500
در آخر هی به خودم میگم
_ کی دیده که شب بمونه ؟! ☁️✨
در آخر هی به خودم میگم
_ کی دیده که شب بمونه ؟! ☁️✨
الان دیدم یکی نوشت :
من فقط یک شخصیت شاد با یک روح گمشده غمگین دارم ،
معذرت میخوام اگر بعضی وقت ها
عجیب رفتار میکنم ...
وبلاگم نشون دهنده ی حرف های پست 496 ـِ
استیگمای سوت کور
چرا این چند وقت انقدر گمشده تر از سابقم ؟
_ من فقط کمی شادی میخوام _
نمیتونم هی گوشی رو چک نکنم ، همش منتظرم ، منتظر هیچکس .. منتظر یه نوتیف ، یه پیام .. منتظر کسی که وجود نداره .. انگار بعضی از اتفاقات شیرین و قشنگ فقط یکبار رخ میده .. بعد از اون هر چقدر هم منتظر باشی دیگه خبری نیست ..
شاید بهتره بگم خودمم نمیدونم چه مرگمه . چرا هرکاری میکنم روحیه ام عوض نمیشه ..
داشتم از بچه های دانشگاه میگفتم
مامان گفت زیاد بهشون رو نده ، اینا هم سرت سوار میشن :))
یه حسی بدی گرفتم ..
چرا باید گاهی انقدر خوب باشم با بقیه که مامان اینو بگه ؟! :)
بعضی اوقات به خاطر حماقت یه کارایی آدم میکنه که تا قیام قیامت پشیمون میشه
تازه همون موقع هم آدم نمیفهمه اشتباه کرده .. یه تایمی میفهمه که اصلا راه جبران نداره
_ یه چیز بگم بین خودنمون بمونه ، یه یارویی بود داخل اینستا خیلی ازش خوشم میومد .. زیادم فالوور نداشت اون موقع .. مثلا یک کا . هم از تکست هاش خوشم میومد هم از شخصیت و سلیقه اش و .. خیلی دوست داشتم باهاش یه ارتباطی بگیرم . یه ارتباط معمولیا . کارشم تقریبا به کار من مرتبط میشه .
خلاصه یه اتفاقی افتاد و این پیام داد بهم .. ناشناس البته ، بماند از کجا فهمیدم ناشناس داده .. خیلی محترمانه هم حرف زد و .. من اسکلم نمیدونم چرا بلاکش کردم تو ناشناس :)
خب مرض .. چرا اینجوری کردمممم . تازه یادم افتاده چه حرکت سمی زدم . بعد که پیج قبلیم و حذف کردم کلا این آدم و چند نفر دیگه رو گم کردم . اون چند نفر دیگه که باهاشون یه دوستی ایجاد کرده بودم . الان تو این پیج جدیدم بعد یک سال دوباره اون شخص و پیدا کردم .. فالووراش بیشتر شده . قبلا بک میداد هرکی فالوش میکرد .. نمیدونم الان پیجم و ببینه میشناسه یا نه . بشناسه که عمرا بک بده ... آقااا این کارا چیه من میکنم :)))
چقدرم قشنگ حرف زده بود :)))
مسخره :)))
_ ماشین گرفتم برم دانشگاه
بعد از مدت ها شنیدمش .. یادم افتادم وقتی این آهنگ و گوش میدادم آدم شاد تری بودم .. درسته روزای سختی گوشش میدادم ، درسته اون روز ها شروع افسردگیم بود .. ولی فکر میکنم کمی شاد تر بودم ... !
_ وای وای دل من ، شده عاشق نگاش ، وای که نمیدونستم میشم پریشون چشاش ... :) _
_گفتینو خودم و بعد مدت ها دوباره فعال کردم _
به یاد دورانی که کلی رفیق مجازی داشتم ..
به قول یکی از دوستان بلاگفایی [ از پاسخگویی به نادوستان هول معذوریم ! :) ]
بلا نسبت شما 🫶🏻!
_ شاید به همین بهانه ، گمشده رو پیدا کردم
خیانت
چرا انقدر داره عادی میشه ؟ چطور میتونن به اسم عشق خیانت کنن ؟ این اصلا نرمال نیست . دارم یه کتاب میخونم که کل داستانش بر پایه عشق های خیانتی میچرخه ! دیشبم یه فیلم مزخرف دیدم که دو نفر به پارتنر های خودشون خیانت کردن که با هم باشن !
وقتی با شیرین حرف میزنم با تعجب نگام میکنه .. انگار خیلی عادیه همزمان با دونفر رابطه داشته باشی چون عاشقی ! این چه عشق بی سر و ته بی معنیه .. چرا رابطه ات رو تموم نمیکنی بعد بری سراغ یه نفر دیگه ..
شیرینیم وقتی عرفان توی زندگیش بود با یه پسر دیگه قرار میذاشت .. از هر دوشونم میترسید که بفهمن .. حالا فکر کن اونایی که متاهل ان چقدر سمی تره ..
کسی که باهاش کلاس رانندگی میرفتم داشت درباره ی زنی حرف میزد که رفته بود با معشوقه اش و دخترش وقتی فهمید کلی افسرده شد . ولی داشت ازش دفاع میکرد . میگفت اون زن گناهی نداره ! شاید از شوهرش محبت نمیدیده .. شاید شوهرش فقط برای رابطه اون و میخواسته .. باشه قبول ! ولی چرا اول جدا نشد که بعد بره با معشوقه اش ؟! اول باید خیانت میکرد دخترش و افسرده میکرد وقتی همه فهمیدن جدا میشد از شوهرش ؟ این چه منطقیه ..
یا مثل بعضی از مرد ها که به بهانه ی های مختلف زن و خودشون و پس میزنن و با بقیه میرن تو رابطه
هرکی هرچی میخواد بگه .. واقعا این کار مزخرفه
میدونستین از این ساعت به بعد یه مشت بی انگیزه یِ خسته یِ دل شکسته یِ فکری جمع میشن تو بلاگفا ؟
همه خستن . همه احتیاج به خواب دارن . ولی افکارمون مارو با پریشونی به اینجا هدایت میکنن .. یه چیزی که بین همه مشترکه این که یا بیش از اندازه غرق گذشته ان یا خیلی به فکر آینده .. بعضی ها هم مثل من درگیر هر دو ..
بارون داره میاد . یه فیلم مزخرف اشغال دیدم که شیرین معرفی کرده بود .. همش و زدم جلو . نهایت یک ربع تونستم تحمل کنم . هفته ها دارن میدوئن .. باورم نمیشه . این سرعت غیر قابل درکه . واقعا فردا سه شنبه اس ؟
اخیرا دوباره رفتم تو همون حال و هوا .. حس و حال گمشدگی .. همش دنبال چیزی میگردم . از صبح که پا میشم انگار چیزی رو گم کردم .. شاید خودم و .. تقریبا سه هفته اس درگیرم . بالای صفحه ی وبم سال ۱۴۰۰ نوشتم : روح گمشده ..
__ خدا آدم و محتاج یه نفر دیگه نکنه .. لحنش یه جوری انگار نه انگار من کارفرمام . من دارم پول میدم ! __
حالا من وقتی آموزشگاه میرفتم درس میدادم برای کوفت تومن ! کلی تشکر میکردم و یک روز دیر میرفتم کلی معذرت خواهی و ..
آخرین بارم که نزدیک چهار ماه شده بود هنوز حقوقم و نریخته بود..وقتی هم ریخت من بیشتر خجالت کشیدم .. اخه زن حسابی چطور روت میشه انقدر بزنی حسابم .. بعد میگفتم مبلغ کلاسارو اضافه کن بهش برمیخورد .. خوب شد اومدم بیرون ..
__ دختری که باباش دوستش نداشته باشه ،
دیگه نمیتونه به هیچ مردی اعتماد کنه
چرا هیچوقت جسارت این که پا فرا تر از چهارچوب خودم بذارم رو نداشتم . چرا به پیام ها بی توجهی کردم . چرا دوری کردم .
شاید چون خاکم متفاوته ! توی خاک وجودم گرد فرار پاشیدن ..
الهه احتمالا دوست دختر داره .. آره !
هنوزم با اسم پسرونش صداش میکنن یا کلا تغییر رویه داده ؟! برام سوال شد .. عکس های پروفایلش یه چیز دیگه میگن .. فکر کنم دیگه به اسم پسرونه صداش نکنن و ..
__نمیخواستم پروفایل تلش و ببینم اما یهو شد .. موهاش و کوتاه تر کرده ..بهش میاد
فکر کنم از وقتی که رفته همدان زندگیش خیلی تغییر کرده .. احتمالا یه دوست دختر توی دانشگاه خودشون پیدا کرده ، نه ؟
دلم میخواست بهش پیام بدم . نه به عنوان یه دوست . به عنوان کسی که قبلا دوستش بوده ...
یعنی ساناز هنوز باهاش در ارتباطه .. ؟!
_اعتراف میکنم دلم برای خل بازیامون تنگ شده_
__ ولی من آرزو میکردم 16 ساله باقی بمونم __
🖤
__ ولی شما نمیدونید دیدن پیج کسایی که ازشون تنفر دارید چقدر وحشتناکه . حسم میکنم دارم خفه میشم . یه پنیک خفیف اومده سراغم...
چقدر آدم ها میتونن عوض بشن .. باورم نمیشه . چه آدم های حال بهم زنی باهم رفیق شدن . چه روانی هایی باهم اکیپ تشکیل دادن .. کاملا برازنده ی همدیگه ان !
واقعا حالم بد شده ... کاش میتونستم از این شهر فرار کنم که مطمئن بشم حتی یکبارم قرار نیست با این آدم ها برخورد کنم ..
_ دنبال پیج یه نفر میگشتم که سالهاست میخوام به خاطر یه اتفاق ازش معذرت خواهی کنم . از پیج دانشگاهی که شنیدم توش درس میخونه بگیر تا پیج همکلاسی های سابق ، همه رو گشتم .
این وسط ها که دنبالش بودم پیج بچه های هنرستان و پیدا کردم . هر کدوم دافی شدن برای خودشون ! بیشترشون یه جایی و به خصوص بینی رو عمل کردن . 70 درصدشون بعد دیپلم زدن تو کار ابرو و تتو و ناخن و ... چندتاییشون ازدواج کردن و یکیشون حتی یه بچه ی چند ماهه داره . بچه های دوران ابتدایی و راهنمایی هم که داف نشدن اما بعد از سه سال پشت کنکور موندن ، پزشکی و اتاق عمل و ... قبول شدن . بقیه هم که رفتن آزاد و ... اما انگار به من اسپره ی فیکساتیو زدن . همون چهره ، همون علایق . تقریبا همون هیکل ! نه جاییم عمله ، نه دوست پسر و شوهری تو زندگیم هست . همچنان هم پایبند به کتاب و هنرم . انگار اصلا همه عوض شدن الا من ! پیج این همه آدم هم پیدا کردم جز همونی که میخواستم .
__ ما دوست دوران ابتدایی بودیم . دو سال هم راهنمایی باهاش بودم . وقتی یاد اون دوران میفتم حالم از خودم بهم میخوره . کار وحشتناکی کردم . هنوز برام سخته بیان کردنش . من یه احمق عوضی بودم . اما خب کارما هم پس دادم .. خیلی هم بد پس دادم . اخیرا یه اخباری به گوشم رسیده از اون آدم .. خیلی عوض شده .. جوری که با اون چیزی که قبلا بوده خیلی فرق کرده . اخرین بار ازش خواستم دیگه دور و بر من پیداش نشه .. اخرین بار باهاش خیلی بد حرف زدم .. اما اینبار حق داشتم .. ولی نمیدونستم یه روزی قراره انقدر در به در دنبال پیج یا شماره اش باشم . حس میکنم علت اصلی تغییراتش منم . حس عذاب وجدان داره خفه ام میکنه . من مشکلات زیادی تو زندگیم دارم و داستان اینم برام شده قوز بالای قوز .. میخوام باهاش حرف بزنم . میخوام مطئمن بشم بخشیده شدم .. اگر هم نبخشیدم هر کاری میکنم تا من و ببخشه ... بعدش واقعا برای همیشه نه دنبالش میگردم نه دیگه بهش فکر میکنم .. انقدر ذهنم توی این سال ها درگیرشه که هرازگاهی خوابش و میبینم . توی خواب انگار دیگه کدورتی بینمون وجود نداره ..
__ میتونم حدس بزنم که کیا باهاش در ارتباطن . ولی خودم با اون ها قطع رابطه کردم .. من با هر چیزی که من رو به گذشته وصل میکنه خداحافظی کردم .. نمیخوام مجبور بشم دوباره یه پل به گذشته بسازم فقط برای این که این آدم و پیدا کنم .. همش میگم کاش مثل پنج سال پیش خودش پیداش بشه و بهم پیام بده . عجیبه که تا الان چندباری توی خیابون دیدمش اما سمتش نرفتم . با این که میتونستم برم جلو با یه سلام همه چیزو تموم کنم . حس میکنم ازم متنفره . البته اگه باشه حق داره .. زیادی برای این که برم جلو معذبم ..
_ الان که فکر میکنم من توی هر مقطعی از زندگی ، یک دور با ادم ها قطع رابطه کردم .. دوستای واقعی و مجازی زیادی داشتم اما الان حتی اسمشون هم به زور به خاطر میارم . توی این سالها برای خودم یه دوست یا یک رابطه ی ثابت نذاشتم .. از خودم و خود قدیمیم خجالت زده بودم برای همین وقتی کسی میفهمید من چه موجود چرندی ام سعی میکردم به مرور ازش فاصله بگیرم .. نمیدونم کار درستی کردم یا نه .. ولی از یه جایی از حرف ها و نگاه های تحقیر آمیز بقیه خسته شدم ..
__ خلاصه این که امیدوارم هرجور شده اون ادم رو پیدا کنم .
خب منم میتونستم الان دانشگاه هنر اصفهان باشم . میتونستم پشت اون بوم های رنگی بشینم و ساعت ها نقاشی بکشم . میتونستم چیز های جدید تجربه کنم . میتونستم استاد های درست و حسابی و حرفه ای ببینم . میتونستم کلی خاطره ی خوب بسازم . میتونستم به جای این که غصه ی رفتار های حال بهم زن استاد هارو بخورم از هنر یک استاد دیگه در دانشگاه دیگه لذت ببرم . میتونستم به جای تحمل استادی که هیچی از مبانی چاپ نمیدونه و میاد داخل کلاس فقط روضه کبری صغری میخونه ، الان مشغول چاپ زدن روی بوم باشم . من خستم . از تکرار هر روز این کاش میشد ها خستم . از بغضی که از صبح تا شب داره خفم میکنه خستم . از نگاه شاد بقیه و پست هایی که میذارن وقتی توی دانشگاه هنر اصفهان و تهران و .. قدم میزنن خسته ام . از دیدن حسرت هام خسته ام . از دوست داشتن هنر خستم . از عاشق گرافیک بودن خسته ام . از دوست داشتن بوی رنگ و با علاقه ساعت ها پشت سیستم نشستن خسته ام . از این که دیوانه وار به هنر عشق میورزم و آرزوهای بزرگی براش دارم خسته ام .. از نرسیدن بهش خسته ام . از این که نمیذارن بهش برسم خسته ام . اره دارم عقلم و از دست میدم . برای رفتن به بهترین دانشگاه و دیدن بهترین استاد ها دارم روانی میشم . از این که بین یه مشت آدم احمق که نمیدونن مبانی هنر چیه و بویی از هنرمند بودن نبردن خسته ام . از این که هنر میخونن اما دروسش و مسخره میکنن حالم بهم میخوره . از کنارشون بودم متنفرم . از این که یه مشت احمق شدن استاد دانشگاهمون که بالا منبر برن مفید ترن حالم بد میشه . از این که استاد نمیدونه چی باید درس بده و منم کلاسش نمیرم چون هیچی یاد نمیگرم حالم بهم میخوره ! از همه چیز متنفرم . همه چیز بوی تعفن میده .
__ این روز ها انقدر ذهن و روحم مریض شده که دیگه خودم و نمیشناسم . اصلا نمیفهمم دارم چیکار میکنم . روز و شبم قاطی شده . فقط دارم گند میزنم توی کارای روزمره ام . گیجم . انگار همه چیز مات و تیره اس . همه چیز برام غبار آلوده . هر روز دارم تحقیر میشم هر روز دارم سرزنش میشم . برای کوچک ترین کار ها مورد تمسخر واقع میشم .اگه فقط پول داشتم تا الان کلاس کنکور شرکت کرده بودم . دوباره امتحان میدادم . ولی نمیذاره . نمیذاره کنکور بدم . داره حالم و بهم میزنه . ازش متنفرم . به خاطر به گند کشیدن زندگیم ازش متنفرم . من حالم داره بهم میخوره . چرا کسی نمیفهمه . چرا
اسم وبلاگ و موضوعش و اگه دوست دارین بنویسید بیام بخونمتون :)) وب خوندن خونم کم شده !
_ دلم میخواد سرم و بذارم رو بالش و در جا خوابم ببره . وقتی بیدار شدم ببین چندین سال گذشته و دیگه زندگیم آبی رنگ نیست ...
_ منتظرم :)))
قبول دارین ظاهر آدم ها اندازه ی اخلاقشون اهمیت نداره ؟
اره خب شده یکی و ببینم و بگم چه خوش قیافه اس ، ولی همون آدم خوش قیافه اگه یه فحش معمولی هم از دهنش در بیاد دیگه اون جذابیت سابق و نداره ...
یکی از بچه های دانشگاه میخندید بهم ، میگفت فاطمه رو هیچ آدمی کراش نمیزنه . یه بار نشد بیاد بگه از فلانی خوشم اومده و ..
_ ولی منم ممکنه به کسی علاقه مند بشم ! کسی که آهنگ های خوب گوش میده . کسی که زیادی مودبه ! کسی که لبخند های قشنگی داره .. کسی که نگاهش آرومه . یکی که از کتاب خونه اش برام حرف بزنه . یکی که لیست سریالاش مثل من باشه .. کسی که عاشق هنره حتی اگه هنرمند نباشه . کسی که ذات آرومی داره ، با حرفاش دلگرمت میکنه . کسی که به اخلاق خوبش معروف باشه . کسی که بهت احترام بذاره . روز های بارونی پایه قرار گذاشتن و پیاده روی باشه . کسی که مثل خودم دیوونه باشه . رفیق باشه ... با یه مثال ساده بگم : من ساعت لوکس و آیفون نمیخوام .. یه دسته گل و قرار توی یه کافه دنج کافیه ... :) من آرامش میخوام .. حال خوب و شادی میخوام ..
هیچوقت کسی که گند زده به زندگیتون رو نبخشید . حالا هرکی میخواد باشه . پدر باشه یا مادر ، خواهر یا برادر . دوست یا غریبه . هرکی زندگیتون و جهنم کرد و به گوه کشید نبخشیدش . ازش متنفر بشید . حالتون ازش بهم بخوره . اگه هم روزی بهتون محبت کرد ، باهاش نرم شدین ، یادتون نره باهاتون چیکار کرده ، ته دلتون نبخشیدش ..
چون مطمئن باشید دو روز دیگه یه جور دیگه اعصاب و روان و زندگیتون و به گند میکشه و با خودتون میگید چرا بخشیدم .. چرا گذشت کردم . نکنید .
هیچوقت نمیبخشمش . هیچوقت فراموش نمیکنم . هیچوقت ازش نمیگذرم . تنفرم نسبت بهش هیچوقت کم نمیشه . تا عمر دارم نمیتونم نگاهش کنم . تا عمر دارم نمیتونم صداش و تحمل کنم . تا عمر دارم نمیتونم حرفاش و باور کنم . تا عمر دارم ازش فرار میکنم ...
_ از سر درد دارم میمیرم . مامان مریضه . دانشگاه به گوه کشیده شده . هر روز دارم تیکه میشنوم . اشکم دم مشکمه . دارم حسرت دو سال از دست رفته رو میخورم . حالم از خونه بهم میخوره . پر خوری عصبی گرفتم . اون وقت تا دو دقیقه میام دهنم و باز کنم تا از گند دانشگاه بگم ، تا از موقعیت مزخرفی که توشم بگم ، میگه دهنت و ببند . اعتراض نکن . گریه نکن . تو ضعیفی . تو فلانی تو بساری دلم میخواد داد بزنم بهش بگم خفه شو ، دهنت گشادت و ببند . حالم از حرفات بهم میخوره . حالم از صدات بهم میخوره . امیدوارم دست دردت بدتر بشه . امیدوارم از درد گریه کنی تا دیگه گریه های من و مسخره نکنی . امیدوارم به درد من مبتلا بشی . امیدوارم هرچی میکشم سرت بیاد.. هرچند تو درست بشو نیستی .. تمام این پنجاه سال از عمرت درست نشدی .. این سالهای باقی مانده هم روش .. نمیتونم ازت بگذرم . شاید وقتی مردی ، دلم برات بسوزه و بیخیالت بشم ...
دعای میکنم خدا برای همه خوبش و بسازه .
امیدوارم خدا از دستم دلخور و ناراحت نشه .. خودم میدونم ادم نیستم ولی خسته شدم . از تلاش های بی ثمر این سال ها . نشد برای چیزی تلاش کنم و خدا برام بسازه .. میگن از تو حرکت و بعدش از خدا ... ولی چرا جواب حرکت هام و نمیگیرم !
خسته شدم . از بیکاری خسته شدم . دیگه آموزشگاه تدریس نمیکنم . پولش خیلی کم بود . تو تدریس اصلا پول نیست . باور کنید . دستم بدجوری تنگه . تو این اوضاع مزخرف یهو ماوس لپ تاپ هم باید خراب بشه . میخوام یه مانتو بخرم هنوز پولش و ندارم .. کلاسام نمیگیره . انگار هر چقدر بیشتر تلاش میکنم بی فایدس . از اون طرف فشار های دانشگاه قشنگ داره روانیم میکنه . مامان هم مریضه و اعصاب نداره . از صبح داره سر من و خواهرم فریاد میکشه . بابا هم که ...
نمیدونم چه غلطی بکنم . به کجا چنگ بزنم . دهنم سرویس شده از این همه اتفاق . فشار خانواده یه طرف فشار مالی هم یه طرف دیگه . برم مغازه کار کنم ؟ برم کارگری ؟! برم دنبال اموزشگاه ؟ پیج بزنم اونجا تلاش کنم ؟ نمیدونم .. دارم دست و پا میزنم که این وسط غرق نشم . چرا هیچی اونجور که باید پیش نمیره .
بعد از این که روز چهارشنبه استاد دانشگاه با فریاد های وحشیانه و الفاظ رکیک مارو از کلاسش به خاطر یه اتفاق احمقانه انداخت بیرون . فقط به خاطر این که بچه ها لپ تاپ نداشتن یا بعضی ها داخل خونه سیستم داشتن . تصمیم گرفتیم روز شنبه یعنی امروز به جهت اعتراض دانشگاه بریم . خلاصه میگم ، نامه ای نوشتیم و ده نفری امضا کردیم . به سمت اتاق مدیریت رفتیم و راهمون ندادن . پیش مدیر گروه رفتیم و از ترس فقط دو نفرمون رو قبول کردن . بعد از دو ساعت مکالمه ، مارو مقصر کردن و حاضر نشدن ذره ای به حرفامون توجه کنن .
امروز فهمیدم استاد در ترم های پیش که باهاش این مرکز کلاس نداشتیم ، با دانشجوهای دختر شوخی های جنسی کرده . اما وقتی این حرف و به مدیر گروه زدن فقط خندید !
بچه ها گفتن خانواده ها خیلی عصبانی شدن . با خودم گفتم دیگه اینبار اگه به بابا بگم عصبانی میشه و یکاری میکنه . کوتاه میگم ، نکرد . در نهایت گفت : تو که لپ تاپ داری برو سر کلاسش فقط همین یه ترمه ! شغل بابام فقط به درد خودش میخوره . وقتی ما میخوایم یه استفاده ای بکنیم نمیشه ..
باورم نمیشه گفت کلاس آدمی برم که مریض جنسیه . چون میدونه خودش من و توی این خراب شده فرستاده ، چاره ای هم نداره این حرف و بزنه . چاره ای نداریم که باید تو کلاس این آدم مریض شرکت کنیم ... مگر این که یه جوری بتونیم استاد و عوض کنیم . البته اگه اون مدیر گروه عوضی قبول کنه .
ترم های پیش هم به بچه ها بدترین حرف هارو زده بود . امروز هم بدترین توهین ها به ما شد . با این که وویس مزخرف گویی استاد رو داشتیم باز مارو سرزنش کردن .. گفتن حتما دانش جوهای دختر یه مرضی داشتن که استاده اون حرفارو زده ! باورم نمیشد انقدر آشغال باشن ..
رئیس دانشگاه مارو تو راهرو دید و سریع سرش و انداخت پایین و رفت . حتی نپرسید که چیشده .
روز چهارشنبه وقتی همه ی کلاس ها استاد ها و عوامل دانشگاه به خاطر داد های این استاد عوضی ریخته بودند بیرون و ترس برشون داشته بود ، رییس دانشگاه اصلا بیرون نیومد ! هیچ اهمیتی نداد که داره چه اتفاقی میفته .
همه امروز عصبی و خسته شدیم . خسته از این حجم زبان نفهمی این مسئولین دانشگاه . عصبی از این حجم وقاحت .
از دیروز به خاطر این که همکلاسی های ابتدایی هر کدوم یه جور یه دانشگاه خوب رفتن جز من ، و تماس دوستم و بودنش توی دانشگاه الزهرا ، به اندازه ی کافی روانم و بهم ریخت . حس عقب موندگی و درماندگی نذاشت تا صبح درست بخوابم .. و اینم از امروز . درد این که من هیچوقت نخواستم اینجا باشم . هیچوقت ...
زندگی مارو خطی خطی کردن . خط های قرمز و مشکی . خط هایی که از بس تیز و نازک هستن ، تنمون رو زخمی و کبود کردن ...
_ استاد مریض جنسی و فحاش و وحشیمون رو بخشیدن . ما مقصر شدیم . تقصیر ماست که استاد فحاشی میکنه بهمون ! تقصیر ماست که تیکه های جنسی میفرسته .. تقصیر ماست از بس بلند فریاد میکشه وجودمون از ترس میلرزه ..
حالم از این دانشگاه بهم میخوره . نگرانم اتفاق بدی بیفته .
یکی از دوست های دوران دبستانم که باهاش تا همین پارسال در ارتباط بودم ، امروز بهم زنگ زد . سه سال پشت کنکور تجربی مونده بود . امسال بیخیال تجربی شد و رفت سمت رشته زبان . و بین زبان انگلیسی ، چینی و روسی ، روسی قبول شد . دانشگاه الزهرا تهران . براش خیلی خوشحال شدم . حقش بود که همچین جایی قبول شه . تعجب کردم بهم زنگ زده ولی احتمالا به خاطر ذوقی که داشت زنگ زد تا منم خبر کنه . ما مدتی دوست های صمیمی هم بودیم .. البته وقتی بچه بودیم گاهی خیلی اذیتش میکردم اما بعدش بارها و بارها ازش معذرت خواستم . یه کم از فضای دانشگاه گفت . از هم کلاسی های سابق و موفقیت های گنده اشون .. بهم گفت کاش تو هم کنکور میدادی میومدی تهران کنار من ! میدونم منظوری نداشت اما بدجوری دلم از حرفش شکست .. راستش بهش حسودی کردم .. موقعیتی که توشه رو منم میتونستم داشته باشم . اگه اون جلوم و نمیگرفت .. اگه اونقدر عذابم نمیداد .. هیچوقت نمیبخشمش .
الان بین یه مرزی گیر کردم که نه راه پس دارم نه راه پیش . نه میتونم دوباره کنکور بدم ، نه موقعیت این و دارم لیسانسم و یه جای خیلی تاپ بگیرم .. چاره ای نیست.. باید ساخت . شانس آوردم بعد از کاردانی ، مقطع کارشناسی رو معین قبول شدم ..
همه ی اون همکلاسی های پولدار دوران ابتدایی ، از همون کودکی کلاس های قلمچی میرفتن . من سال آخر هنرستانم هرچقدر بابام و التماس کردم ، یه قرون نداد برم کلاس .. خیلی بهم بد کرد ..خیلی ..من با کتاب های دست دوم و کلاس های رایگان و بدون مشاوره درست حسابی قبول شدم .. من با پول هایی که خودم در آورده بودم قبول شدم . من با بدبختی قبول شدم .. خیلی بهم بد کردی بابا .. خیلی ..
چقدر زندگی عجیبه .. شانس و تقدیر چه کارها که با آدم نمیکنه .. من خوش شانس نبودم .. به هر دری زدم تا از اینجا برم نشد . انگار سرنوشت من همین استان بود .. انگار با فونت درشت و قرمز نوشته بودن :
_ فاطمه حق تحصیل در دانشگاه های معتبر را ندارد . فاطمه حق رسیدن به آرزویش را ندارد _
هر بار باید یه چیزی اون روز های مزخرف و بهم یادآوری کنه تا ، تا مرز دیوانگی ، حسرت ، حسادت و گریه پیش برم .. تا مرز حرص خوردن و عصبی شدن ..
من حالم از موقعیتی که توشم بهم میخوره
از دیشب حالش بد بود . هرچی بهش میگفتیم میگفت حالم بده نمیتونم ، نمیخرم ، حال ندارم . امروز صبح با رفیقای دوران مدرسه قرار داشت . با مامان رفت دکتر . دکتر گفت ویروس گرفتی و ممکنه انتقال بدی . مامان اومد برای این که به اصلاح پرستیژ اون و حفظ کنه ( یه کار بی معنی ) گفت داره به یه جلسه کاری میره ، نمیشه یه سرمی چیزی بهش بدین . دکتر هم انگار یه کم بهش برمیخوره اینا میگن سرم بده :/
اونم برای این که دکتر ناراحت نشه ، وقتی مامان بیرون منتظرش بود ، رفته آروم بهش گفته من دارم با رفیقام میرم ییلاق به زنم نگفتم برای همین گفتم سرم میخوام ! کلی هم با دکتره خندیده .
رفتی زنت و که میدونه با رفیقات داری میری بیرون ، پیش دکتر ضایع کردی که چی ؟ که دکتر ناراحت نشه گفتی سرم بنویس ؟ اصلا این حرف معنی داره ؟ اصلا منطق تو سرت هست ؟ الان دکتره و اون پرستارا که شنیدن پیش خودشون نمیگن زنش چه خره . زنش و هر بار گیر میاره اسکل میکنه . خداروشکر معذرت خواهی هم که بلد نیستی . حالت بهم نمیخوره از خودت ؟ این بار چند هزارمه زنت و سر همچین چیزای بیخودی کوچیک میکنی . چی تو کلت میگذره .
بعد قبل ظهر خیلی شیک مجلسی پاشدی رفتی به قرارت برسی ؟ در حالی که دکتر گفت بیماریت ویروسی پیش هرکی بری مریض میکنی ؟ هرچند به درک اون رفیقای اشغال تر از خودت رو هم مریض کنی اصلا اهمیت نداره .
_ چند وقت پیش داشتم عکسام و نگاه میکردم که برم چاپ کنم برای آلبوم . هنوزم این کار و میکنم .. بین عکس ها ، عکس خودم و خودش بود . دوست نداشتم چاپ کنم . هرچقدر بیشتر نگاه میکردم بیشتر متنفر میشدم .
_ یکبار وقتی کلاس پنجم یا ششم بودم ، یادم نیست چی شده بود ، آلبوم بچگیام و برداشتم و تمام عکس هایی که با اون داشتم ؛ صورتش و خط خطی کردم .
_ وقتی خواهرم به دنیا اومد ، هیچکدوم از دوست ها و همکاراش خبر نداشتن ! چون خجالت میکشید بگه یه بچه ی دیگه داره !! وقت هایی که مامانم مریض بود و اون خواهرای احمقش به دردش نمیخوردن ، مادرش هم سر زمین های کشاورزی کار میکرد ، زنش و تنها میذاشت و میرفت پی خوش گذرونی و رفیق بازیاش ! من پنج ساله شده بودم پرستار و همراه مامانم . یادمه از درد گریه میکرد اما شوهرش نبود که مراقبش باشه . با بدبختی بچه رو حموم میبرد و پوشکش و عوض میکرد .
حالم از گذشته و هرچی خاطره از اوم موقع اس بهم میخوره . نه کودکی خوبی داشتم نه نوجوانی خوبی . حالا هم جوونیم داره به گه کشیده میشه .
_ کاش یه دنیا پول داشتم تا بهش میدادم و خودم و آزاد میکردم . که دیگه ذره ای به خاطر خرج هایی که برام کرده عذاب وجدان نداشته باشم .
_احساسات الان من از گذشته میاد ...