320

خواهر کوچیک سرما خوردگیش و داد به کل خانواده . هر چقدر گفتیم رعایت کن نکرد آخرش ما هم مریض شدیم . حالا خودش فقط آبریزش بینی داشته ، من گلو درد و سر درد و بدن درد و .. تمام وجودم درد میکنه . از دیشب تا الان نتونستم بخوام . خدایااا سرما خوردگی وحشتناکه . آدم روانی میشه تا حالش خوب بشه . دو سه باری که کرونا گرفتم یه چیزی فراتر از وحشناک بود . احساس خفگی بدترین چیزه . یادمه یک هفته کامل به خاطر سرفه هام خواب نداشتم .

ای خدا کاش زودتر تموم شه من دیگه تحملش و ندارم . همینجوریش اوضاع خونه به هم ریخته اس حالا مریضی ماهم بیاد روش .

کمر و پا و معده و ... مامان بزرگم و دکتر جواب کرده . کلییی مامانم دست تنها دردسر داره میکشه ، البته بیچاره مامانبزرگم‌ انگار کس دیگه ای جز دختر ارشد اش نداره ، اون‌یدونه پسر و دوتا خاله ها که فقط طلبکار ان !! . امروز هم خونه امون بود که اوضاع و دید و رفت . البته که خودش هم سرما خورده ، چند روز پیش که اومده بود اولین نفر از خواهرم گرفت . مامان و بابامم رفتن دکتر ، قند و چربی که بالا . معده داغون ، روده افتضاح !! یعنی دونفری قشنگ ترکوندن !!

حالا این وسط منم سرماخورده و درب و داغون ، پاشدم شام درست کردم بلکه حواسم پرت بشه . هی به خودم تلقین کردم خوبم چیزیم نیست ، باز الان از صبح خیلی بهترم . دعا کنید تا بیشتر از این نزده به اعصابم خوب بشم ⁦-⁠ᄒ⁠ᴥ⁠ᄒ⁠-⁩

319 آدم بد داستان

یه خاطره از پنج شش سالگیم دارم . یه انیمیشن بود ، با موضوع خرس نایابی که یه دکتر دیوونه میخواد تکه تکه اش و ازش به تعداد زیادی تکثیر کنه . یادمه بعد دیدنش ، موقع بازی خرس عروسکیم و بر میداشتم و میبستم به یه جایی ، قیچی و بر میداشتم و مثلا تکه تکه اش میکردم !

زمانایی که تئاتر کار میکردم معمولا نقش های منفی و خاکستری و خودم بر میداشتم . البته اینجوری نبودم که از نقش های مثبت بدم بیاد ، فقط نقش های منفی برام جذاب تر بود و هست . نقش های منفور که شخصیت های زننده ای داشتن خوراک خودم بود .

معمولا موقع دیدن فیلم ها جذب شخصیت خاکستری می شم . گاهی هم از شخصیت های منفی لذت میبرم . یادمه بچه تر که بودم مامان به شوخی میگفت : این خیلی ترسناکه جذب چنین شخصیت هایی میشی ، تو یه شرور درون داری !

# ادامه نوشته

318

آخرین باری که روی بوم نقاشی کردم 6 سال پیش بود . از اون موقع تا همین دیروز به خاطر گرونی رنگ و‌ ابزار و بوم یکبارم وسایلش و نخریده بودم . اما چند روزی میشد به شدت هوس کرده بودم یه بوم بگیرم و روش نقاشی خط انجام بدم . گفتم هرچه بادا باد ، حقوقی که دریافت کرده بودم + کمک مالی بابام (!) رفتم و وسایل خریدم .

توی راه هم به یه دست فروش که همیشه کتاب های نابی میاره سر زدیم . کتاباش یا دیگه چاپ نمیشن ، یا خیلی قدیمی ان( البته کتاب های جدید هم داره ) مثل زمان قبل انقلاب و بیشتراشون بدون سانسور . کتاب هایی که ممکنه حتی فکرش هم نکنید هنوز وجود داشته باشه !! متاسفانه مردم زیاد ازش خرید نمیکنن ، یعنی اصلا به خودشون زحمت نمیدن یه نگاه به کتاب ها بندازن و این فقر فرهنگی روااااانیم میکنه . کتاب ها اصلااااا گرون نیستن . مامانم دوتا کتاب قدیمی سفارش داد براش بیارن دونه ای ۳۵ !!! الان کتاب با این قیمت پیدا میشه ؟! حالا اگه یه مغازه ی کتابفروشی بود با کتاب هایی که قیمتشون سر به فلک زده ، مردم حجوم میبردن !! احمقانه است اما در ایران کتاب هرچقدر گرون تر ارزشمند تر ! دیگه به چشم دارم میبینم . میدونین یه حالت دلسوزانه ای بهم دست میده ! این که فروشنده از صبح تا شب منتظر بمونه اما فروش کمی داشته باشه و دلسوزی بیشتر برای کتاب های ارزشمندی که خیلی جاها دیگه نمیشه پیداشون کرد اما مردم حتی نگاهشون نمیکنن ... دلم میخواد داد بزنم و بگم اصلا میدونین چه کتاب های نااابییی اینجاااست ؟ اصلا میفهمین با نادیده کرفتن این کتاب ها چه ظلمی به خودتون دارین میکنیددد ( من دراماتیک نیستمممم ولی ماجرا همیننقدر دراماتیکههه ) مطمعنم اگه کتاب ها جون داشتن کلی غمگین بودن و این مسئله رو یه فاجعه میدونستن . شاید هم باشن !!

و من به کتاب بسیااار نازنین با صحافی خیلی عالی و ورقه های سفید خریدم . کتاب فلسفه غرب اثر برتراند راسل . چند صفحه اول و خوندم و باید بگم بی نظیره . نمیدونم این هنر و فلسفه چی داره که انقدر من و غرق خودش میکنه . من عادت به این کار ندارم اما برام انقدر جذابه که جمله های نابش رو با هایلایت مشخص میکنم . یا کلمات جدیدی که نمیدونستم ، ترجمشون رو تمیز یه گوشه کتاب مینویسم . کتاب خیلی بزرگیه با فونت نسبتا ریز . زیبایی هاش چشم و نوازش میده !

خلاصه این که بسیارررر خداروشکر میکنم بابت امروز . تازه یه آفتاب بهاری قشنگی هم زده بود =)

_ برید ! برید کتاب بخونید ، اگه اهل کتاب نیستید با کتاب های سبک شروع کنید ، شده روزی یه خط مطالعه کنید . به نظر من کتاب غذای روحه . برید روحتون رو سیراب کنید ! فرقی نداره چه سبکی و چه ژانری ، فقط شروع کنید . چه رمان باشه چه مستند چه تاریخی ، مهم این که کتابه .

_ ولی اونی که کتابخون ام کرد مامانم بود :) برای دختر سه چهار سال اش که هنوز سواد نداشت کلی کتاب کودک میخرید . من حتی یه بارم کتابام و نقاشی یا خط خطی نکردم ! اما خواهرم این کار و باهاشون کرد . خوب یادمه تصویر کتابارو . یه دونه اسمش می می نی بود و من هنوز هم عاشقش ام !! یا یه کتاب شعر کودک ، مثلا یه جلد اش این بود : من بلد ام لالا کنم ! فاطمه سه چهار ساله از اینا شروع کرد و الان خوره کتاب داره =))) مامان من که یه معتاد واقعی بود . فکر کنید وقتی هم سن من بود هر 11 جلد ویلدورانت و خونده بود !! کتابی که بزرگسالای الان هم سختشونه . ( حالا دقیق یادم نیست گفت یازده جلده یا دوازده جلد )

_ اره دیگه اینجوری !

317

امروز رفتم دانشگاه . یعنی دیروز زنگ زدن که بیا برای انتخاب واحد . چند نفری هم سن مامانم بودن ! یه جورایی من و هم کلاسی هام یه بیست سالی تفاوت سنی داریم !! کلا این دانشگاه همین جوریه :) بیخیال به قول مامانم طنز خوبی میشه . امروز یکی از همکلاسی های هنرستان و هم دیدم . خوبه یه آشنا که باهاش مشکلی ندارمم هست . انتخاب استاد و اینا که کلا با خود دانشکده هست . بعضی از دانشگاه های دولتی ترم اولش اینجوریه چه برسه به اینجا . شروع کلاس ها مشخص نیست اما روزاش رو مشخص کردن . فقط یکشنبه ها کلاس ندارم . روز دوشنبه هم دوتا کلاس دارم اما روز های دیگه فقط یدونه . زیاد فشرده نذاشتن چون به اندازه ی کافی دروس تخصصی گرافیک سنگین هست مخصوصاااا ژوژمان ها . مثلا دوشنبه از ساعت هشت تا یازده و یازده تا سه ، دوتا کلاس تخصصی دارم . شنبه هم پنج ساعت کلاس تخصصی دارم . کلاس های تخصصی هنرستانم ساعتش همینجوری بود . راستش حالم خوبه . همین که کلاسام داره شروع میشه ، همین که دروس تخصصیش واقعا پسندمه ، همین که وارد یه مرحله جدید میشم ، همه ی اینا خوبه . همه ی اینا یه کم ذهنم و آروم میکنه و نگرانی هام کمتر میشه . به نظرم خیلی خوبه که آدم رشته ی مورد علاقش درس بخونه . دانشگاهش هر بدی داشته باشه اما رشته های خوبی داره . مثل جواهر سازی . آدم دلش میخواد چندتا رشته رو همزمان بخونه ! دانشگاه محوریت اش مهارته و این خیلییی عالیه . به هر حال بدی هاش و دیدیم خوبیهاشم ببینم که بتونم باهاش کنار بیام .

ولی برای منی که دانشگاه گیلان و دیدم اینجا خیلی کوچولو موچولوعه D: شاید قسمت این بوده ، شاید اینجوری برام بهتر بوده . دو ساله دیگه مثل برق و باد میگذره .

316دلم میخواد

دلم میخواد برم سراغ درآمد درست و حسابی . اما همیشه مشکل سرمایه اولیه و نا امیدی رو دارم . تا کاری و شروع میکنم در جا دلم و میزنه . یا باید اعتراف کنم که تبلیم هم میاد ! تنبلی از این نظر که تا دلسرد میشم دیگه کشش ادامه دادن ندارم . الان که لپ تاپ زیر دستمه باید یه کم با قلم کار کنم و فوتوشاپ و استارت بزنم اما نمیدونم چرا شروعش نمیکنم .. از طرفی خیلی وقت بود ایده دست سازه پاپیه ماشه رو داشتم ، همش دلم میخواد شروعش کنم اما انگیزه ای ندارم . همش فکر میکنم کارم افتضاحه و بیخیال تمرین میشم ! بعد به این فکر میکنم که اگه بسازم با این اوضاع فیلترینگ چطور باید فروش کنم . خیلی جاها دیدم به یه گرافیست حرفه ای نیاز دارن اما من احمق هیچ حرکتی برای پیشرفت خودم نمیزنم . همش میگم بذار دانشگاه شروع بشه ! نمیدونم چرا به شروع دانشگاه گیر دادم ، انگار که بخوام برای خودم و تنبلی و بی انگیزگیم وقت بخرم . خودم میدونم دارم اشتباه میکنم اما بعد از شکست های فراوان واقعا دیگه کم آوردم .

اولین کاری که شروع کردم ساخت دستبند بود ، میتونست بگیره اما انقدر مادرم فاز منفی داد که بیخیالش شدم . بعدش گفتم برم سراغ تدریس ، مثل همیشه مامانم فاز منفی داد اما من ول کن ماجرا نشدم . البته دلیل این که تبلیغات تدریس مجازی و ادامه دادم این بود که مادرم از اول خبر نداشت . اگه از اول بهش میگفتم اینم کنسل میشد ! بعدش همزمان با تدریس گفتم بزنم تو کار لوازم آرایشی که اصلاااااا نگرفت . واقعا اعصاب خورد کن بود . بیخیالش شدم به خاطر کنکور . به خودم قول داده بودم بلاخره کتابی که خیلی وقته ایده اش توی ذهنمه بنویسم ( خیر سرم یه زمانی شعر می گفتم و عضو انجمن نویسندگان نوجوان بودم) اما دلسرد شدم . گفتم اینم نمیگیره :) اصلا چرا شروعش کنم ...

یه جورایی از این شاخه به اون شاخه پریدن خسته شدم . خیلی کارها دلم میخواد انجام بدم اما حتی شروعشون هم نکردم . همش میگم با شروع دانشگاه شاید انگیزه ام برگشت . از اونجایی که رشته ام هم گرافیکه ناخداگاه دیگه وارد کار میشم و برای پروژه های دانشجویی هم که شده اجرا میزنم . شاید هم من خیلی عجولم . سعی میکنم روزی صدبار به خودم صبوری و یادآرو بشم اما انگار نه انگار . شاید هم بهتر باشه جدی نوشتن کتابم و شروع کنم . روزانه همونقدری که وقت میذارم میام و اینجا حرف میزنم ، همونقدر وقت بذارم تا بنویسم . البته کلی کتاب ناخونده دارم ! بهتر نیست خوندن اونارو شروع کنم ؟!

میدونین ، نوشتن یه ذهن آروم و یه جای خلوت میخواد که هیچکدومش رو ندارم . البته یه خانواده بسیار پایه هم میخواد که درکت کنن . اگه بگم شروع کردم به نوشتن اولین فاز منفی و از مادرم دریافت میکنم ، بعدش هم تمسخر های پدرم و . اگه هم بخوام این مسئله رو مخفی کنم مادر شکاکم هرجور که شده میخواد سر از ماجرا در بیاره . یکی از دلایل دیگه هم که دلم میخواد مخفی کنم این ماجرارو مسئله ی کم آوردنه ... مثلا میترسم کم بیارم و نوشتن و ول کنم ، و اون وقت پیش مادرم خجالت زده میشم . این که بازم کاری و شروع کردم اما به اتمام نرسوندم .

حقیقت کاملا واضحه که استیگما در گرداب سردرگیمی به سر میبره . نه میتونه بره جلو نه میتونه جایی که ایستاده توقف کنه . دوست ندارم دوباره از روی جوگیری تصمیمی بگیرم که مجبور باشم یهو رهاش کنم . من یه بهار و تابستون کاملا درباره ی کتابم فکر کردم ، منظورم از فکر کردن خط داستانی و شروع و پایان ماجراست ، وگرنه که سه سالی میشه ایده ی کتاب در مغزم در حال جولان دادنه .

_ اری

315 دو خواهر

من دو تا خاله دارم . به عبارت دیگه مادرم دو خواهر داره . یکی ازش یکسال و نیم کوچک تر و دومی ازش چهار سال . دو تا برادر بزرگ تر داشت که ماه های اول تولد فوت کردن . پس یه جورایی فرزند ارشد خانواده محسوب میشه .

جریان این دو خواهر خیلی مفصله . هر دوتاشون با ضریب هوشی پایین متولد شدن . یادمه تا ده سالگی که هنوز متوجه این موضوع نشده بودم باهاشون همه جا بیرون میرفتم ، مخصوصا با دومیه . به شدت هم صمیمی بودم . اما زمانی که فهمیدم و یه جورایی پا به نوجوانی گذاشتم همه چیز سخت شد .. تازه فهمیدم مادرم و داییم چی میکشن . دوتا خواهری که هرچقدر سن اشون بیشتر میشه ، قوه ی درک و تحلیلشون میاد پایین . دنیاشون از چیزی که فکر می کنید کوچیک تره .. مادرم زمانی که مجرد بود ، تنهایی سعی کرد از روستای کوچیکشون با حقوق خودش ، دوتا خواهرش و ببره مشاوره . اما دوتا خواهر ساده دیگه علاقه ای نداشتن به اون مکان برن و مادرم دست تنها ازش کاری بر نمی اومد . مادرم میگه وقتی بردمشون مشاوره ، پزشک گفت اینجور آدم ها با ضریب هوشی پایین متولد میشن و شهوت بالا .. همین سر خواهر بزرگه رو به باد داد و زندگی خودش و مارو به جهنم تبدیل کرد . خواهر کوچیکه هم به روش خودش .

مادرم حسرت دوتا خواهر درست و حسابی به دلش موند ! حسرت این و میخورد که هیچوقت نمیتونه مثل بقیه با خواهراش درد و دل کنه ، یا باهاشون صمیمی بشه .

وقتی برای اولین بار سریال "مشکلی نداره خوب نباشی " و دیدم ، نوع حرف زدن و سوال پرسیدن برادر بزرگه که اوتیسم داشت به شدت شبیه خاله کوچیکم بود . با این تفاوت که برادر بزرگه اوتیسم داشت و باهوش بود اما خاله ی من نه ... خاله بزرگه هم ساده تر از کوچکه . و مادربزرگی که افسرده تر و شکسته تر شد .

میدونید داشتن دوتا خواهر با این شرایط واقعا سخته . مخصوصا اگه آموزش ندیده باشن و سواد درست و حسابی هم نداشته باشن . اگه خوش اخلاق و حرف گوش کن بودن مشکلی نبود ، مشکل اینجاست که نیستن .. و اصلا درک این و ندارن که دارن اشتباه میکنن . میدونین یه جورایی از ساده یه کم اون ور تر ان ..

باید بگم ذهنشون داخل 12 سالگی یه جورایی قفل شده . مثل دختر بچه هایی میمونن که دیگه مغزشون جای یادگیری نداره .. تا یه حدی میشه بهشون آموزش داد . اما اگه در زمان کودکی مبتلا به فقر نبودن میشد با کلاس ها و مدارس خاص ، حداقل از آیندشون مطمعن شد .. بزرگ ترین نگرانی مادرم این که خاله کوچیکه بعد مادربزرگم تکلیفش چی میشه ... حتی نمیتونم اون روز و تصور کنم ...

_ میدونین ، با خاله بزرگه قطع رابطه کردیم . الانم که یهو اینارو نوشتم چون مادربزرگم و خاله کوچیکم اومدن خونمون . یه جورایی داره دیوونم میکنه :) یه ریز پشت سر هم حرف میزنه . از زمین و زمان سوال های عجیب غریب میپرسه . فحش میده . به طرز وحشتناکی هم من و دوست داره و همین باعث میشه بخواد همش بهم بچسبه .. هوم . همش فکر میکنم اگه اینجوری نبودن چقدر زندگی مادرم قشنگ تر میشد :) حداقل از طرف خانوادش آرامش داشت .. مخصوصا که فرزند ارشد خانوادس و همه ازش توقع دارن ..

314 فاجعه ای که به خیر گذشت 2

امروز فهمیدم مربی که باهاش کار کردیم هیچییی یادمون نداده ، الکی پول ریختیم دور . امروز قرار شد مامان بشینه پشت فرمون . مامان من کلا آدم استرسی زود هل میکنه . زن عموی فداکار امروز هم اومد . اولش مامان خوب حرکت کرد . میدان هم خوب دور زد . همه چیز اوکی بود که موقع دور زدن بریدگی خاموش کرد . اونم چندیار پشت سر هم . خداروشکر اون خیابون فرعی بود و کلا خلوت . اما یه ماشین آموزشگاه دقیقا پشت سر ما شروع کرد به بوق زدن . مادر من هم بیچاره استرس میگیره و هل میکنه . تا میاد دور بزنه ،فرمون از دستش خارج میشه مستقیم از جدول میریم بالا ! یه کم مونده بود بخوریم به دیوار . چون ترسیده بود به جای ترمز گاز میداد ، خدا رحم کرد . این از فاجعه منم بدتر بود . حالا برعکس من مامانم کلی اعصابش به هم ریخته کلا اعتماد به نفس خودش و از دست داده . میگه دیگه رانندگی نمیکنم . خداروشکر زیر ماشین چیزیش نشد . جلوش یه کوچولو ماسید اما لاستیک از سه جهت ترکید .. دیگه زن عموم نشست مارو برد خونه . البته من هنوز رانندگی نکردم که بدونم چطور ام . فردا نوبت منه . من وقتی خودم ماشین و زدم ، اصلا استرس نگرفتم یا نترسیدم ، اما نمیدونم چرا وقتی مامانم زد من ترسو شدم !!

من متوجه شدم این مربی از ترس این که ماشینش چیزیش بشه کلاچ و ترمز و همش خودش میگرفته . من میگفتم ول کنه اما نمیکرد . این کارش باعث شده ما حدود از دستمون خارج شه . مثل این که همه ی هنرجوهاش دوباره پول دادن که باهاش کار کنن !! ما که نمیدونستیم ، بابام گیر داد آشناس برین باهاش کار کنید . عمه ام امروز باهامون بود ، گفت دوست دارم بیام بشینم یه دوری باهاتون بزنم . بنده خدا عمم هم یه سکته ی ناقصی زد ولی بعدش مثل من کلی خندید و ماجرارو جوک کرد . عمم میگفت بعضی مربی ها از عمد این کار و میکنن ، خوب یاد نمیدن که دوباره پول بدی بری پیششون . زن عمومم گفت اصلااا اشکالی نداره بازم میام باهاتون کار می کنم . واقعا دمش گرم که انقدر پایه اس ؛))

البته صداش و در نیاوردیم چیکار کردیم ، بابام بنده خدا چیزی نگفت ماشین پنچر و دید . ولی اگه میفهمید نزدیک بود به چوخ بریم عمرا ماشین میداد بهمون .

حالا عمم و زن عموم از فاجعه هایی که اون اوایل خودشون به بار آوردن به مامانم میگفتن که خجالت نکشه یا روحیه اش و از دست نده ، ولی فعلا که تاثیری روش نداشته . همچنان بی اعصاب .

فردارو دعا کنید برای من به خیر بگذره صحیح و سالم بریم و بیایم . واقعا ناراحتم مربی انقدر بد آموزش داده ، تازه بیشتر هنرجوهاش آزمون و رد میشن ‌‌. یعنی نفهمیده بد تدریس میکنه که هنرجوهای خودش بیشتر اوقات رد میشن ؟

هی بازم خداروووشکر

313 فاجعه ای که به خیر گذشت

دیروز رفتیم خونه پدربزرگ پدری . همونی که هر هفته جمع میشیم . زن عموم گفت قبل آزمون باهامون تمرین میکنه . هوا تاریک شده بود که از بابام سوییچ و گرفتم . داخل ماشین نشستیم . زن عموم گفت چاله اس ، میتونی در بیای ؟ منم گفت اره بابا کاری نداره که !

آقا من استارت زدم و به جای این که فرمون و بچرخونم بعد حرکت کنم اول گاز دادم ،، گاز دادن من همانا و برخورد کردن به ماشین همسایه همانا .. حالا زن عموم بهو داد زد بیچاره ترسید ، من داشتم قهقه میزدم ( وقتی میگم نرمال نمیزنم یعنی این ) حالا از اون طرف ماشین همسایه خورد به دیوار و برگشت :)

حالا زن عموم داره سکته میزنه ، من ریلکس پیاده شدم و با کمال ناباوری دیدم هم ماشین خودمون هم پراید همسایه سالمه ، اصلا وجود خدارو در اون لحظه کاملا حس کردم ؛) یه خراش بر نداشت !

شوهر عمم خونه ی باباش نزدیکه خونه ی بابابزرگمه ، داشت پیاده میرفت که فاجعه رو دید . اومد گفت شبه تاریکه نرو میزنی یه بلایی سر خودتون میاری ، حالا من هم خجالت کشیدم هم نمیتونم جلوی خودم و بگیرم . شانس آوردم شوهر عمم چیزی به بابام نگفت ، دمش گرم =)

اگه شوهر عمم گیر نمیداد دوباره حرکت میکردیم ، اون نذاشت . خودم از این حجم خونسردی موندم . الانم بهش فکر میکنم همش خندم میگیره در صورتی که چیز خنده داری نیست . ممکن بود کلی خسارت بزنم =} اره دیگه .. عاشق اعتماد به نفسم شدم اصلا !!

312

ممنون از دعوتت دوست وبلاگی و همسایه عزیزم :) بریم ادامه ~

# ادامه نوشته

311

امروز آخرین جلسه ی کلاس رانندگیم بود . دیروز ساعت چهار و نیم رفتیم که به شب برسیم تمرین کنیم . بعد کلاس دلم خواست یه کم بیرون قدم بزنم ، از طرفی موهام به خاطر رنگ خیلی داغون شده و نیاز به خرید ماسک مو جدید داشتم . گرون در اومدن اما چاره دیگه ای نداشتم . یه کم سه تا بازار معروف شهرمون دور زدم . به یکی از دوستام ( همکلاسی یا هم کانونی سابق هم میشه گفت) زنگ زدم که وقت داره باهام بیاد یا نه اما خب نتونست . شاید پنجشنبه باهاش قرار گذاشتم . یه جورایی هدفم از زنگ زدن این بود که احساس میکنم زیادی تنها شدم . میشه گفت دیگه هیچ دوستی ندارم . یعنی هیچکس نیست که بهم پیام بده یا من پیامی بفرستم . یا یه نفر که حتی پست های اینستاگرام و براش ارسال کنم ! نه گروهی و نه هیچ چیز دیگه ای .

دیشب که تنها قدم میزدم یه خانم میانسال دست فروش دیدم که از شدت سرما چند لایه لباس پوشیده و بود و صورتش قرمز شده بود . برای همین دو جفت جوراب ازش خریدم .. زیاد پول همراهم نبود وگرنه بیشتر می خریدم . با دیدن دست فروشا واقعا احساساتی میشم اما بخش منطقی مغزم میگه تو خودت به اندازه کافی پول نداری که از همشون خرید کنی .

تنهایی قدم زدن چیزیه که برام تکراری شده . تنهایی کافه رفتن ، خرید کردن ، کلاس رفتن . هوا خیلی خوب بود . دیشب به شدت آروم بودم . قبلنا که تنهایی میرفتم بیرون ، سریع قدم بر میداشتم ، سریع اجناس و نگاه و انتخاب میکردم . اما دیشب به قدری آروم بودم و با فروشنده ها آروم حرف میزدم که اصلا شبیه خودم نبود ! منظورم از آروم با آرامشه ، بدون عجله و بیخیال . نگاه های کسی برام اهمیت نداشت و خوش برخورد تر از همیشه بودم . نمیدونم شاید مردم دیروز خیلی مهربون شده بودن !

درسته دیگه هیچ آدمی دور و برم نیست اما خوبه هنوز خودم و دارم

_ امروز میخوام به وبلاگ خیلی ها سر بزنم ، دلم برای خوندنشون تنگ شده .. ولی به طرز عجیبی حال و هوای هممون شبیه هم شده ! به نظرتون اینطور نیست ؟

راستی ، فکر میکنم منطقی تر این باشه که مودبانه جوابش و بدم ، نه سین زدن و نه لایک کردن کار مناسبیه . باز هم دچار سو تفاهم میشه . درسته چند ساعت از سین زدنم گذشته اما حس میکنم بهتره جوابش و بدم .

_ میشه یه کم از خودتون بگید برام ؟ دوست دارم بخونم ...