکی در من وجود داره . شب بیداری شب ژوژمان باعث میشه اون بخش از من لذت ببره . نمیدونم چرا این حجم از فشار و دوست دارم .. همه مردم از این موضوع فراری ان . هر موقع از صبح تا شب سرکار بودم یا مشغول کاری بودم ، شبش رو با عشق گذروندم . با عشق حس این که امروز از خستگی له شدم !

واقعا من نیازمند شغلی هستم که این حس من رو یا درمان کنه یا بهش بپردازه و پاسخگو باشه . نمیدونم به عنوان یه گرافیست ممکنه چه فشار کاری هایی روی من باشه اما یکی از اهدافم استخدام توی شرکت های خصوصی که از صبح تا غروب باید سرکار باشی . و بعدش شب رو با آسودگی از این که چقدر خسته و له و لورده ی کاری سر روی بالش بذاری .

باور کنید اگر شغلی اون بخش از من رو نتونه ارضا کنه ، من به شغل های بیمارستانی رو میارم . حالا هر شغلی که میخواد باشه . این و هزار بار به خودم گفتم . به نظر کار احمقانه یا دیوانگی میاد اما دست خودم نیست .. جدی میگم . این یک سالی که بیکارم روحم بیمار شده . روانم افسرده شده . بی انگیزگی مثل خوره وجودم و جویده . این که بدونم صبح تا شب انسان مفیدی هستم و در قبال این مفید بودن دارم دستمزدی دریافت میکنم ، خیلی حالم و خوب میکنه .

بعضی اوقات میگم کاش هوش و استعداد پزشکی داشتم تا فقط میتونستم اون بخش از وجودم و جواب بدم .‌

البته درسته که هر موقع خیلییی خسته میشم و به خودم فشار میارم غرغر میکنم و نق میزنم ولی غرغر از روی خوب بودن ماجراست ! اما اگه غرغر های من از بیکاری رو بشنوید متوجه میشید چی میگم . غرغر بیکاری تماما روی بد ماجراست .