375
در حالی داخل مطب دکتر نشستم که فکرم آشوبه . آشوب از تمام اتفاقات زندگی و پیچیده شده با عواطف . بابا بیمارستانه ، عمل داشت . سنگ کلیه لعنتی گیر کرد اونجا و جا خشک کرد . انقدر اونجا موند و موند که کلیه عفونت کرد و مجبور شد عمل کنه . الان سنگ خورد شده و در حال افتادنه اما عفونت باباست که اون و بینارستان نگه داشته . مامان با اون وضعیت داغونش بیمارستان مونده و قبول نمیکنه من برم و جاش بمونم .
حالا الان خودم داخل مطب دکتر نشستم ، برای خودم . با عکسی از گردن در دست . سه روز بعد از باشگاه ( اخیرا دفاع شخصی میرم ) ، احساس درد و تورم روی شونه ام کردم . دستم و وقتی حرکت میدادم صدا میداد . یه چیزی تو مایه های لولای در زوار در رفته . توی این وضعیتی که بابا بیمارستانه و مامان بالا سرش من پاشدم و اومدم پیش یه متخصص و با چند علامت گفت ، گردنمه ! گفت شغلت چیه ، کفتم معلم نقاشی ام ، کفت سرت و زیاد پایین میاری ، گفتم اره ، سه شیفت کار میکنم از همه بدتر کلاس مجازی که برگزار میکنم . گفت برم عکس بگیرم . امروز عکس و گرفتم و آوردم . بهم گفت نفر سی و هفتمم . تا الانم پنج شش نفر فقط رفتن داخل . واقعا فریاد . احتمالا برم خونه و بعد برگردم .
صبح سرکار بودم ، الان دو جا حضوری میرم و دو تا کلاس مجازی دارم . در کل هفتا کلاس دارم و بابت مجازی ها پشیمونم . البته ناگفته نماند زیادم با گوشی کار میکنم . دیروز به قدری داغون بودم که یه مسافت طولانی و پیاده روی کردم اونم زیر بارون . مغزم حسابی درگیر بود . کم مونده گردن درد هم به مشکلات جسمیم اضافه بشه .
چند وقته یه نفر مدام داخل ذهنم میره و میاد. کسی که فراموشش کرده بودم اما نمیدونم چرا چند وقتیه ذهنم و حسابی درگیر کرده ،، انگار نفرین شده باشم !! البته نه در اون شدت ولی خب مثال دیگه ای به ذهنم نرسید ! یادمه پستی لایک کرده بود و تقریبا متن اش این شکلی بود که : خدا کنه به درد عشقی که میکشم مبتلا شوی !! فکر کنم از ته دل اون پست لایک شده بود چون بعد شش ماه به طرز احمقانه ای برگشته داخل ذهنم و حتی نمیدونم چرا . منی که حتی حس تنفر ناجوری نسبت بهش پیدا کرده بودم . حس میکنم همچنان ازش بدم میاد اما نمیفهمم چرا هنوز هست یعنی چرا یهو برگشت ، جایی بین افکارم ، شاید محو و کمرنگ اما دائمی .
مطب چقدر شلوغه ، جای نشستن به زور هست . یه اتاق کوچسک یا کلی بیمار . چقدر مردم مریض شدن ... احتمالا آسیب دیده بودم و دفاع شخصی کار خودش و کرد و آسیب زد بیرون . البته یک سری علائم داشتم که دکتر دیگه ای چیز دیگه ای تشخیص داده بود . تقریبا دو سه سال پیش ، سال دم هنرستان که دستم و یا آتل میبستم . الان که فکر میکنم کی انقدر بزرگ شدم که خودم تنهایی بیام دکتر ؟! خنده داره . شبیه این متن های اینستاگرام ، هممون یه روزی بدون این که بدونیم برای آخرین بار بدون مامان بابامون رفتیم دکتر . البته من خیلی وقته که خودم تنها میام دکتر ، چون همیشه همزمان یکی توی خانوادمون هست که با من به مشکل بخوره . عصبانیتم از این که معدم که مشکل داره ، مشکل پا و .. هم که دارم ، دیگه این چه کوفتیه . تازه همین یک ماه پیش یک سر رفتم پیش دکتر داخلی . من واقعا حق داشتم سرم و بکوبم به دیوار . تازه صبحم سرکار بودم ، تا رسیدم خونه ، ناهار آماده کردم و با خواهرم خوردم تا تایم ملاقات بریم بیمارستان و بعدش مستقیم رفتم برای عکس و .. خسته ام . خوابمم میاد . کلی کار نکرده دارم . برای مجازی ها باید فیلم بگیرم . اما اینجا نشستم تا نوبتم بشه . چنان بعد ناهار دستم درد گرفته که بلند فریاد میزدم ، اگه خواهرم نبود دو ساعتی مثل چوب خشک مینشستم روی مبل . دستم و یه کم حرکت داد تا از درد لامصب اش کم بشه .
یهو دلم شیرینی خواست .
توی این اوضاع اقتضاح که به شدت پول لازمم آموزشگاه حقوقم و نمیده چون اولیا هنوز پول ندادن . دارم دیوونه میشم و به حقوقمم احتیاج دارم . حالا انگار مثلا چقدر حقوق میدن .. چقدر بدبختم که برای اون یه ذره پول این همه باید کار کنم . کار نیست ، الان پول فقط توی آموزشگاه داشتنه . ( اه لعنت بهت از ذهنم برو بیرون من بدون تو ذهنم آروم تره ، شایدم به خاطر پیام مجدد سه چهار ماه پیشش و تماس خواهرشه که اینجوری ذهنم درگیره . فکر کنم باید یه سه ماه بگذره . درگیر که نه ، مثلا مثل این که هر پنج دقیقه یهو یادت بیاد همچین آدمی وجود داره ! یه چیزی شبیه این )
_تقریبا نیم ساعت بعد _
الان خونه ام . بابا از بیمارستان، نیم ساعت پیش زنگ به یکی پ اونی یکی هم زنگ زد به دکتر و گفت دختر فلانی اینجاست و بدون نوبت پذیرشش کن .. ( نمیگم چه اشنایتی چون دوست ندارم ) من ناراحت شدم ، این کار مثل خوردن حق مردمه ، کلی خجالت کشیدم ، از طرفی هم میدونستم اگه به بابام نه بگم چه دعوایی باهام راه میندازه . وقتی منشی صدام کرد ، واقعا خجالت کشیدم . وایستادم جلو در گچ گیری منتظر ، چون اگه از در اتاق خود دکتر داخل میرفتن واقعا خیلی بدتر میشد ،خلاصه یه نفر تیکه اش و انداخته و متشی هم تیکش و به من .. البته درشت نبود تیکه اشا ، ولی خب متوجه شدم خیلی به خانمه بر خورده ، منشی هم که میخواست از خودش دفاع کنه گفت : وقتی آقای دکتر میگه یه نفر و بفرستم داخل نمیتونم بگم نه که ، حرف دکتره ، خودم هنوز نفر نهمم و نفرستادم داخل ... اره خجالت کشیدم و کلی از کناریم معذرت خواستم که قرار بود زودتر از اون برم داخل ..
خلاصه دکتر عکسم و دید و گفت گردنم اوضاعش خوب نیست و اون زده به عصب های دستم م ، و عصب های دستمم اوضاع خوبی ندارن . گفت یه قرصی مصرف کنم و بعدش یک هفته یرم فیزیوتراپی ، بعد سه هفته هم دوباره برم پیش دکتر تا ببینه اوضاع چجوریه . گفت چیزای سنگین بلند نکنم ، دستم و بلند نکنم روی تابلو و اینا کار کنم . استراحت و اینها . ورزشم فعلا کنسله . عصبانیم :)
باید برای مجازی ها فیلم بگیرم . ولی الان کلاس زبان دارم . از زبان بدم میاد ..
وای چقدر اتفاق افتاده که حوصله ندارم بنویسم ولی از طرفی دلم میخواد این کار و بکنم . فکر نکنم اینجا گفته باشم داییم طلاق گرفته . اره . این چند وقت تا مرز خفگی احساس تنهایی کردم ، احسای نداشتن کسی . این حس شخمی نمیدونم دیگه از کجا اومده . احتمالا از زمانی که تمام دوستانم و از دست دادم ، چون همش احساس میکنم یکی نیست ، یه چیزی یه کسی باید باشه ولی کمه . فکر کنم این حس از تنهایی میاد . اما من هیچچچوقت با تنهایی مشکل نداشتم . چه بلایی سرم اومده . انقدر احساساتم بهم ریخته که انگار قبلش خیلی نرمال تر بودم . اصلا شبیه خودم نیستم ، شدم شبیه اون ادمای خسته که شارژشون تموم شده یا باطریشون خراب شده .. یعنی میخوام بگم یه چیزی این وسط نمیخونه ...
چقدر خوابم میاد . نزدیک کلاسمه . بسته نوشتن . باید برم .
جسمم سال ها پیش در دریا دفن و حالا تبدیل به بارون شدم ، اندراحوالات یک روح گمشده ...