471 چگونه از او متنفر باشیم پارت چند هزارم
از دیشب حالش بد بود . هرچی بهش میگفتیم میگفت حالم بده نمیتونم ، نمیخرم ، حال ندارم . امروز صبح با رفیقای دوران مدرسه قرار داشت . با مامان رفت دکتر . دکتر گفت ویروس گرفتی و ممکنه انتقال بدی . مامان اومد برای این که به اصلاح پرستیژ اون و حفظ کنه ( یه کار بی معنی ) گفت داره به یه جلسه کاری میره ، نمیشه یه سرمی چیزی بهش بدین . دکتر هم انگار یه کم بهش برمیخوره اینا میگن سرم بده :/
اونم برای این که دکتر ناراحت نشه ، وقتی مامان بیرون منتظرش بود ، رفته آروم بهش گفته من دارم با رفیقام میرم ییلاق به زنم نگفتم برای همین گفتم سرم میخوام ! کلی هم با دکتره خندیده .
رفتی زنت و که میدونه با رفیقات داری میری بیرون ، پیش دکتر ضایع کردی که چی ؟ که دکتر ناراحت نشه گفتی سرم بنویس ؟ اصلا این حرف معنی داره ؟ اصلا منطق تو سرت هست ؟ الان دکتره و اون پرستارا که شنیدن پیش خودشون نمیگن زنش چه خره . زنش و هر بار گیر میاره اسکل میکنه . خداروشکر معذرت خواهی هم که بلد نیستی . حالت بهم نمیخوره از خودت ؟ این بار چند هزارمه زنت و سر همچین چیزای بیخودی کوچیک میکنی . چی تو کلت میگذره .
بعد قبل ظهر خیلی شیک مجلسی پاشدی رفتی به قرارت برسی ؟ در حالی که دکتر گفت بیماریت ویروسی پیش هرکی بری مریض میکنی ؟ هرچند به درک اون رفیقای اشغال تر از خودت رو هم مریض کنی اصلا اهمیت نداره .
_ چند وقت پیش داشتم عکسام و نگاه میکردم که برم چاپ کنم برای آلبوم . هنوزم این کار و میکنم .. بین عکس ها ، عکس خودم و خودش بود . دوست نداشتم چاپ کنم . هرچقدر بیشتر نگاه میکردم بیشتر متنفر میشدم .
_ یکبار وقتی کلاس پنجم یا ششم بودم ، یادم نیست چی شده بود ، آلبوم بچگیام و برداشتم و تمام عکس هایی که با اون داشتم ؛ صورتش و خط خطی کردم .
_ وقتی خواهرم به دنیا اومد ، هیچکدوم از دوست ها و همکاراش خبر نداشتن ! چون خجالت میکشید بگه یه بچه ی دیگه داره !! وقت هایی که مامانم مریض بود و اون خواهرای احمقش به دردش نمیخوردن ، مادرش هم سر زمین های کشاورزی کار میکرد ، زنش و تنها میذاشت و میرفت پی خوش گذرونی و رفیق بازیاش ! من پنج ساله شده بودم پرستار و همراه مامانم . یادمه از درد گریه میکرد اما شوهرش نبود که مراقبش باشه . با بدبختی بچه رو حموم میبرد و پوشکش و عوض میکرد .
حالم از گذشته و هرچی خاطره از اوم موقع اس بهم میخوره . نه کودکی خوبی داشتم نه نوجوانی خوبی . حالا هم جوونیم داره به گه کشیده میشه .
_ کاش یه دنیا پول داشتم تا بهش میدادم و خودم و آزاد میکردم . که دیگه ذره ای به خاطر خرج هایی که برام کرده عذاب وجدان نداشته باشم .
_احساسات الان من از گذشته میاد ...
جسمم سال ها پیش در دریا دفن و حالا تبدیل به بارون شدم ، اندراحوالات یک روح گمشده ...