448 از دختر بودن استعفا میدم !

چند روزی بود که به شدت زیر شکمم درد میکرد و ورم داشت . دیشب به اوجش رسید . شکمم از ناف تا زیر شکم و بعدشم پاهام به شدتتت درد میکرد . منی که آستانه ی دردم خیلی بالاست ، تا خود صبح از درد ناله میکردم . هرچی قرص و مسکن میخوردمم فایده نداشت . نوک انگشت پاهام و دیگه حس نمیکردم . چنان این درد وحشتناکه که اصلا قابل وصف نیست . حدس زدم چه مشکلی میتونه باشه . صبح با بدبختی و درد اسنپ گرفتم رفتم سونوگرافی . بله مجدد کیست دارممم . سری پیش سمت چپ بود ، این سری سمت راست . دقیقا به همون ابعاد . کیست خونریزی کرده بود برای همین انقدر درد دارمممم . این بار نمیدونم چندمه که کیست میزنم . خسته شدم دیگه . از سری پیش تا الان خیلی چیزارو رعایت کردم . باشگاه میرفتم . مرغ و دوغ و شیر و ... چیزای سردی و گذاشته بودم کنار . بعد هر غذا خرما میخوردم . ولی بازممم کیست زدممم . هیچکس هییچکسسس به جز یه زن به جز یه دختر نمیتونه این شرایط مزخرف و درک کنه . پشت سر هم کیست . نمیدونم چرا تمومی نداره ... این کیست های لعنتی هم علاوه بر درد های شدید ، روی روحیه ی آدمم تاثییر منفی میذاره . خلق و خوی آدم و عصبی تر میکنه .هورمون هارو بهم میزنه . باعث ورم شکم و پا میشه . قرص هاییم که باید برای درمان خورد ، چاق کننده اس البته بیشتر ورمه ورم . قرص ها باعث درد قفسه ی سینه و پر خوابی و حالت تهوع و سر درد و ... میشه . از دیشب تا الان به زور میشینم ، به زور بلند میشم و به زور دراز میکشم . یعنی در هر صورت درد دارم . در هر صورت فشار میاد به من . خدایا π-π

447

رعد و برق میزنه

446

شاید من متعلق به جای دیگری هستم ‌‌. من دلتنگم . دلتنگ خانه ای که نبوده ام . دلتنگ عطری که نداشته ام . دلتنگ فردی که نداشته ام . من دلتنگم . من شبیه خودم نیستم . من یک رنگ خشک شده روی پالت یک هنرمندم . من گل های آبی رنگ یک جنگل بکرم . من یک پسر جواب در دنیای دیگری هستم ! من یک نور نارنجی میان برگ های پاییزم . من دلتنگ تمام این بودن هام .. من یک لمس عاشقانه ی شاعرانه ام . یک بوسه ی عمیق از شادی . یک پیراهن ضخیم پاییزه . من .. من یک روح گمشده ام .. من یک دردم ، یک آهم ، یک زخمم .. من جوانه ی کوچک یک درخت سیبم .. من یک کتاب قدیمی ام . یک ورق کهنه ی نم زده ...

آگهی میزنم : من گمشده ام . از یابنده درخواست میشود من را به آغوش کشیده و تحویل دهد .

445 فاطمه جان

پدرم بعد از سال ها ، بعد از آخرین باری که به خاطر نمیارم

پشت تلفن من رو ٫ فاطمه جان ٫ صدا کرد

با صدای مهربانی که خیلی وقت بود نشنیده بودم

و من همین حالا بعد از قطع کردن تلفن ، از ذوق و غم در حال گریه کردن هستم . هق هق و خنده تضاد عجیبی ایجاد کرده .

میدونم چون جلوی همکارش بود و میخواست برای یه کار اداری شماره ای رو براش بخونم گفت ، اما

بابام من رو فاطمه جان صدا کرد .

444

چهار چهار چهار

آدم ها مدام د حال تغییراند . بعضی از تغییر ها تدریجی و بعضیاش یهویی . سلیقه ی آدم ها هم ممکنه به سرعت تغییر کنه ؟ یه روز یه چیز میخوای و روز بعد یه چیز دیگه . میگن این به خاطر مودی بودنمه . یه روز نیاز به عشق دارم و روز بعد از عشق متنفرم . یه روز سرد و سنگدلم ، فرداش برای کوچک ترین چیزی دل میسوزونم . یه روز بدجنس و عوضی ام ، روز بعد یه آدم پخمه و بی سیاست . نمیدونم کلیت من چیه . شناخت زیادی درباره ی خصوصیات اخلاقی و شخصیتیم ندارم . اما اخیرا خیلی از دیگران میپرسم که برداشتشون نسبت به من چیه . متوجه شدم موجودی که داخل خونه هستم کاملا با موجودی که بیرون خونه اس تضاد داره . موجود بیرون یه جورایی هم داره نقش بازی میکنه هم نمیکنه ! انگار بخشی از منه ولی نیست .. داخل خونه چیزی از من میبینن که عمرا باور کنن بیرون خلاف اون باشم .

یه سری خصوصیات عجیبم که نمیذارم خارج از خونه کسی متوجه اش بشه حرفای عجیبمه ! نمیدونم چطور باید تعریفش کنم چون یه جوریه . بیشتر اوقات دارم با خودم حرف میزنم ، شعر من دراوردی میسازم و قر میدم !! این و به هرکی بگی باور نمیکنه . چرت و پرت میپرونم ، الکی میخندم ، الکی غر میزنم . قابلیت این ودارم ساعت ها یه چیز غیر منطقی و با استدلال های عجیب منطقی کنم ! خواهرم یه چیز بهم میگه ، میگه entp . چون معرفی کردن خودم سخته مخصوصا فردی که داخل خونم ، باید بگم تایپ شخصیتیم اینه . اما عجیبه بیرون به هرکی میگم تعجب میکنه چون بهم نمیخوره ... گاهی اوقات انگار هر روز یه شکل و رنگ جدید به خودم میگیرم . میدونید کلی بخوام بگم اینا برام عجیب نبود . اما همین چند شب پیش از خواهرم پرسیدم که چه رفتارایی دارم که غیر منطقیه و نرمال نیست ، اونم اینارو گفت و چندتا ادا در آورد که نمیشه نوشت یعنی با رسم شکل فقط میشه توضیح داد !!

اره . خلاصه این که همش در حال تغییرم . میگفتن بعد نوجونی همه چیز نرمال میشه اما هنوز نشده .. انقدر شخصیت دارم و برای خودم ساختم که نمیدونم اصلیه کدومه .. حتی نوشته های داخل وبلاگ و میخونم ، متوجه این تغییرات میشم . انگار بعضی حرفارو یه فاطمه ی دیگه زده ! سعی کردم اصلیه رو از نوشته ها پیدا کنم اما همچنان مشخص نیست !

حتی میزان علاقم به ادم ها ، تایپ مورد علاقم بین آدم ها و همه ی چیز های این شکلی هم مدام در حال تغییره .

فکر کنم باید در حالات مختلفی که قرار دارم چیز های مورد علاقم و بنویسم و چیز های ثابت یا چیز هایی که زیاد گفتم رو پیدا کنم . اونا میشن بخشی از فاطمه ی واقعی . شخصیت اصلیه اصلی . اما فکر کنم خیلی طول بکشه تا پیدا بشه ...

البته الان چندتا چیز ثابت و در تمام حالت ها میدونم . من عاشق کتاب خوندنم ، فیلم دیدن به ویژه کی درامارو خیلی دوست دارم . غذا من و به ذوق میاره . نقاشی هم همین طور ( البته نقاشی مثل اون ها به این اطمینانی که گفتم نیست ... بعضی اوقات حس میکنم اصلا هنرمند نیستم .. یعنی هیچی از هنر انگار بارم نیست .. ) فعلا تا همین حد آگاهی دارم که خیلی سطحی ان . باید چیز های عمیق تری پیدا کنم .

الان یادم اومد که من تغییرات بزرگ و اساسی هم داشتم .. اما قالب همونه انگار .. در کنار همون تغییرات بزرگ یه چیز هایی هنوز تغییر نکرده و ثابته ..

اه خودم به زور میفهمم چی میگم چه برسه بقیه

443

شده احساس کنید متعلق به جایی که هستید ، نیستید ؟!

گاهی اوقات یه سری عکس ها ، یه سری نقاشی ها فیلم ها باعث میشن حس دلتنگی بهم دست بده . صرفا اون تصاویر مناظر نیستن . میتونه عکس یه اتاق باشه . یه نور باشه .. حس میکنی وارد یه دراما شدی . انگار زندگی که الان داری واقعی نیست . انگار خودت نیستی . بعضی اوقات انقدر این دلتنگی ها زیاد میشن که حس میکنی الاناس اشکت در بیاد . من دلتنگ جایی میشم که تا حالا نبودم . دلتنگ شخصی میشم که تا حالا ندیدم . عجیبه ..

بعضی از کی درام ها باعث دلتنگی عجیبی میشن . انگار که شخصیت اصلی اون داستان خودت باشی . در صورتی که حتی مشابه اون رو هم تجربه نکردی .

یاد بعضی از خواب هام افتادم . گاهی اوقات حس میکنم داخل خواب آینده ام رو میبینم . یه دختر کوچولو تو خوابم بود . دختر من بود . با موهای بلند و یه پیراهن قشنگ . بر عکس من موهاش صاف بود . حس کردم دوستش دارم . حس کردم چقدر تو خوابم خوشحالم . وقتی از خواب بیدار شدم انگار دیگه خودم نبودم ..

یهو یاد یه سکانس از انیمه ی نام تو افتادم . همونجایی که میگفت وقتی از خواب بیدار میشی بی دلیل اشکات سرازیر میشن . حس میکنی چیزی رو فراموش کردی اما نمیدونی چی رو ! بعضی اوقات توی این حس و حالم قرار میگیرم .

گاهی اوقات اطرافم و نگاه میکنم . با خودم فکر میکنم که چقدر واقعی ان . به خاطرات گذشته فکر میکنم . بعضیاش انگار ساخته ی ذهن خودمن ، بعضی های دیگه انگار واقعا اتفاق افتادن . دوست دارم این احساسات رو به تصویر بکشم . دوست دارم ساعت ها دربارش حرف بزنم .

مثل الان ! نوری که تابیده توی اتاق ، سرمای کولر ، صدای کیبورد ، این ساعت نزدیک به غروب ، روز شنبه .. همش داره غمگینم میکنه . همش داره دلتنگ چیزیم میکنه . هرچقدر فکر میکنم به خاطر نمیارم دلتنگ چی ... انگار یه ادمی داره صدام میزنه . انگار منتظرمه ...

حس میکنم باید الان یه جای دیگه باشم . توی خونه ی دیگه . کنار یه ادم یا آدم های دیگه ! انگار که گم شده باشم .

یه فضایی نقش بسته توی سرم . ممکنه اثر همون خواب هایی باشه که انگار از آینده دیدم ؟ یه فضای سیاه و سفیده . انگار دیزاین اون خونه سیاه و سفید باشه . منم که گوشه ای نشستم و لباس سفیدی به تن دارم . انگار که تازه از حموم اومده باشم . موهام فر بعد حمام رو داره . دارم میخندم . انگار راضی ام از جایی که هستم ...این تصویر سازیا از کجا میان ؟ از عالم توهم ؟ :)

مامان میگه فقط افراد هنرمندن که همچین افکار پیچیده و احساساتی دارن . برای همین جز بلاگفا جای دیگه ای ندارم که در مورد این جور چیزا بنویسم .

نمیدونم چرا نمیتونم نوشتن دربارش رو تموم کنم . کاش یکی بود بفهمه چی میگم . کاش حرفام برای خودمم واضح بود ...

این نقاشی رو دقایقی پیش توی یه پیج دیدم . رنگاش ، نورش ، همه چیز این عکس من و دلتنگ میکنه ! حس میکنم الان باید توی این فضا باشم . روبه روی این نقاشی بشینم . با نقاشش حرف بزنم ! نقاشی خاصی نیست اما نمیتونم جلوی خودم رو بگیرم که بهش نگاه نکنم . کلا پیجش من رو دلتنگ میکنه ...

عجیبه نه ؟

442

فاطمه جان ؟!!!

این آخرین چیزیه که میخوام ازت بشنوم

با خودت چی فکر کردی هان ؟!!

من جان هیچکس نیستم بیشعورررر

441

مثل این که امشب قرار فقط بنویسم ..

قهوه مناسب من نیست . از یه تایمی به بعد قهوه خوردن باعث شد همش حس دل آشوبگی (!) داشته باشم . مثل همین الان . در حالی که دلم میخواد زار زار بشینم و گریه کنم . استرس داره سوراخ سوزاخم میکنه . تمام وجودم رو روی دکمه های کیبورد گذاشتم و مینویسم تا شاید این حس کمرنگ تر بشه . امروز قبل از ماجرای چراق برق ، با خواهرم سینما رفتیم . تگزاش 3 . شاید به نظر بی محتوا بیاد که البته واقعا بی محتواست اما من نیاز داشتم حداقل یکی دو ساعتی ذهنم رو مشغول چیز دیگری بکنم . چیزی که من رو بخندونه .. اما خوب اونقدر سری سه این سینمایی افتضاح بود که حتی یه خنده ی درست از من نگرفت . با وجود همه ی این ها ، سینما خیلی شلوغ بود . خیلی وقت بود که ندیده بودم سینمای شهرمون انقدر شلوغ بشه . مامان اینا به خونه ی مامانبزرگ رفتن و سینما رفتن ما بهونه ای شد تا چشمم به چشم پسر عمه ام نیفته . فعلا با چند حرکت تا الان دهنش رو بستم تا دیگه الکی استوریام و ریپلای نزنه . البته همچنان لایک میکنه . وقتی به مامان زنگ زدم ، صداش رو میشنیدم که احتمالا باز داشت خاطرات بی مزه اش رو که خودش فکر میکنه خیلی بامزه اس تعریف میکرد !

خواهرم که اصلا نمیخنده نمیدونم چطور امروز بر عکس من خیلی خندید ! البته مثل این که خیلیای دیگه خوششون اومده بود چون صدای خنده کل سالن رو در بر گرفته بود . مخصوصا صدای بلنذ دخترای تینیجر پشت سرمون که معلوم بود خیلی داره بهشون خوش میگذره .

امروز یه دختر قد بلند کت و شلواری مو آبی هم دیدم . خواستم بگم موهاش خوشرنگ بود . همیشه دلم میخواست اگر من انقدر ادم معتقدی نبودم ( در پوشش ) یه همچین استایلایی بزنم . البته که میدونم بهم نمیاد .. ولی واقعااا لباس های مردونه رو دوست دارم . خیلی راحت ان . تابستون پارسال اگه پیراهن های مردونه ی بابا نبود از گرما مرده بودم . ولی الانم همچین از استایلم بدم نمیاد . شیک پوش شدم . به قول عمم لباسای با کلاس میپوشم !

این و نگفتم . این چند وقت که نقاشی میکشم تا بذارم پیجم ، خیلییی بهم خوش میگذره . احمق بودم که همش خودم رو با بقیه مقایسه ی میکردم و حاضر نبود درست و حسابی نقاشی بکشم و طراحی کنم . الان که مجدد رفتم سراغ طراحی ، متوجه شدم اونقدرا که فکر میکردم افتضاح نیستم ! اتفاقا کارم خیلی هم خوبه .. خیلی مسخرس نقاشی و طراحی درس بدی ، هنرستان و دانشگاه هنر بخونی اما بازم حس کنی یه طراح افتضاحی ! با این که همیشه هم مورد تشویق تمام دبیر ها و استاد ها بودم . همیشه طراحی من جز نفرات برتر بود . اما چقدرررر این سال ها اعتماد به نفسم داغون بوده که نتونستم درست و حسابی به جز کارای دانشگاه ، تمرینات دیگه ای انجام بدم . میخوام کمتر به نظرات بقیه درباره ی کارام اهمیت بدم چون خودم بهتر میدونم که دارم چیکار میکنم .

کم کم این ترمم داره به پایان میرسه . عالیه ... میتونم برم آموزشگاه و درس بدم . امیدوارم این تابستون حقوق بیشتری گیرم بیاددد چون پارسال واقعا دهنم سرویس شد . امسال به جای دو جا فقط آموزشگاه اصلی خودم میرم . میخوام باقی وقتم رو روی تمرینات کارای گرافیکی و حرفه ی اصلی خودم بذارم . این وسطا یه کم کتاب بخونم و فیلم درست و حسابی ببینم .

اومدن خونه .. دیگه نوشتن خوش نمیگذره .. میخوام فرار کنم و برم اتاق .

440 مخاطبی که هیچوقت نمیبینمش

میدونم که تا الان احتمالا فراموشم کردی . میدونم که یه آدم دیگه توی زندگیت داری . میدونم که احتمالا تا الان نامزد کردی ! عجیبه فکر نکنم به دو سال رسیده باشه از آخرین حرفای ما . میدونم هیچوقت قرار نیست ببینمت . میدونم میدونم میدونم . اما چرا تا میام فراموشت کنم سر و کلت پیدا میشه ! چرا این کار و با من میکنی ؟ من هیچوقت از نزدیک ندیدمت اما به طور واضح توی خوابم هستی .. و هر بار داری من رو از یه موقعیت افتضاح نجات میدی ... چرا باید بیای ناجی من بشی ؟! چرا نمیذاری فراموشت کنم .. چرا توی خوابام پیدات میشه ..

چند شب پیش بازم به خوابم اومدی . توی مکان خاصی بودیم . نمیدونم کجا .. توی خواب احساس کردم قراره به اون مکان بیای و انگار من نیاز داشتم ببینمت ! یادمه دعا کردم که پیدات شه ! تو با یه ماشین اومدی و چشم تو چم شدیم .. خواستم بیام سمتت اما انگار فقط دیدنت برام کافی بود ! به نظر غمگین می اومدی ... ما از هم رد شدیم و وقتی از خواب بیدار شدم حس سنگینی عجیبی اومد سراغم .. درست زمانی که در حال فراموش کردنت بودم دوباره به خوابم اومدی تا عذاب بکشم .. من دارم توی تمام موقعیت های زندگیم دست و پا میزنم و تو ، همه چیز رو با خراب میکنی .. تو رفتی .. تو من رو فراموش کردی اما توی خوابم نقش یه ناجی رو ایفا میکنی .. راستش میترسم که به پیجت سر بزنم .. میترسم که چیز جدیدی ببینم .. میترسم وسوسه بشم و بهت پیام بدم .. چطور میشه آدم خواب کسی رو ببینه در حالی که اصلا به اون شخص فکر نمیکرده ؟!

از طرفی میخوام بودنت با کس دیگه ای دروغ باشه و از طرف دیگه ای منطقم میگه در دهن احساساتت رو گل بگیر احمق ! به حال تو چه فرقی میکنه اون با کسی باشه یا نه .. تو ازش گذشتی .. تو کار و درس و بهش ترجیح دادی .. احمق نباش .

نمیدونم چی درسته چی غلط .. اون با اومدن به خوابم تمام معادلات رو بهم میزنه .

فقط میدونم درگیریام داره روز به روز بیشتر میشه . من نمیدونم این نقطه ای که ایستادم دقیقا شروع چه چیزهاییه . فقط میدونم اگر گذشته همینجوری همراهم بیاد ، شروع خیلی چیز ها سخت میشه ..

فقط میخوام بگم ، خواب هام و رها کن .. وقتی خوابت رو میبینم عذاب وجدان دارم .. حس میکنم تغصیر منه که تو ناگهان سر و کلت پیدا میشه .. دوست ندارم خواب کسی و ببینم که کس دیگه ای تو زندگیش داره . رهام کن لطفا ..

439 گذشته ای که فراموش نمیشود

امروز حدودای ساعت 8 شب ، چراغ برق ، در حالی که با خواهرم حرف میزدم و با جمعیت انبوهی منتظر تاکسی ایستاده بودم بعد از مدت ها دیدمش . گذشته ی تاریک خودم رو ... بعد از این همه سال اصلا عوض نشده بود . برعکس ، من لاغر تر و قد بلند تر شدم و استایلمم کلی تغییر کرده . اون همون بود همون آدمی که هشت سال پیش میشناختم . همون نگاه .. همون نگاه ... چندین بار نگاهم کرد ، میخواست مطمعن بشه که متوجه اش شدم یا نه . خودم رو به ندیدن زدم .. اگر در شرایط بهتری بودم ، اگر منتظر تاکسی نبودم ، اگر کسی همراهش نبود ، احتمالا سمتش میرفتم و حالش رو میپرسیدم . مطمعنا ازش میخواستم من رو ببخشه و حاضر بودم هر کاری بکنم تا این اتفاق بیفته .. با خودم گفتم کاش مثل چهار سال پیش دوباره بهم پیام بدی تا من همه چیز رو جبران کنم .. من خیلی گشتم اما ازش پیج یا شماره ای پیدا نکردم ... اون هر بلایی که سرش اومد و باعث شد شخصیت منفوری پیدا کنه ، بخشیش من بودم .. کاش کاش الان ناگهان جز یکی از نویسنده های بلاگفا بود و این پیام رو میدید ... این پست رو میخوند .. گاهی اوقات خوابش رو میبینم ، داخل خواب باهاش همچنان دوستم و هیچ کدورتی بین ما نیست .. هر از گاهی داخل بعضی از مراسم ها مادرش رو میبینم .. مادرش نگاهم نمیکنه ، بی شک از من متنفره .. همیشه با دیدن مادرش معذب میشم . اما شاید مادر اون هم بی تغصیر نیست .. من سعی کردم تمام مشکلاتی که در گذشته به وجود آوردم رو درست کنم اما این قطعه از پازل تا الان گمشده مونده و انگار قرار نیست حالا حالا ها درست بشه .. راستش گاهی اوقات دلتنگش میشم .. نه از اون دلتنگی های احمقانه ای که در گذشته دچارش بودم .. دلتنگی از روی بیچارگی از روی پشیمونی از روی حماقت .. کاش هیچوقت سمتش نرفته بودم ... حس میکنم حال و روز خوبی نداره . بچه هایی که ازش خبر داشتن بهم میگفتن که چیکارا میکنه .. مدام با خودم میگم نکنه همه ی این ها به خاطر منه ؟ به خاطر حماقتی که 8 سال پیش کردم ؟ این من و میترسونه . در حال حاضر نزدیک به دو ساله که منتظرم دوباره در یک فرصت مناسب ببینمش و بگم که من و ببخشه .. اما هر بار در یک فرصت خیلی بد میبینمش و هر بار میگم شاید دفعه ی بد .. الان دلم میخواد فقط از کائنات درخواست کنم تا یه جوری پیجش و پیدا کنم یا اون خودش تصمیم بگیره بنا بر دلایلی بهم پیام بده . حاضرم پیام بده و به فحش بکشه من و .. من پذیرای تمام اون فحش ها هستم ! من مستحق اون فحش هام ! آخرین باری که باهاش حرف زدم باز همه چیز تغصیر اون افتاد .. به یاد ندارم که آیا درست و حسابی ازش معذرت خواستم یا نه .. درسته که اونم اشتباهاتی داشت اما متهم شماره ی یک خودمم .

وجودم سرشار از استرس شده . هر بار با دیدن خودش یا مادرش قلبم چنان به سینه میکوبه و حس خفگی بهم دست میده ، انگار که یک حمله ی دیگه در راه باشه . حس میکنم من کارمای اون سال هارو پس دادم . اما انگار یه چیزی درست نیست .. انگار هنوز یه بخشی از وجودم در عذابه ...

خواهش میکنم پیدا شو . خواهش میکنم یه جوری بهم پیام بده . خواهش میکنم یه جوری ظاهر شو ! من فقط میخوام باهات حرف بزنم . من فقط میخوام همه چیز و جبران کنم . حق میدم اگر از من متنفر باشی . اما پیدا شو . میخوام همه چیز و حل کنم . میخوام یک شب با آرامش بخوابم . میخوام مطمئن بشم که حالت خوبه و همه چیز برات تموم شده .. میخوام مطمئن بشم شب ها با آرامش میخوابی . میخوام مطمئن بشم خوبی ...

درسته اگه پیداش بشه ممکنه تمام خاطراتی که برام محو شده رو مجدد به خاطر بیارم و بیشتر از خودم متنفر بشم ، اما میخوام اون خوب باشه حتی اگه من این وسط عذاب بکشم ... این عذاب از عذابی که در حال حاضر درش غرق شدم خیلی بهتره !

خدایا ! خواهش میکنم پیداش شه ...

438

الان فقط دلم یه زیارت میخواد . از اونا که بشینی تا سحر دعا بخونی و روضه گوش بدی و به پهنای صورت گریه کنی ...

میدونم ، این ساید از من خیلی عجیبه .. برای خودمم تقریبا یک ساله جا افتاده .. هرچی هست باعث حال خوب من و آرامش قلبمه :))

خوشحالم عوض شدم :)

شاید باورتون نشه اما همیناست که من و محکم نگه داشته . همیناست که باعث میشه دووم بیارم . من دلم وصله .. وصله به یه جای خوب ! :))))

من اون طرف بومم دیدم .. من برگشتم .. من عوض شدم .. جوری که مادرمم باورش نمیشد .. من از اول این آدم نبودم .. من پیداش کردم . من خودم و پیدا کردم :) میدونید ، بعد از کلی گشت و گذار فهمیدم این طرف قشنگ تره :))

کلمه ی (تغییر) وصف حال منه .

437

خب هیچوقت دلم نمیخواست در این باره بنویسم اما خیلی داره بهم فشار میاد ! البته با سران حرف های خاله زنکی دانشگاه ( الف و میم ) در این باره یه حرفایی زدم ، فقط به جهت این که بدونم متوهمم یا نه . نه ! نیستم . متوهم نیستم و شک هایی که داشتم به یقین ختم شد . نمیتونید تصور کنید که چطور دچار حالت تهوع شدم !!

جریان از این قراره که پسر عمم که از من 10 ساااال بزرگ تره و هیچوقت ازش خوشم نمی اومد مخصوصا وقتی که بچه بودممم ، رفتار های بسیار مشکوکی از خودش نشون میده . اخیرا دایرکتمم پیام های بسیار مشکوکی میفرسته ! خلاصه اش این که به سران گفتم و اون ها تایید کردن که این یارو به احتمال 99 درصد روم کراش سگی داره ! حقیقتا بعد از مطمئن شدن در این باره اصلاااا دلم نمیخواد که به جمع های خانوادگی مخصوصااا در حضور اون پا بذارم ( البته که قبل اینا هم همچین مشتاق نبودم ! )

با خودتون میگید این توهم زده ( البته وقتی اینجا مینویسم انگار دارم خودم با خودم و خودم حرف میزنم ! ) نه نزدمممم . همه چیز از اون روزی شروع شد که اومد گفت رفتم تو کار درست کردن کیف و .. اینا . منم بهش درباره ی نقاشی رو چرم توضیح دادم و حرفای ما خیلی طولانی شد . خلاصه از اون روز به بعد متوجه عوض شدن رفتاراش با خودم شدم . هر غذایی هر چی درست میکردم الکی الکی تعریف میکرد ! شب یلدا یه کیک ژله ای درست کردم و یه ژله که روش و تزیین کرده بودم شروع کرد به تعریف کردن ! آره خب شاید براتون این رفتارا منطقی باشه اما برای من از کسی که سال دوازده ماه با من حرف نمیزد یا اصلا بهم سلام نمیکرد خیلی عجیب بود . همششش به خودم میگفتم فاطمه بیخیال این ده یازده سال بزرگتره ، امکان نداره . دیدم نهه ادامه داره . سر سفره ی غذا تا میدید جا ندارم برام جا باز میکرد ، تا میگفتم آب سریع برام میریخت . کافی بود چیزی بخوام و بگم اولین نفر میشنید بهم میداد ! الان اینا طبیعیه ؟ البته یه مدت دیدم رفتار خاصی نشون نمیده گفتم پس من حتما اشتباه میکردم . اما اخیرا دوباره شروع کرده ! پیجم و پیدا کرده . منم معمولا بچه های فامیل و تایید نمیکنم جز اونایی که خیلی بزرگترن یا ازدواج کردن . اینم بیخیال تایید کردم و هیچی دیگهههه ... همش استوریام و لایک میکرد ! دیدم عکس پروفایل داغونش و عوض کرده یه عکس کت و شلواری گذاشته ! . اخیرا هم به توصیه ی چندتا از این استادام قرار شد پیجم و باز کنم و کارام و داخلش قرار بدم که بقیه هم ببینن . نشد من یه پست بذارم این نیاد دایرکنت لاس نزنههه ! دیروزم میخواستم یکی از کارام و بذارم از ترسش هنوز نذاشتم که دوباره سر کلش پیدا نشه . پیاماش همش تعریفات فضاییه ! نمیدونم : دستان و انگشتان توانمند شما جادو میکنه و .. ودف !! دیگه ضایع اس داری الکی آب و تاب میدیدی تا تعریف کنییی . ضایع اسسس .

شاید شایددد هنوز براتون چیز عجیبی نباشه و با پسر عمه ها و عموها خیلی راحت باشید . اما منی که از بچگی با هیچکدوم از بچه های فامیل رابطه ی خوبی ندارم ، زیاد باهاشون حرف نمیزنم ، زیاد سراغشون و نمیگیرم . اصلا یه سلام نمیکنم . با بعضی هاشون حتی مثل غریبه ها میمونم . خیلی عجیبه .. الان یه دو سه سالی میشه فقط با همشون در حد همون چهارتا کلمه خوبی و خوبم حرف میزنم . نه در این حد ! مثلا برای کار نمایشگاهم رفته بودم تهران و قبلشم یه سفر دیگه ، دربارش باهام یه کم حرف زد و سوال پرسید و .. این آدم خیلی دیر به دیرم می اومد اما الان هر هفته خونه ی پدر بزرگمه ..

پیاماش و خواهرمم یهو دید و گفت خیلی تابلو میخواد نخ بدهه ...

ولی کاش کاش کاش زودتر آن کراش بشه . کاش به مرحله ای نرسه که بخواد بهم بگه . کاش به مادرش که عمم میشه نگههه . کاش به فامیل چیزی نگهه . اگه حرفی بزنه ، یه جنگ داخلی وحشتناک رخ میده . بابام به خونش تشنه میشه ، از اون طرفم من بدبخت مقصر میشم ! منی که اصلا کاری نکردم متهم میشم به نخ دادن به اون .. اصلااا اصلااا دلم نمیخواد به این مراحل لعنتی برسممم. همش به خودم میگم توهم زدی امکان نداره .. ولی از اونجایی که همچین تجربه ی مشابه ای با غیر فامیل داشتم میتونم حس کنم که توهم نیست .. انقدر پیاماش تابلوعه که اون سران دانشگاهم بهم گفتن که شک من درسته .

این شاید تو هر خانواده ای یه چیز عادی باشه اما داخل خانواده ی ما اصلااا . کافیه رفتارای این ادامه پیدا کنه و پیش بقیه لو بره . کل بنیان های خانوادمون بهم میریزه .. امیدوارم عاقل باشه و کاری نکنه .. امیدوارم من اشتباه کرده باشم .. امیدوارم یه متوهم باشممم !!

از چیه من خوشش اومده این اخه . چرا اینجوریه اخه . با خودش چی فکر کرده اخههه ... خدایا این شوخی کثیف کاش زودتر تموم شه :

436

این یکی از قشنگ ترین پایان های کی دراما بود

( به سامدالری خوش اومدین )

435

خواب به چشمام نمیاد

خستمه

گشنمه

و ذهنم درگیر

نمیدونم و از ندونستن پُر ام .. نیاز دارم با یکی حرف بزنم اما انگار دهنم و قفل زدن .. انگار خیلی چیزارو نمیتونم بگم

فقط دوست دارم این روزای بلاتکلیفی لعنتی تموم بشه . دلم میخواد خیلی کارا انجام بدم اما افتادم یه گوشه .. انگار گوشه رینگ بوکس ام و دارم هی از دنیا و آدم ها و اتفاقات کتک میخورم .

لعنتی چرا باید اینجوری بشم

میخوام قبل تیر ماه همه ی کارای مد نظرم تموم بشن . روزا دارن میدوان ! لعنتی صبر کن بهت برسم .. انگار هرچقدر میخوابم داره از وقت و عمرم میگذره .. حس میکنم دیگه نباید بخوابم ..

این وقت شب ، انگار رویاهام ته کشیدن .. دیگه نه میخوام شرکت بزنم ، نه دیگه میخوام مهاجرت تحصیلی کنم ، نه دیگه میخوام کار کنم ، نه دیگه میخوام ادامه تحصیل بدم .. فقط میخوام بشینم یه گوشه و به دیوار رو به روم خیره بشم .. هر ازگاهی هم یه نقاشی بکشم .. این تایم از شب ، من فقط میخوام بیخیال همه چیز بشم .

من واقعا توانایی گرافیست شدن رو دارم ؟! .. این سوالیه که همش از خودم میپرسم .

434 هیچ چیز بر وفق مراد ما نبود ..

پنجشنبه از ساعت دو ، دو و نیم تا ساعت 8 شب از بازار گرفته تا دریا و جنگل و کافه و .. رفتیم عکاسی . پدرمون در اومد . با ایده ی احمقانه ای که استاد بهمون داده بود ‌. ملاقه به دست ، سعی داشتم اون رو توی فضا یه جوری بپیچونم که طبیعی باشه ! ملاقه تو دریا و جنگل چیکار میکنه خودمم نمیدونم ! :) خلاصه بعد از خستگی بسیار و ادیت عکس ها ، امروز استاد همه ی عکس هارو رد کرد چون فقط باب میلش نبود =) حتی نگفت باشه یکی دوتارو قبول میکنم ! هیچکدوم هیچکدوم و قبول نکرد .. با بدبختی لوگو هام تایید شد . طراحی حروفمم هنوز وارد سیستم نکردم .. دونه دونه باید حروف و اعداد رو طراحی کنم .

شونه ام که آسیب دیده بود امروز به شدتتت درد میکنه . بابا ماشین نمیده برگردم خونه . باید پیاده با یه لپ تاپ و تجهیزات و دفتر و ... برگردم . چون زورم میاد پول اسنپ بدم و مسیر خونه تا دانشگاه تاکسی رو نیست . دیگه رومم نمیشه به کسی بگم سر راه من و برسونه .

حقیقتا خسته شدم . دانشگاه اوضاع خوبی نداره . روحیم و به کل از دست دادم .

زمین دانشگاه رو ، دانشگاه گیلان خریده . در اصل ما اینجا اضافی هستیم . تو کل ترم فقط دوتا استاد داشتیم . بقیه نیومدن و کلاسی برگزار نکردن .‌. یکیشونم که کلا از اینجا رفته یه استان دیگه ، قرار بود مجازی درس بده ولی کاری نکرد تا همین چند روز پیش که چیزی به پایان ترم نمونده . اونم با اعتراضات ما . فقط یه کلاس به ما دادن و تمام ترم تو همون کلاس بودیم . همه ی استاد های تخصصی رفتن و کسی دیگه حاضر نیست اینجا به ما درس بده . یه استاد عقده ای رو مخ هم مونده که حاضر نیست بره و این ترم باهاش کلاس ندارم اما ترم بعد .. کارم ساخته اس :))) بیشتر درسارو با همون استاد دارم .‌ لعنت بهش . ازش حالم بهم میخوره . یه عقده ای به تمام معنا . یه دروغگو . یه متظاهر . یه جوری برای ما قیافه میگیره که با خودت فکر میکنی خیلی کار درسته .. در صورتی که دکترا هم نداره .. هیچ دانشگاهی هم جز اینجا تدریس نمیکنه .. حتی آموزشگاهم درس نمیده .. کارش اصلا معلوم نیست چیه .. جز این که با روان دانشجوها بازی کنه :))))

دانشگاه بعد از ما دیگه ورودی نگرفته .‌ فقط ما چند نفریم و پرنده پر نمیزنه .. ترم بعد بچه های ورودی مهر نیستن و من تنها تر میمونم . با یه مشت عوضی که هیچ دوست ندارم باهاشون حتی چشم تو چشم بشم .. احتمالا ترم بعد فقط خودمم و خودم :) دیگه هیچ خری نیست .. بین ما ورودی های بهمن ، فقط منم که همه ی کلاسارو میرم ... بیشترشون خیلی وقت ها نمیان .

همش لعنت میفرستم به گندی که خورد توی زندگیم . به این اتفاقات شخمی و مزخرفی که افتاد . لعنت به روزی که نتونستم برم . لعنت به روزی که من و مجبور کردن این خراب شده درس بخونم . لعنت به روزی که هیچکس به حرفم گوش نکرد . هیچکس اهمیت نداد . قراره یه مدرک آبرو بر و ضایع بیاد دستم که به درد لای جرز دیوار نمیخوره ... اون وقت روزی که رفتم برای افتتاحیه نمایشگاه تهران ، که کار من و چندتا هنرجوهای دیگه بود ( کلاس مجازی کنکور عملی که با بدختی پولش و جور کرده بودم ، استادش یه نماشگاه برگزار کرد که کار ما هنرجوهاش باشه و ربطی به دانشگاه نداره ) ،، همه ی هم دوره ایام ، دانشگاه شریعتی و تهران و هنر و شریف و الزهرا و ... قبول شدن و من بین اونا ، در بدترین نقطه ی کشور ، در بدترین موقعیت ، در حالی که دانشگاهمون داره بسته میشه ، داشتم از غم زیاد و احساس سر خوردگی و شکست دست و پا میزدم ... نمیدونستم چطور بهشون بگم که سمنان قبول شدم اما نتونستم برم و چطور جلوی بابل رفتن و رشت رفتنم رو هم گرفتن و گیر کردم توی یه شرایط دشوار و حالا هم دارن در دانشگاهمون و تخته میکنن :) من پر شدم از احساس خشم و نفرت و خستگی ، پر شدم از غم و سرخوردگی و دل مردگی .. من پر شدم از تمام حس های بد . بین اون ها حس غریبی داشتم ..

امروز هم با یه حس خستگی و مزخرفی برگشتم خونه . حالم از این بی انگیزگی ، از این رها شدگی ، از این بی در و پیکری بهم میخوره !! دانشگاه جوری شده انگار صاحب نداره !! و من واقعا واقعا واقعا دیگه حال ادامه دادن ندارم .. من هیچ چیز از این خراب شده یاد نگرفتم جز سرکوفت خوردن ، تنها شدن ، اذیت شدن .. تحقیر شدن .. جز این که همه بپرسن چیکار میکنی و با بدبختی بگی درس میخونم .. همه فهمیدن دانشگاه داره تعطیل میشه .. یعنی شده !

من واقعا نمیدونم باید چیکار کنم و این ندونستنه داره وجودم و آزار میده .. داره نا امیدی رو بیشتر از قبل در من پرورش میده .. من فقط میخواستم درست و حسابی درس بخونم ، یاد بگیرم و کار کنم .. اما گند خورد توی تمام اینا ..