374

یه استرس سگی من و گرفته

خیلی خیلی سگی !!!

373

دیدین وسط یه شادی بزرگ یه حس پوچی ، خلأ میاد سراغ آدم ؟

راستی عید با تاخیر مبارک .

372 شاگردام

داشتم فکر میکردم ، اگه بعد این دو سال برم شهر دیگه چه اتفاقی میفته . متوجه شدم به شاگردای قدیمی که از تابستون گذشته تا الان همراهم بودن ، وابسته شدم !! تصور این که برم و نبینمشون برام سخته ! . اونا من و یاد بچگیام میندازن . من و رفیقام توی کانون که یه اکیپ تشکیل داده بودیم . ایناهم دقیقا همین جوری ان . شاگردای قدیمی یه ساعت مجزا کلاس دارن چون سطحشون بالا تره . ذوق و شوقشون موقع تموم شدن کارشون . موقع یادگرفتن . پرحرفی های علی اکبر ، غرور بچگانه ی سلاله . مهربونی های مطهره . فاطیمای بداخلاق و غرغر و ... همشون ، همشون توی این یک سال جا تو قلبم جا باز کردن . این که چقدر خودم به خاطر پیشرفتشون ذوق میکنم . میدونین اینا اولین شاگردای حرفه ای منن . بچه هایی که با من دارن رشد میکنن . الان فهمیدم یا تموم اذیت کردناشون چقدر دوسشون دارم =)

_ علی اکبر که روز اول بعد از یک ماه من و دید ، گفت خانم چقدر خوشگل شدین رنگ و روتون باز شده . این بچه ی زبون باززز . از اون ورم مطهره اولین نفری بود که گفت دلم براتون تنگ شده .

به نظرتون عادیه انقدر دوسشون دارم ؟ یعنی بقیه معلم ها هم همین حس و دارن ؟

371 این روز ها و کمی فلش بک

فلش بک به اواخر اردیبهشت تا خرداد . خیلی خواستم بنویسم اونم برای این که اینجا بمونه . خلاصش اینه که :

یکی از همکلاسی ها گفت قراره یه نمایشگاه استانی برگزار بشه ، خیلی فکر کردم کار بزنم نزنم که زدم . داخل بخش تصویرسازی شرکت کردم . جز برگزید ها شدم . قرار بود به سه نفر برتر تصویر سازی ، پوستر و طراحی محیطی تندیس بدن ، ولی از اونجایی که فقط سه کار تصویر سازی برگزیده ی نمایشگاه شده بود ، کارمون رو داوری نکردن و خلاصه تندیس نگرفتیم ، خب بین ما سه نفر داوری میکردینننن . خلاصه خیلی ناراحت شدم اما یه لوح تقدیری دادن و این ها .

---از طرفی چندوقت پیش ها که نوشتم از بیکاری داخل تابستون میترسم ، خدا هم لطف کرد و کل هفتم و برام پر کرد . راستش واقعا خوشحالم . دیروز وقتی کار گواش سه تا از هنرجوهام تموم شد من بیشتر از اون ها ذوق کردم . وقتی هم مادراشون کارهاشون رو نگاه کردن کلی ازم تشکر کردن . خرذوقی به این روایت . از بس کارهاشون زیبا شده بود که نگو ، مخصوصا که کار اولشون بوده .

دوتا از نمراتمون اومد . یه بیست یه نوزده . امیدوارم کنندست .

چقدر حرف داشتم ولی یادم رفت بگم

370 این روز ها

این روز هااااا خیلی شلوغ ان . فکر کنم زیاد از روزمرگی هام ننوشتم . از دیشب میگم تا برسم به یه جایی . امروز ژوژمان مبانی داشتم .با همون استادی که ازش قبلا گفتم .. دیروز صبح رفتم سرکار . اولین جلسه ی ترم تابستون . با کلی هنرجوی جدید . ناجور شلوغ . اونقدری اذیت شدم که زیر شکمم تیر میکشید . البته سگ توی دوران ماهیانه ای که از کم خونی شدید در حال مردنم . اره خلاصه ، وقتی برگشتم خونه به شدت بدنم درد میکرد ، گفت ام بگیرم بخوابم بعدش کارای ژوژمان و انجام بدم ، ولی اونقدری خسته بودم که به جای یک ساعت سه ساعت خوابیدم و بوممم :) از کارام عقب افتادم .. البته که اون دو ساعت فکر نکنم زیاد تاثیری میداشت ! رفتم اتودام و نگاه کردم ، همههه ناقص ، فاتحه ی خودم و خوندم . چندتا کار سیستمی هم باید بیرون پرینت میگرفتم . یه هفتاد تا صفحه گلاسه داشتم که باید دفترچه سیمی میکردم . مامان اینا داشتن میرفتن خارج از شهر و منم رسوندن داخل شهر . ترافیککک ترااافیک ناجور شلوغ . یهو دیدم ای داد بیداد فلش ام و جا گذاشتممم . از ترس نگفتم بهشون که مورد حمله ی خانواده قرار نگیرم : دفترم و بردم سیمی کردم و با بدبختی تاکسی گیر آوردم و برگشتم خونه ، فلش و برداشتم و دوباره همه ی این مراحل رو طی کردم . دیگه ده شب اینا بود رسیدم خونه . کلی کار نکرده کلییی اجرا . کلی پاسپارتوووو .

تمام دیشب رو بیدار بودم . سرم و بلند کردم دیدم عه ! ساعت 6 صبح :) اصلا پلک رو هم نذاشتم . مغزم داشت میترکید . از اون ورم باید ساعت هشت هشت و نیم میرفتم دانشگاه برای نصب کارا روی دیوار . تازه باید سرکارم میرفتم اما چون کارم تو دانشگاه خیلی طول میکشید ، پیام عذرخواهی فرستادم و گفتم نمیتونم بیام . یه یک ساعت به زور خوابیدم و با بدبختی لباس پوشیدم و رفتم . حالا هی بمون مگه استاد میاددد . آخرشم تا ساعت یک و خورده ای مارو نگه داشت . از کارم تعریف کرد و انگار تا یه حدی راضی بود . اما اصلا نمیدونم چه نمره ای داده چون بعد از این که گفت یکی از کارام و ویرایش کنم، به نظر ناراضی میومد .. البته من خوش شانس بودم ، کار بیشتر بچه هارو اصلا تایید نکرد ... ولی خب بچه ها میگن وقتی توی کلاس نبودی کلی از کارت تعریف کرد و به عنوان نمونه نشون داد . روز سختی بود ، منی که اصلا نخوابیده بودم اما نمیدونم اون همه انرژی و از کجا آوردم . از طرفی بعد از ظهر هم دو گروه کلاس مجازی داشتم و بعد از ظهرم نتونستم زیاد بخوابم . الانم در حال آپلود فایل گروه سنی کودک ام .

دیشب مامان تا سه و نیم این حدود ها باهام بیدار موند و توی پاسپارتو کمک ام کرد . وقتی که تنها شدم افکارم شروع به حرف زدن کردن . یهو گفتم اگه کارام و تایید نکنه چی . اگه من و بندازه چی !! بعد یهو یاد یه سریالی افتادم . سریال اینجوری بود که ، دانشجوی معماری تمام شب رو بیدار میمونه تا کار کنه ، و روز ژوژمان و خواب میمونه . کارشم که میبره تایید نمیشه و یه جورایی استاد تخریبش میکنه . اما سکانس بعدش انقدر قشنگ بود که باعث شد از ضعف بازیگرها و فیلم نامش بگذرم ... راستش نمیخوام از سکانس بعدش بگم . میخوام به اون شب دهن سرویسی اشاره کنم که چقدر بهش سخت گذشت . هنرستان برام همین بود ، شب های طولانی اما سرشار از عشق و علاقه ، اما این اولین شب دانشگاه بود که روزش کردم . بعضی اوقات این شب ها خیلی خسته کننده اما قشنگ ان . البته اگه استاد گند نزنه به حال آدم .

الان خیلییی خوشحالم . بلاخره تعطیلات منم رسید . البته اگه اون سه شیف کارو هم جزوی از تعطیلات حساب کنیم ! دلم میخواد کتاب بخونم ، سریال ببینم . نقاشی بکشم . دوست دارم مدرس خوبی باشم .