بچه ی 50 ساله 407
__ امتحانات دانشگاه نزدیکه و من هیچ کاری نکردم . ترم مزخرفیه ، نصف کلاسا کنسل و نصف دیگه غیر حضوریه . شعور بعضی استاد ها هم در حد صفره .
__ امتحانات دانشگاه نزدیکه و من هیچ کاری نکردم . ترم مزخرفیه ، نصف کلاسا کنسل و نصف دیگه غیر حضوریه . شعور بعضی استاد ها هم در حد صفره .
یک نصیحت خواهرانه !!! با خانواده تا سر کوچه نرید چه برسه گردش یه روزه و شهر دیگه و حتی مسافرت
سوالی که پیش میاد ، بعضی ها چجوری با خانواده مهاجرت میکنن ؟!!
به خداااا ادم دیوونه میشه =) با اینا نمیشه دو دقیقه توی ماشین نشست ...
_آقایون محترم ،، پدران گرامی ، خیلی بده خانواده از این که شما خونه نباشید خوشحال و خونه باشید ناراحت باشنااا .. یه کم شعور داشته باشید :)))) ما نخواستیم با شما بی اعصاب های احمق دیکتاتور زندگی کنیم ، ما نخواستیم شما پدر ما باشید .. ادم باشید ! همین
بده آدم پدرش وقتی بغلش میکنه حالش بد بشه
کاش عقلتون برسه دارید تنفر توی دل همسر و به خصوص بچه هاتون به وجود میارید ..
اه چرا باید درباره ی اینا بنویسم آخه ...
ما قرار بود یه مسافرت پنج روزه بریم مشهد . اونم با زور و بلا پدرم و راضی کرده بودم . البته جریان اینجوریه که قرار بود با حقوق خودم برم . مادر شاگردم یه کاروان آشنا میشناخت با مبلغ مناسب . بابام سنگ انداخت جلوپام هی گفت نرو . گفتم پولش و خودم میخوام بدم هی نه آورد . راضی شد بعد دوباره نه آورد . گفت خودم میبرمتون. من احمقم راضی شدم و نرفتم ( و این آخرین باریه که به حرفش گوش میکنم ، هرموقع پول داشتم باشم هرجا بخوام میرم ) تقریبا یک ماه پیش انقدر رو مخش رفتم تا گرفت . مادربزرگ بدبختمم بعد بیست سال خوشحال شد که دارم میرم زیارت .
بعد چی شد ؟ هیچی دیگه سر یه دعوای احمقانه ی زن و شوهری ، با وحشتناک ترین حالت ممکن گفت بلیطارو لغو کنم . حقیقتا پرفکت ! چند روز گذشت و با خودم گفتم شاید نرم بشه و اینا .. که نشد و امروز دوباره گفت لغو کن . دلم خیلی برای مامانبزرگم و خواهرم سوخت . خواهرم تا شنید نمیریم داخل حموم گریه کرد . مامانمم کلی دپرس شد .
الان این مدتی که اینا با هم دعوا گرفتن من شدم سیم رابط ! حرفاشون و به هم انتقال میدم . خنده داره . بابام ناهار و شام و معمولا بیرون میخوره . مامانم رفته چندتا عکساشون و پاره کرده . وضعیتیه . مامانمم امروز رفته خونه ی مادربزرگم بلکه بتونه راضیش بکنه با خالم و همسایمون بره .
امروز یاد بچگیام افتادم ، یه بار مامانم یه دعوای شدید کرده بود و داشت با چمدونش میرفت ، منم فکر کنم پنج سالم بود شروع کردم به گریه کردن و داد زدن . اما الان برام مهم نیست تا کجا میخوان پیش برن ، درسته رو اعصابه و خواهرمم اذیت میشه . اما اگه جدا هم بشن هیچوقت زار نمیزنم که مامان برگرد . میگم برو .. بیست و دو سال زندگی احمقانه رو و ول کن و برو ... هرچند بار اولشون نیست اینجوری وحشتناک میپرن به هم . ولی خب منم تا یه حدی دیگه حرص میخورم . به اندازه ی کافی فشار روم هست ، فشار اینا دیگه زیادیه ، پس تا حد امکان وا میدم . خودشون میدونن ...
خونه برام شده عذاب ، داشگاه شده جهنم ، حقیقتا دیگه راه فراری پیدا نمیکنم . خونه مامانبزرگ اونم با این وضعیت عذاب .
__
خواهرم گفت من فقط یه بار مشهد رفتم ، اما الان که میخواست ببره منت گذاشت سرمون و اینجوری هم لغوش کرد . عصبانی بود . منم خونسرد بهش گفتم ، حالا فهمیدی چرا کار میکنم ؟ چرا نمیتونم بهش بگم یه مانتو برام بخره ؟ هر دونه برنجی که از سفره اش میخورم مایه عذابمه . نمیخوام تا عمر دارم منت کسی روی سرم باشه . چه پدرم چه هرکس دیگه ای ... بهش گفتم آدم باشه و درس بخونه . آدم باشه و بتونه کار کنه ، که پول در بیاره .. بهش قول دادم حقوقام و جمع کردم ببرمش مشهد . کاش بتونم . فعلا وضعیت مالیم افتضاحه :)
اره خلاصه
همیشه ازم میپرسن چیه این که از هشت صبح تا هشت شب بری دانشگاه تورو خوشحال میکنه ! تازه مسخره هم میکنن بعضی اوقات . اما خب خوبیش این که خانوادت و کمتر میبینی . این یکی از مزایای هشت صبح تا هشت شب . تهش یه شامی بخوری باهاشون و بعدشم بری اتاق و مشغول کارای خودت بشی . میدونید گاهی میگم خداروشکر پدرم دست بزن نداره ، بیچاره اونایی که باباهاشون خودشون و مادرشون و کتک میزنن .. ما با یه دعوای لفظی کلی اعصابمون به هم میریزه . البته معتاد نبودنش هم یه امتیاز مثبته .
باز بعضی ها میان میگن چرا میخوای کار کنی و نمیتونی از بابات پول بگیری . بندگان خدا ! ، خدا کنه نه پدرتون نه مادرتون سرتون منت نذارن . خیلی سخته. البته که کار کردن و من خیلی دوست دارم و یکی از دلایل کوچیک اش مسائل خانوادگیه وگرنه من تا آخرین لحظات زندگیم قراره مشغول به کار باشم . اصلا من معروف به کاری بودنم . گاهی میگم کاش پسر میشدم با این روحیه ای که دارم . حداقل دیگه کسی نمیگفت تو نیاز به کار کردن نداری !!
خب فکر کنم یه سفر کنسل شده هم داریم این وسط . حالا بقیش با خداست . اینم که چرا اینبار همه چیز به نیمکره ی چپمه نمیدونم ! دروغ نگم یه طرف سرم درد میکنه به چندتا قطره اشکم ریختما اما از روی عصبانیت بود نه غم ! حقیقتا به کتفم ! سفری که قرار باشه با این خانواده برم همون بهتر کنسل بشه .
یه توصیه به تمام دخترا و پسرایی که تو فکر ازدواج ان ، تورو جدتون تورو جان هرکی که دوستش دارین ، قبل ازدواج تشریف ببرید مشاوره . شده صدتا جلسه بری و هزینه کنی ولی برو . بابا دو روز دیگه میرید زیر یه سقف نمیتونید نفس کشیدن هم و تحمل کنید . آخرش میرسید به طلاق . آدم باشید و برید مشاوره ، مرسی اه
_ فکر کنم والدین من از اونایی بشن که سر پیری از هم جدا میشن .
وقتی آدم بزرگتر میشه آهنگ ها براش عمق بیشتری پیدا میکنن . زمانی که بچه بودم هیچوقت آهنگ های شادمهر به دلم نمی نشست ، اصلا شادمهر دوست نداشتم ! ، یادمه اون موقع یکی بهم گفت بزرگتر که بشی میفهمی .. هرچقدر که از نوجوونی من گذشت ، و زمانی که تمومش کردم بلاخره متوجه شدم چه دنیایی پشت این موزیکا خوابیده .. یادمه از بچگی عاشق مرتضی پاشایی بودم اما الان که میفهمم چه حرفایی پشت سوز صداشه .
کلا غروب های جمعه دلگیره . قبلا میگفتن به خاطر مدرسه اس ! اما نه .. نیست . حالا که دانشجوام میفهمم نیست . بعد ناهار روی مبل خوابم برد . بیدار که شدم ظرفارو شستم . یه پودر کیک پرتقالی داشتیم منم دست به کار شدم ، الان ریختمش داخل قالب و منتظرم بپزه . یه گوشم مرتضی خدا بیامرز میخونه و یه گوشم صدای ماشین لباسشویی !. امروز چقدر نارنجیه ، یه نارنجی دلگیر . با خودم میگم چه خبره ؟! چرا انقدر همه چیز دلگیر و خفه کنندس . یه زمانی دیدن کی دراما حالم و خوب میکرد ، نه که الان نکنه ! اما خوب خوب نمیکنه .. خودم و سرگرم کردم که درگیر خفگی جمعه نشم اما آخرش شد . اومدم به تنها پناهم و دارم مینویسم .
مامان دیروز موقع صبحونه خیلی جدی بهم گفت فاطمه به ازدواج فکر کن ! میگه وقتی میبینم یه مرد چهل و خورده ای ساله تازه فهمیده چقدر تنهاست و هیچکس و نداره من و میترسونه . میترسونه که آینده دخترمم اینجوری بشه . گفت تا سی سالگی حداقل ازدواج کن . طبق معمول با شوخی و جوکای بیمزم بحث و عوض کردم . ولی اینجا جواب مامانم و میدم .. مامان منم از تنهایی گاهی خیلی میترسم ، گاهی فکر کردن بهش باعث میشه حس کنم قلبم چقدر خالی و سرده . منم گاهی خیلی نگران خودم میشم . اما این ترس که شریک مناسبم پیدا نشه ، این که عشق واقعا وجود نداشته باشه ، حتی اونایی که ادعا میکردن عاشق ان تهش به هیچ رسیدن و جدا شدن ، اینا من و بیشتر میترسونه . من و اخلاق ها و تفکرات خاصم نیاز به یه آدمی داریم که همه چیز و بفهمه و درک کنه . همین الانشم با دیدن اطرافیان و به خصوص همکلاسیام بیشتر به این متفاوت بودنم پی میبرم .. این که چقدر من شبیه بقیه نیستم .. مامان ! یکی یه زمان کوتاهی اومد و گاهی فکر میکنم قلبم و بهش باختم . هنوزم دلتنگش میشم و با خودم میگم کاش دوباره پیام بده .. با این که حتی پیام داد و من سین هم نکردم :) چطور بگم ، من یه لحظه حس کردم آدم خودم و پیدا کردم و لحظه ی بعد حس کردم دارم قلبم و میدم بهش ، اما ناگهان همه چیز تموم شد . عقلم و جایگزین کردم و دو بار بهش جواب منفی دادم . ولی مامان دخترت انگار نفرین این ادم شد :) تقریبا یک سالی گذشته و هنوز توی خوابم ظاهر میشه .. اما مطمعنم که اون فراموشم کرده . بی شک این طوره . اما بعد این آدم فهمیدم تنهایی چقدر میتونه عمیق باشه .. مامان من با دیدن تو و همسرت حس میکنم هیچ عشقی دیگه وجود نداره .. مامان من فقط آرامش میخوام اما اگه آدمم پیدا نشه یا اگه پیدا شد آرامشم و از بین ببره چی ؟ همه ی اینا من و میترسونه . من نمیخوام زندگیم شبیه تو و بابا بشه . اگه از ازدواج و فکر کردن بهش فراری ام دلیلش ایناست .. وگرنه ته ته ته وجودم قلبم مچاله میشه ..
__ مرتضی میخونه :... اگه من اون و دوست دارم اسمش عشقه .. تنهاش نمیذارم اسمش عشقه ..
من یه ماسکی زدم رو صورتم که فقط من و خدام میدونیم پشت این ماسک چه خبره و چی توی ذهنم میگذره . نمیتونم دهنم و باز کنم و این حرفارو بزنم . دوست دارم یه بی احساس دیده بشم تا چیزی که واقعا هستم ..
_ یه متنی داخل اینستاگرام دیدم که میگفت :
بدنم به خواب نیاز داره ، فکرم درگیر پوله ، روحم به خدا نیاز داره و قلبم سخت مشتاق عشقه
چقدر درست گفت ...
_حرفام و با یکی از آهنگای مرتضی پاشایی که جدیدا روش خیلی قفلی زدم میخوام تموم کنم ، بزنید روش لینک آهنگ بالا میاد :
الان یه گوشه ی حیاط دانشگاه نشستم . استاد گفت عکاسی اعتراضی از محیط در حال تخریب دانشگاه انجام بدیم . من چندتا ایده داشتم اما نیاز به یک کارکتر انسانی هم دارم اما کسی قبول نکرد سوژه ی من بشه ... خب پس به یکی از همکلاسی هایی که باهاش بعدازظهر کلاس دارم پیام دادم و اون قبول کرد . الان تنها نشستم و از هم کلاسی هام فاصله گرفتم تا کمتر شکل یه آدم احمق دیده بشم . خوشحالم قراره یه روزی از شر اینجا خلاص شم .
کلی اکیپ اینجان و فقط من تنها اینجا نشستم و میترسم پسرای اکیپ روبه رویی فکر کنن به خاطر اونا اینجام .. ولی خب جای دیگه ای برای نشستن نبود . مجبور شدم اینجا بشیم ...
فقط منتظرم این ساعت کوفتی بگذره و برگردم به غار خودم ( خونه «اتاقم ) نگاه سنگین بقیه روی من خیلی حس بدی داره . با خودت فکر میکنی چه مشکلی دارم که اینطور نگاه میکنن . کسی به صحبتام گوش نمیده و علاقه ای نداره . پس خفه میشم و سرم و میندازم تو گوشی و وانمود میکنم برام همه چی بی اهمیته .
داره روزای راهنمایی و تنهایی اون زمان برام تداعی میشه . حس بدیه . فکر میکردم بعد هنرستان دیگه هیچوقت به اون روز ها بر نمیگردم ، اما برگشتم .. این ها باعث میشه وقتی صدای خنده ی اشخاص مختلف رو میشنوی فکر کنی دارن به تو میخندن . البته که اینطور نیست چون اهمیتی بهت نمیدن اما فقط همین حس خستت میکنه ..
بلاگفا مکان امن من ،،،