520

آن روز هم باران میبارید _

من نمیدونم در تقدیر انسان چه چیزی نوشته شده . من نمیدونم عالم خواب چرا انقدر عجیبه . من نمیدونم کی نوبت منه .

من دیشب هم خوابت رو دیدم . خواب کسی که هیچوقت از نزدیک ندیدمش . سه سال لعنتی گذشته . خنده داره که با پرویی به رویای من سر میزنی وقتی که دیگه تنها نیستی ! چیکارم داری ؟ دست از سرم بردار ...

امروز هم بارون میاد . بلاخره به خودم جرعت دادم دنبال پی ویت بگردم . میدونستم کسی توی زندگیته . پروفایلت و باز کردم . عکس عروسیت و دیدم . بلاخره به خودم جرعت دادم . این کار و کردم که دست از سرم برداری . دیگه نیای توی خوابم . من حتی بهت دیگه فکرم نمیکنم . بعد سه سال چه فکر احمقانه ای دارم که درباره ات بکنم . بس کن . انقدر توی خوابم نیا و عصبیم نکن .. بس کن

519

مادر زن عموم فوت کرده . زن نازنینی بود . مادربزرگ من رو میشناخت . از یه محل بودن . خیلی دوستش داشتیم . مهربون و مظلوم بود . شوهرش خیانتکار بود . سر پیری هم دست از صیغه کردن زن های دیگه برنداشت . زنش رو دق داد . تا جایی که میدونم مراسمش هم نیومده بود .

اینارو گفتم که برسم به همکلاسی هنرستانم . سال آخر نامزد کرده بود . همه فهمیده بودیم . بعد یک سال حامله شد . بیرون دیده بودمش . همسایه مادر زن عموم بود . شب سوم که دیشب باشه رفتیم خونشون . از اونجایی که حوصله و اعصاب غم و غصه ندارم ، خودم و با شستن ظرفا مشغول کردم . بهتر از یک جا نشستن و دیدن گریه ی بقیه بود . مامانم برای پخش کردن چایی کمک کرد . دوتا عروس داشت اونم هم مشغول بودن و بعدشسم پک کردن غذا . در حال شستن ظرفا بودم که همکلاسیم و دیدم . شیشه شیر بچه اش و آورده بود بشوره . اولش سر سنگین سلام کردیم . فکر میکرد قراره بخاطر ازدواج زودش و داشتن بچه قضاوتش کنم . اما نه . اون الان یه مادره و قابل احترام . اسم بچه اش و پرسیدم . حامیم 8 ماهه . حقیقتا عسل میچکید ازش . خیلی بامزه بود . بعد شستن ظرف ها نوه ی مرحوم و دیدم و شروع کردن باهاش حرف زدم . بچگی هم بازی بودیم . ما سه تا کنار هم بودیم . نوه یه کم باهام درد و دل کرد . یخ بینمون آب شد . اون از ازدواجش گفت . از بچه اش . من از خودم و دانشگاه و بچ های هنرستان که از هیچکدومشون خبر نداشت . نوه از غمش . منم طبق معمول با ایجاد موقعیت طنز سعی کردم فضارو یه کم عوض کنم . یه کم پسر خوشگلش و بغل کردم . یه کم رفتیم اتاق و حرف زدیم . یه کم عکس عروسی دیدیم . خیلی وقت بود انقدر جدی درباره ی چیز های جدی حرف نزده بودم .

پس بزرگ شدن اینجوریه نه ؟ روزی میبینی که هم سن و سالا دارن وارد رابطه میشن ، ازدواج میکنن ، بچه دار میشن . وارد مراحل جدی تری از زندگی میشی . دروغ نگم با دیدن بچه اش یه بخشی از وجودم فعال شد که جدید بود . هنوز نمیتونم توصیفی برای این حس داشته باشم . چون درک خاصی ازش ندارم .

راستش از طرفی یه تصمیماتی برای سال آینده دارم . یه تصمیمات خیلی جدی درباره ی چیز های جدی تر . البته یه دو ماهی میشه دارم به این تصمیمات فکر میکنم . اما انگار دیشب برای من یه تلنگر بود . یه تلنگر به اسم آینده ات رو بیشتر و بیشتر جدی بگیر .

البته که سعی دارم افکارم رو نظم بدم . فعلا قطعات پازل روبه رومه ولی درست چدمان نشده .

518

# ادامه نوشته

517

# ادامه نوشته