388

این تابستون گذشت ، اما میخوام حداقل ماه آخرش و چندتا سریال تینجری ببینم . یکی هم دیدم ، نمیدونم بازم وقت میکنم یا نه ، حس میکنم وقتی وارد دوره ی بیست سالگی بشم ، قراره دوران مهمی و بگذرونم . همین الانم بابت اش غمگینم .

ذهن آدم چقدر بعضی اوقات درگیر و دلتنگ میشه . دلتنگ برای هنرستان مزخرفی که حداقل توی اون زمان دوستای خوبی داشتم . با دبیرای بی سواد .. اما دلم خوش بود به آینده به همه چیز .

# ادامه نوشته

387 یک زندگی ناسالم !

دیروز رفتم دکتر ، کیست دارم دردم بخاطر اونه . امروزم باید برم دکتر تا ببینم باید چیکار کنم . موقع ناهار خنده دار ترین حرفی که میشد رو از بابام شنیدم : همه ی این درد و مرض هات از اعصابه از استرسه ، کمتر عصبانی باش کمتر استرسی باش ! ) مردددد یعنی واقعا نمیدونی برای چی انقدر عصبی و استرسی ام ؟! داری شوخی میکنی ؟ انقدر خندم گرفته بود که اصلا جوابی ندادم بهش . انگار نه انگار پریشب با خودش بحثم شده بود و داشت یکی از اون تیکه های آبدارش و بهم مینداخت و مسخرم میکرد !

میدونید زندگی داخل یک خانواده ی ناسالم باعث چه اتفاقاتی میشه ؟ باعث نا سالم شدن زندگی . برای مثال ، امروز صبح وقتی به زور در حالی که انگار دارم یه تن وزن رو از جا بلند میکنم ، از خواب بیدار شدم . خب اول سکوت ، و بعد شروع شدن غر غر های مامان و یه جاهایی فحش دادن ! تقریبا هر روز صبح همینه . مقدار زیادی عصبانیت و گله گذاری از زندگی و شوهرش . در بعضی مواقع کوبیدن اجسام به هم و گفتن دیالوگ های تکراری . عصبانیت از پا درد و کمر درد و سر درد و نداشتن خواب کافی و مناسب و دیدن کابوس های تکراری و وحشتناک .

وقتی این اتفاق ها میفته ، با خودت میگی یه روز شخمی دیگه هم شروع شد . میدونستین من با خودم حرف میزنم ؟ فکر کنم نگفته بودم . از بچگی این عادت برام مونده . گاهی اوقات ممکنه دیگران فکر کنن دیوونه شدم . چندبار توی خیابون ، مشغول حرف زدن با خودم بودم و از نگاه های مردم فهمیدم ، یعنی خیلی وقت ها نمیفهمم که دارم با خودم صحبت میکنم ! یه کم ترسناکه . دیروز مامان میگفت ، موقع فیلم دیدن یه جوری با خودت صحبت میکنی انگار یه آدم دیگه تو اتاق کنارته ! من حتی دوستای خیالیمم با نوزده سال سن نتونستم فراموش کنم ..! گاهی اوقات بهم سر میزنن و ناخواسته سر صحبت باهاشون باز میشه . البته میدونم خیلی ها به این مشکل مبتلان ولی رو نمیکنن .

یه حقیقت خیلی بد که اعتراف بهش واقعا نشون دهنده ی منفور بودن شخصیت منه ! وقتی بابا بیمارستان بستری بود ، هر بار که زنگ میزدم و میگفتن که یه شب دیگه هم باید بمونه ، خوشحال نه اما خیالم راحت میشد .. میتونم از آرامش بیشتری استفاده کنم. البته وقتی حالش خوب شد ، خوشحال شدم اما وقتی اومدن خونه دوباره اون جنگ های اعصاب و روان شروع شد .

فقط سه روز سرکار نرفتم ، دو روز که آموزشگاه تعطیل کرد و یک روز خودم باید میرفتم دکتر . این سه روز انگار دیوونه شدم . حداقل وقتی کار میکنم ذهنم آروم تره .. البته اگه وسط کار مامانم بهم زنگ نزنه و با لحن شاکی ازم نپرسه ، کارت کجاست ، پول کجاست ، تو کی میای و ...

386

دنیای بزرگ تر ها خیلی مزخرفه ، اینجوریه که هر جور رفتار کنی فکر میکنن داری باهاشون لاس میزنی !

385

اونی که الان از بدبختی من خوشحالی سلام :/ !

نه واقعا شروع خوبی نبود . میگم چه خبره این تابستون انقدر مزخرف داره پیش میره ؟ میدونید کجام ؟! داخل مطب دکتر . اما نه فیزیوتراپی . دکتر داخلی . به چه علت ؟ عفونت و درد شدید و خدای نکردهههه سنگ .. یعنی سه روزه از درد به خودم میپیچم . ساعت شش نوبت فیزیوتراپی دارم . فردا ساعت یک نوبت سونوگرافی . واو ، کم کم باید اسم اینجارو از استیگما به ٫ خاطرات یک پیرزن جوان٫ تغییر بدم !! خنده داره . من اصلا نفهمیدم چطور دو ماه لعنتی گذاشت . نه تفریحی نه گردشی نه رفیقی . الان به هرکی بگم این همه مشکل افتاده به جونم ، فکر میکنه دروغ میگم . البته که به کسی نگفتم . اون از بابام . این از من . البته دیشب یه دعوای عالی هم با بابام داشتم . حوصله ی هیچکس و ندارم . نمیتونید تصور کنید چقدر سگ ام . دیشب یه دکتر عمومی رفتم که حتی نذاشت براش حرف بزنم بگم چمه . سه تا قرص قوی بهم داده ، معدم سوراخ شده از خوردنشون . از درد خواب به چشمام نمیاد .

حالا نمیشه یه کم داخل خونه اخ و اوخ کرد . بابام که یک عمل داشته و یک سنگ شکن . مامانمم کمر درد شدید و پادرد و سرگیجه . خواهرمم که تو باغ نیست . به مامان بزرگم بگم حالم بده ، انقدرر حرص و جوش میخوره که نگو . خیلی همه چیز فانه اصلا !

تصمیم گرفتم وقتی حقوقم و گرفتم برم پیش تراپیست . البته اگه یه تراپیست درست و حسابی پیدا بشه . همه پزشکان معتقد ان که همه چیز از اعصابه . همش یه حسی بگم میگه ، به محض این که خانوادم و ترک کردم قراره سلامتیم دوبرابر برگرده !

384

جوری که الکس با پرنس اش رفتار میکنه ، باعث میشه به خاطر نداشتن این عشق توی زندگیتون ، گریه کنید !

383مثلا

# ادامه نوشته

382

اولین شکست عشقیم و زمانی خوردم که سیریوس بلک (هری پاتر) مرد

381

روزای جوونیم دیگه بر نمیگردن . میترسم من بمونم و یه دنیا حسرت ..

تا ابد متنفرم از کسایی که باعث شدن نتونم از این شهر کوفتی برم و یه دانشگاه بهتر درس بخونم

حس خیلی بدیه...

مگه من چندبار 19 سالم میشه ؟ همونجوری که نفهمیدم ۱۸ سالگیم چیشد

...

380 من منم !

سلام ، من فاطمه ام . فاطمه ی گاف بده ! امروز دوباره چندتا گاف دادم و فکر کنم باید این لقب جدید و بپذیرم . البته اونقدراهم جدید نیست .‌..

خب از امروز صبح شروع میکنم . رفتم سرکار . با بچه ها کلاس برگزار کردم و علی اکبر برام آویشن آورده بود ! انقدر در حد خفگی سرفه میکنم و آلرژی شدید دارم که بچه ها فهمیدن . اینم که رفته بود مسافرت ، میگه از کوه آویشن کندیم ، مفیده برای سرفه خوبه . فکر کنین چقدر آدم خوشحال میشه ؛) حتی یه بچه ی ۱۱ ساله هم میفهمه چطور دیگران و درک کنه ، اما یک آدم بالغ نه ...

کلاس و که گذروندم ، سریع اسنپ گرفتم تا به مطب برسم . دوباره قلبم گرومپ گرومپ میزد ، به روی خودم نیاوردم . سعی کردم مثل همیشه ی خودم باشم . یکی از منشی ها گفت خیلی صداتون کردم ، خیلی دنبالتون دوییدم ، نبودین . منم ازش مودبانه و مثل آدممم عذرخواهی کردم . دکتر و هم که دیدم ازش به خاطر اون شب معذرت خواستم . خب داشت خیالم راحت میشد که گاف ندادم و انگار همه چیز خوبه که ، یهو گوشیم زنگ خورد . منم دستگاه بهم وصل بود نمیتونستم گوشیم و بردارم که . تقریبا زیر شکمم بود . حالا چطور اون زیر رفته بود جریان داره . آقا منشی ها اومدن ببینن گوشی کجاست ، یهو اون خانم رو مخه خندید گفت چیه مصی رگبار زنگ زده ( جریان مصی رگبار این که ، من و خواهرم سر یه شوخی مسخره و بی معنی همدیگه رو اینجوری سیو کردیم .. منم دیگه حواسم نبود اسمش و تغییر بدم که جایی زنگ میزنه آبروم نره ) نگووو اون روز که گوشیم و جا گذاشتم ، خواهرم چندبار زنگ زده اینا دیدن :)))))) منم میخواستم سرم و بکوبم دیوار . گفتم نه این یه شوخی بود بین خواهرم و این حرف ها .. نگو من یه کم حرکت کردم اون جریان سیم که به گردنم وصب بود قطع شده ..دکتر اومد و گفتم تقصیر خانم فلانی نیست اومد کمک کنه گوشیم و بردارم و اینا .. دکتر دعوام کرد و آره . البته دعوای اونجوری نه ، فقط گفت حواسم باشه .. بعدم یکی از منشی ها به اون یکی گفت آره تو خانم فلانی و تکون دادی که گوشیش و بدی اون اتصالات قطع شده . گفت ، خود فاطمه گفته ! گفتم بیا همینجوری که برام قیافه میگرفت ، الان بدترم میکنه . من به دکتر گفتمااا تقصیر خودم بود . موقع رفتنم ندیدمش که بهش بگم بد برداشت نکنه حرفم و ..

واقعا دلیل این همه اتفاق ضایع چیه ؟! کائنات شوخی دارن با من ؟! منم مثلا خواستم یه کم این فضای مسموم و عوض کنم ، گفتم سه جلسه اومدم هربار یه داستانی دارم ، خدا هفت جلسه ی بعدی و به خیر بگذرونه =} و اینگونه بود که اینگونه شد !

میخوام مثبت باشم ، میخوام بگم چیزی نشده ، اما این مغزم هی این اتفاق و بزرگ و بزرگ ترش میکنه ... ولی دکتر دیدین انقدر با فهم و شعور ؟! داشت بهم ورزش گردن میداد ، پایین روسریم و گرفت بعد دستش و با روسری گذاشت روی چونم . چون دیده بود حجاب اینا دارم ، خیلی حواسش بود :)))) چجوری یه نفر انقدر با شعور میشه یه نفر اونقدر بیشعور که توی خیابون هر زن و دختری میبینه باید تیکش و بندازه .. البته فقط همین نیست ، مثلا تا جایی که بتونه نمیاد داخل اتاقک ، به منشی ها میگه ، روز اولم گفت این کار و میکنم که راحت تر باشی و غیره ! رفتار اخلاقی و حرفه ای دکتر از اینجا پرانتز تا خود مطب »»»»»»»»»»»»»

ولی من مونده ام و خجالت و هفت جلسه ی سگی دیگه . خدایا خودت به خیر بگذرونننن . اصلا بعد این هفت جلسه میخوام بذارم برم و دیگههه از صد کیلومتری اون مطب اصلا رد نشممممم .

چقدر بد قوس و قوز کمر . پاهای ضبدری و .. خدایا نمیشد یه کم روی اندامم بیشتر وقت میذاشتی ؟! واقعا هر حرفی که میزنن درباره ی بدنم میره و میچسبه کف مغزم ، کنار افکارم جا خشک میکنه . انقدرر من و اذیت میکنه تا وقتی جلوی آینه میرم با تنفر به خودم خیره بشم ...

_ نیاز دارم از مغز همه ی آدم ها پاک بشم ، این منم و حرف هایی که اگه نیام و اینجا نزنم من و پودر میکنه ..

379

کسایی که یک عمر مهربونی و محبت دیدن ، وقتی که اون محبت ها کم بشه اونقدری اذیت نمیشن که یک نفر یک عمر نامهربونی دیده و ناگهان یک نفر پیدا بشه چه از روی اجبار چه از روی دلسوزی محبت کنه . این عذابی دردناک تره . میدونم اونی که باید درک کنه ، خوب میفهمه این حرف یعنی چی . خیلی ها تجربه اش کردن و همیشه بیشتر آسیب دیدن .

یک عمر محبت ندیدن و ناگهان کسی بهت توجه کنه ، آره اولش قشنگه ، اما اون حس وابستگی آسیب زنندست . ناگهان به خودت میای و میبینی اون شخص رفت و نبودش خفه ات میکنه. برای مثال ، فکر کنید کسی که تاحالا محبت ندیده ، چه درکی میتونه ازش داشته باشه ؟ اما وقتی به اون درک برسه و رها بشه ، خیلی دردناکه . میدونم ممکنه گیج کننده باشه حرفم ، اما من تمام تلاشم و میکنم که بتونم این حس و با نوشته ام توصیف کنم .

_ امروز رفتن به فیزیوتراپی کنسل شد . خوشحالم . اما فردا باید بعد کار مستقیم برم مطب . امروز حرفم و به مامان زدم .. این که این دو روز چقدر عذاب کشیدم . حرف خاصی نزد فقط گفت اینجوری بودن و بزارم کنار و خودم و کنترل کنم تا تبدیل نشم به یکی مثل خودش .. !! دقت کردم دیدم سه روزه پشت سر هم میام اینجا . این یعنی فشار مجدد .

دیروز داخل اینستاگرام یه پستی دیدم که نوشته بود ما خودمون رو به اون چیزی که میخواستیم تبدیل کردیم .. اما الان دوباره داریم بر میگردیم به ورژن قبلیمون . راست میگفت . به مدت چهار سال من تمام اون پخمه بازی ها و بی عرضگی هارو کنار گذاشته بودم . حالمم خوب بود . اما الان دوباره دارم تبدیل به یه احمق میشم . درسته اینجا مینوشتم از حال داغونم اما خوب مخفیش میکردم . اما حالا .. دوباره دوباره دوباره دوباره ... وقتی متوجه شدم که دیگه نمیتونم ناراحتیم ، بغض و اشکم و مخفی کنم ، فهمیدم دوباره داره زندگی سگی قبلیم برمیگرده .. این وحشتناکه . منی که بدترین حرفارو میشنیدم و برام مهم نبود ، کلی هم میخندیدم تا بیشتر اون ادم و بچزونم ، دارم شکست میخورم. ولی یه چیز و خوب فهمیدم ، من فقط خسته شدم همین ! خسته شدم از این که مدام دیگران و ضایع کنم ! خسته شدم از این که حرف بقیه رو به هیچجام نگیرم . خسته شدم از این که کسی بهم توجه نکنه . خسته شدم .. شاید این یه تایم برای استراحته نه ؟! برای این که بعداز نفس گیری دوباره بپرم توی رینگ و کتک هایی که خوردم و جبران کنم و برنده بشم ، و به عنوان جایزه اون فاطمه ی بیخیال و سوج و بردارم و فرار کنم !

ولی یک سال داره از آشفتگی رفتاریم میگذره . ترسناکه . چقدر این یکسال برای آدم هایی مثل من سخت گذشته . ماهایی که داریم تاوان اشتباهات دیگران و پس میدیم . ولی اگه قرار به برگشت باشه تا داخل رینگ مبارزه کنم ، این روز هایی که میرم فیزیو تراپی بهترین وقته . باید کم رویی و خجالت های مسخرم و بذارم کنار و برای یکبارم که شده اون زنیکه ی از خود راضی و ضایع کنم و منطقی با دکتر و حرفاش رفتار کنم . اگه بتونم از این فشاری که برای خودم ساختم بیام بیرون ، راحت میتونم بقیه فشار هارو هم با خیال راحت پاس کنم . اوه یاد دانشگاه افتادم ، اگه این تابستون به ورژن سابقم برنگردم صدرصد دانشگاه ازم یه افسرده ی بدبخت میسازه .. در آخر خوبه اینجارو دارم :)

378

امروز وبلاگ یکی از بچه ها بودم و خوندم که درباره ی پانیک اتک نوشته . منم خوشحال بودم که خیلی وقته سراغم نیومده .. امروز اومد . اومد و بهم خندید .

استرس داشتم . رفتم مطب دکتر برای فیزیوتراپی . وقتی دکتر و میبینم خجالت میکشم . از این حجم از بی دست و پا بودن ، منزوی بودن ، خجالت میکشم . یکی از منشی ها یا پرستارهای دکتر خیلی بد بهم نگاه میکنه ، به زور جوابم و میده . از اونم خجالت میکشم . من خیلی ضایع ام . حالم از خودم بهم میخوره . امروز اونقدر استرس داشتم که دستام میلرزید . نمیدونم چرا . نمیدونم چرا استرس دارم . فقط دارم ! بعدش وقتی دکتر دستگاه و بهم وصل کرد و سوالاتش و پرسید . من موندم و اتاقک و پرستاری که هر از گاهی میپرسید خوبی ؟ بعد من بغضی که از استرس داشتم شکست . بیصدا اشک ریختم . نمیدونم چرا نمیدونم چرا نمیدونم چراااا . حالم بده . بعدش انقدر اشک داشتم که وقتی کار دستگاهم تموم شد و پول و پرداخت کردم ، نفهمیدم چیشد . فقط دوییدم بیرون . حتی برای دفعه بعدی هم نوبت نگرفتم . پیاده رفتم و گریه کردم . نگاه های مردم سنگین بود . پریدم داخل ماشین . دنبال گوشیم گشتم که به مامانم زنگ بزنم . گوشیم نبود . گشتم و گشتم و گشتم . یه دور دیگه دستام شروع کرد به لرزیدن و اشکام سرازیر شدن . نمیدونم چه مرگم بود . از ماشین پیاده شدم و تا مطب پیاده رفتم . درش بسته بود . گریه ام شدت گرفت . در زدم . پشت سرم هم فقط زنگ زدم . دعا کردم یه نفر داخل باشه . از شانس مزخرف ام دکتر بود . فقط دکتر مونده بود داخل مطب . از پشت آیفون گفت عه شمایی . فلانی خیلی دویید دنبالت که گوشیت و بده ولی پیدات نکرد. از خجالت پیش از اندازه نزدیک بود خفه شم . به زور نفس میکشیدم . گفت وایستا زنگ بزنم بهش . گفتم نه دکتر مزاحم نمیشم . ولی گفت منتظر بمونم . منتظر موندم . لعنت بهم . دکتر اومد بیرون و در و قفل کرد . دیدن دکتر باعث شد اون لحظه بخوام سرم و بکوبم به دیوار . هنوز دستام میلرزید . داشتم به خودم فحش میدادم . دوباره زنگ زد منشیش . منشی باهام حرف زد و گفت یا برام میاره گوشی و به فلان ادرس نزدیک خونمون . یا من فردا صبح برم و ازش تحویل بگیرم . وای خدایا . انقدر معذرت خواهی کردم که نفس کم آوردم . صورتم قرمز شده بود ، چشمام بدتر . با صدای خفه و سرماخورده ام از دکتر معذرت خواستم . دیدم پول ندارم برگردم خونه . گوشیمم که دستم نبود . سگ توی این وضعیت . با این که ماسک روی صورتم بود اما حس میکردم همه قیافه ی داغونم و که دارم گریه میکنم میبینن . نگاها ترسناک تر شد.. کلی گشتم دنبال ای تی ام . نبود نبود نبود . یکی پیدا شد . پول نداشت . لعنت بهش . رفتم یه مغازه کوفتی ، با خفگی گفتم آقا پول نقد داری کارت بکشم ؟ یه ده تومنی داد . تاکسی پیدا نمیشد . خیلی منتظر موندم . آخر یه شخصی سوار شدم . با استرس و لرزش دست . قیافه ی دکتر میومد جلو چشمم و هی شرمنده تر میشدم . تصور این که قراره کلی مسخره بشم قلبم و مچاله کرد . قرار بود تا مدت ها با رفتارای عجیبم و صورت قرمز مسخره ام و گوشی گمشده ام سوژه ی منشی ها بشم . دیگه دلم نمیخواد برم اونجا . ولی بقیه میگن باید برم . وقتی رسیدم خونه ، به مامانم گفتم که شمارت و دادم . چپ چپ نگاهم کرد . خندیدم. خندیدم که قرمز نشم جلوش . پریدم تو حموم . بغض سنگ گیر کرده بود تو گلوم . هی میگفتم حالا گریه کن حالا گریه کن احمق بی دست و پا و بی عرضه . به خودم فحش دادم تا گریه کنم . گریه کردم ، قیافه ی دکتر هنوز جلو چشممه . انگار داخل چشماش میتونستم کلمه ی احمق و بخونم . لعنت بهم . خودم و زدم ، نه یک بار نه دوبار ، چند بار . زدم توی سرم و صورت . دستام میلرزید اما فقط خودم و میزدم . نمیخوام برم . نمیخوام دوباره برم اونجا . نمیخوام . من خیلی احمق و خنده دارم . دکتر و منشی ها کلی مسخرم میکنن . من یه بی عرضه ام .

الان نشستم و با لپ تاپم مینویسم . پشت میز ناهار خوری نشستم . قیافه ی همشون میاد جلو چشمم . انگار دوره ام کردن و دارن بهم میخندن . من نمیتونم دیگه بلرزم ، نباید بلرزم و خودم و بزنم . چون کنار خانوادمم . چون نباید اون ها فکر کنن من دیوونه شدم . چطوری بگم که نمیخوام دوباره برم اونجا . چطوری .. هشت روز دیگه هم باید برم . این زیاده . خیلی زیاده . خیلی خیلی زیاده . حالم بده .

آخرین ویرایش ، سه دقیقه به یازده شب

گوشیم و گرفتم . بهم لبخند زد . مهربون بود . ولی من خجالت کشیدم ‌.. خیلی زیاد

377

ساعت دو صفر و هجده

امروز رفتم فیزیوتراپی ، استرس داشتم .‌چون نمیدونستم چجوریاس ، حتی دکترم نمیشناختم ، فقط میدونستم مرده . عمه هام قبلا اینجا اومدن و راضی بودن ‌. رفتم داخل . گفتن بابد لباسات و در بیاری ، به شدت معذب کننده بود برام . دکتر اومدم داخل اتاقک . ازم پرسید چرا اینجوری شدم ، منم گفتم معلم نقاشی ام و دفاع شخصی میرفتم و .. بعد شروع کرد کلی باهام حرف زدن . بهم گفت من واقعا به دختر مستقل و عاقلی مثل تو افتخار میکنم . کلی باهام حرف زدن ، ازم پرسید زود عصبی میشم ، استرسی ام . مثل بچه ها الکی نقش بازی نکردم که بگم وای چقدر من کول ام ! رک گفتم اره . باهام کلی حرف زد که از معذب بودنم کم کنه .. بهم گفت به یه تراپیست مراجعه کنم .. از خواب بدم بهش گفتم ، از افکار پریشونم پرسید . بعد از اتمام جلسه ام ، دوباره با همون لحن مهربون و آرامش بخش شروع کرد برام صحبت کردن و این که خیلی باید مراقب خودم باشم .. بهم ورزش داد و ..ولی من حواسم زیاد پی حرفاش نبود ، فقط بغض کرده بودم و بهش زل زده بودم . اولش برای حس دلسوزی که نسبت به خودم داشتم ... فاطمه با خودت و بدنت چکار کردی ، چیکار داری میکنی ... بعدش ، با خودم گفتم ، آخرین باری که یه نفر انقدر بهم اهمیت داد کی بوده ؟! اون یه غریبه بود ، میدونید من میدونستم دکتر با همه همینقدر مهربونه .. و وظیفش اینه به بیمارش گوش کنه .. ولی چرا من باید با بغض بهش نگاه کنم و ته دلم بگم ، کاش با دخترم همین شکلی صحبت کنی . من حتی وقتی که روی تخت دراز کشیده بودم نفهمیدم چند قطره اشک از چشمام سر خورده پایین ، البته سرم خم بود پس امیدوارم دکترم متوجه نشده باشه .. ذهنم درگیر بود ، چرا هیچوقت سعی نکردم مثل امروز واقعیت و نشون بدم . درسته همیشه یه آدم پر سر و صدام ، با شوخی های بیمزه و کلی شلنگ تخته انداختن . اما داخل وجودمم صدرصد یه ساید غمگین و افسرده دارم نه ؟ امروز دیگه اون آدم شوخ نبودم . حوصله نداشتم . فقط سعی میکردم جواب دکتر و با آره یا نه بدم . البته کلی هم به خاطر وضعیت ام خجالت کشیدم .. موهای شلخته و رکابی سفید صورتی عهد بوقی و .. ولی دکترررر انقدر بی تفاوت نسبت به همه ی این ها رفتار کرد که من واقعا میخواستم بزنم زیر گریه . ولی اون خیلی مهربون بود ... حتی زمانی که تمام گردنم درد گرفت و دادم در اومد هم مسخرم نکرد !! من عادت دارم به مسخره شدن ‌‌ .. برای همین همیشه منتظرم یکی مسخرم کنه . با این که نگاه آدم ها همیشه اذیتم میکنه اما نگاه دکتر اذیتم نکرد . وقتی بهم گفت تو هم مثل دختر خودم ژینا ، ته دلم گفتم میشه واقعا دخترت بشم ؟! مثلا‌خودم و زدم به اون راه و کلی الکی الکی شاد شدم !! ولی خب هر دختر دیگه ای هم سن و سال من بود ، همین و بهش میگفت . ولی من وانمود میکنم که اینطور نیست ! مثلا چون دکتر گفت خیلی نقاشی دوست داره اما بلد نیست بکشه با من گرم گرفت ، نه چون فقط بیمارم . آره آره ! خودمم فهمیدم ! کمبود محبت داره در وجودم موج میزنه ، اما بیشتر از اون ، کمبود صمیمیت ، کمبود شنیده شدن ، کمبود درک شدن ، کمبود دوست داشته شدن و ... موج مکزیکی میره .‌آفرین ، چه بازیگری شده این بازیکن . مثلا مثل روز های چرند دانشگاه که کسی به وجودت اهمیت نمیده و وانمود میکنی برات مهم نیست ..

وقتی دکتر بهم گفت لاغر و قد بلندی اما حیف که قوز داری و باید درمانش کنی ، جدی جدی دوبرابر بغض کردم . از بدنم متنفرم و همیشه یکی هست یه جوری بهم این موضوع رو یادآور بشه . منی که هزینه های باشگاه برام سنگینه ..

ولی من همش اون جمله ی : فاطمه بهت افتخار میکنم توی سرم اکو میشه و انگار عزیز ترین کسم بهم گفته ...

امروز یه فکت درباره ی خودم فهمیدم ، چیزی که راحت میتونم بیانش کنم و قصد انکار ندارم :

من نیاز به یک رابطه ی سالم دارم . من مدت طولانی از کودکی ، نوجوانی و حالا جوانی خودم رو صرف و وقف دیگران کردم . این که بهشون محبت کنم یا به غماشون گوش کنم . من همیشه اون آدم قوی بودم که دیگران میخواستن . من همیشه در برابر خودم هم اینجوری بودم ‌‌. اما نه ! دیگه نمیخوام فقط شنونده ی درد بقیه‌باشم . دیگه نمیخوام ادای آدم های فداکار و در بیارم و آخر شب از تنهایی و انباشته شدن حرفای چند ساله نابود شم . من فقط میخوام وقتایی که ناراحتم گریه کنم و وقت هایی که شادم بخندم . من دیگه نمیخوام وقت هایی که ناراحتم بخندم ، چون بیشتر شبیه یک دلقک میشم ! اما نمیشه ..

همه ی این هارو گفتم اما به این نتیجه رسیدم آدم خوبه ای که میاد و تورو نجات میده فقط مال افسانه هاست ..

کاش یه نفر از وسط کتاب های افسانه ای پیداش بشه و من و گردن بگیره !

376

# ادامه نوشته

375

حالا که داخل مطب دکتر نشستم ، اومدم که بعد مدت ها بنویسم . اونقدر طولانی که کسی نخونه ، نبینه و این خیال آدم و راحت میکنه ...

کامنت ها و وبلاگای عزیز ، متاسفم که جواب ندادم و نخوندمتون .. هنوزم نمیتونم .. ولی میام ..

# ادامه نوشته