445 فاطمه جان
پدرم بعد از سال ها ، بعد از آخرین باری که به خاطر نمیارم
پشت تلفن من رو ٫ فاطمه جان ٫ صدا کرد
با صدای مهربانی که خیلی وقت بود نشنیده بودم
و من همین حالا بعد از قطع کردن تلفن ، از ذوق و غم در حال گریه کردن هستم . هق هق و خنده تضاد عجیبی ایجاد کرده .
میدونم چون جلوی همکارش بود و میخواست برای یه کار اداری شماره ای رو براش بخونم گفت ، اما
بابام من رو فاطمه جان صدا کرد .
+ [ سه شنبه بیست و دوم خرداد ۱۴۰۳ ] [ 16:12 ] [ fatemeh ]
|
جسمم سال ها پیش در دریا دفن و حالا تبدیل به بارون شدم ، اندراحوالات یک روح گمشده ...