548

_حس میکنم خود خدا هم داره بهم میگه خفه شو و دست بردار از فکر کردن درباره ی همه چیز و همه کس _

من بی خاصیتم . تلاش هام قطعا کمه .. میبینی حتی الانم باز دارم فکرای عجیب میکنم .

دست از فکر کردن بردار مغز عزیز . من خستم و روز طولانی داشتم . انقدر بهم فشار وارد نکن .

547

_ آخرش من دیوونه میشم . باور کنید

از این حجم از احساسات و عواطف افسار گسیخته ی بی ربط . من از نظر ذهنی و روانی اصلا شبیه اون چیزی نیستم که ظاهرم نشون میده و گاهی اوقات دلم میخواد این پوسته ی دروغین لعنتی و کنار بزنم و یه انگشت وسط به همه چیز نشون بدم . خودم و بریزم بیرون و به کتف چپم باشه که بقیه چی میگن و چه فکری دربارم میکنن .. ولی خب متاسفانه زیادی این پوسته ی دورم محکمه و اگه با اسید هم به جون خودم بیفتم از بین نمیره . من قطعا یک روانی هستم در ابعادی متفاوت و متاسفم برای آدم هایی که فکر میکنن من یه ادم کاملا نرمالم و گول ظاهر زیادی شسته رفته من و میخورن . لعنت به منننن .

من همیشه حس میکردم به طرز لعنتی طوری دچار بیماری چند قطبی دارم میشم و کم کمش من یه دو قطبی ام . حدس بزنید چیشد ؟ وقتی داشتم با دکترم حرف میزدم بهم گفت که اگه نتونم روی ناپایداری هورمونام کار کنم کم کم دچار همچین بحرانی میشم .. من زیادی برونگرام و این خوب نیست .. چون گاهی اوقات تمام شخصیت هام و بیرون میریزم و مردم و شوکه میکنم . به معنای واقعی سلامت روان من در خطره و الان که دربارش دارم مینویسم نمیدونم چرا هیجان زده ام !!! اگه برید پیامای قبلی وب و یه نگاه سر سر سری بندازید کاملا متوجه میشید که چی میگم .. البته باید اون روز هایی که دچار تغییر شخصیت بودم و نیومدم دربارش اینجا ننوشتم و حتی از خودمم پنهان کردم رو فاکتور بگیریم ..

-- من همینقدر مودی و غیر قابل پیش بینی ام . اون متن بالا مال چند روز پیشه و من هنوز اون احساسات رو در خودم دارم به علاوه ی یک رگه ی بزرگ اشک که هر کار لعنتی میکنم گریه ام نمیگیره و دارم خفه میشم . سینه ام سنگین شده ولی نمیتونم گریه کنم . این بدترین حسه که نتونی گریه کنی . نتونی داد بزنی .

غرق افکار شدیدم . اخیرا دو برابر به آینده ام فکر میکنم . به حس مهاجرت ؟ یا نه پیدا کردن عشق ؟ ولی چیزی که قطعا دربارش مطمئنم کاره .

الان که فکر میکنم درگیر یک سری احساسات دیگه هم هستم . انگار یه وزنه ی سنگین روی سرم گذاشتن . حس میکنم چند نفری ازم متنفرن . حس تنفر و از رفتار ها و نگاهاشون میتونم دریافت کنم . حس تنفر کوفتی داره من و غرق میکنه و میکشه پایین . داره کلی لکه ی تیره توی پاره ی افکارم جا میندازه . از کی تا حالا برام مهم شده دیگران راجبم چه فکری میکنن ؟! لعنت . میگم مهم نیست ازم متنفرن ولی میدونم که دارم دروغ میگم به خودم .

حس دلتنگی نسبت به چیز هایی دارم که گنگه . حس قوی تاسیان بر من رخنه کرده .

دارم به دوتا کتابی که اخیرا خوندم فکر میکنم . کتاب هایی که بهم نمیخورد بخونم . و خوندم و غرقش شدم ! غرق همون احساساتی که میگم برام آشناست . انگار که قبلا چشیده باشمشون یا توی اون موقعیت گیر کرده باشم .

مهم اینه که هنوز مهم هستم ؟ باعث لبخند خیلیا میشم و اونا میگن وای این دختر خوبه اومد ؟ تا کی میتونم ظاهر سازی کنم و بگم اره من خیلی خوبم ؟

اوه من باید دست از عاشق شدن خیالاتم بردارم ! نمیتونم عاشق چیزی یا کسی بشم که وجود نداره . ولی نه .. من همین الانشم قلبم و برای چیزی که وجود نداده بخشیدم ! نمیدونم اصلا حرفام قابل فهم هست یا نه ؟! شایدم برداشت خواننده ها نسبت به حرفام متفاوت باشه .

هنوزم دلم میخواد سینه م سبک شه از این سنگینی ولی نمیدونم چرا نمیشه .‌‌..

--- مقایسه ی نوشته ی قبلی با این نوشته یه کم عجیبه نه ؟ انگار اون و یه شخصیت دیگه نوشته و اینم یکی دیگه .. شایدم باید این موضوع نرمالیزه بشه که هر انسانی در حقیقت چند وجه داره .. من که بدون وجوهاتم نمیتونم زندگی کنم .

با صدای بلند اعتراف میکنم که من به یک نفر احتیاج دارم که من رو با تمام وجه هایی که دارم بپذیره و درک کنه و همراهیم کنه . اره اعتراف میکنم واقعا باید یکی باشه زمان هایی که خودم خودم رو نمیشناسم من رو بشناسه .

546 به وقت دلتنگی 3

آقای اباعبدللّه ببین چیکار کردی با دلم ، از دیشب تا الان دارم از درد فراق تو فقط گریه میکنم ، انقدر گریه کردم که دور چشمام لک شده .. راست میگفتن جا که بمونی جگرت میسوزه .. آقای اباعبدللّه من باور نمیکردم تا الان که حال روز خودم اینجوری شد ..

از دیشب تک تک خاطراتم از جلوی چشمام رد میشه . همش یاد آخرین نگاهم به ضریحت میفتم .. همش یاد آخرین نگام به حرم حضرت عباس میفتم .. یادته با گریه کفتم من و مادرم و بطلب ؟ .. امسال من و دعوت نکردی :) ولی پس کی نوبت مادرم میشه ؟ ..

آقای اباعبدللّه خیلی دلتنگتم ...

545 به وقت دلتنگی 2

_ این متن شامل اعتقادات شخصی بنده اس پس اگه میخوای قضاوت کنی همین الان از وبم خارج شو _ ممنونم

__ من امشب دیوانه ترین دلتنگ روی زمینم .

از محرم به بعد به خودم گفتم دیگه فیلم و عکسای اربعین و نگاه نمیکنم . دیگه تصاویر که از تلوزیون پخش شدن کانال و عوض میکنم .. میدونستم اگه ببینم دق میکنم . میدونستم اگه ببینم جیگرم میسوزه ... ! باور کنید امشب جگرم سوخت ..

بعد از تقریبا یک ماه دوری از هرگونه مداحی و روضه و خلاصه هرچیزی که من و یاد کربلا و اربعین بندازه ، امشب رفتم مهدیه . امشب خیابونا بارونی بودن . راننده اسنپ تصمیم گرفته بود آهنگ بی کلام بذاره . آهنگ هایی که تا مغز و استخون نفوذ میکنه . انگار یه قلوه سنگ گیر کرده باشه تو گلوم و بخواد بدجوری خفه ام کنه . چشمام خیس شدن . چند وقتیه بی دلیل دلم گریه میخواد و خیابونای بارونی و اهنگ ها بدجوری داشتن دل نازکم میکردن .

مهدیه که رسیدم خیلی خلوت بود . میدونستم که کیا امسال رفتن . جای خالی تک تک کربلا رفته ها حس میشد .. وقتی رفتم تو گیج بودم . سرم سنگین بود . نمازم و که خوندم با دلی پر و دلتنگ منتظر شدم . منتظر شدم مداح بیاد و با روضه ی دلتنگی و جاموندگی آتیش بزنه وجودم و .. اره شاید عجیب به نظر بیاد ، اگه خودم پارسال اربعین نرفته بودم و امسالم جامونده نبودم ، اگه یکی دیگه این حال و هوارو توصیف میکرد باور نمیکردم ..

امشب از دلتنگی ضجه زدم . نفس نمیتونستم بکشم . داشتم خفه میشدم . سرم سنگین شده بود . انگار که تموم جونم و داشتم بالا میاوردم .. مداح خوند و خوند و خوند من ذره ذره ی وجودم سوخت . انقدر این چند وقت احساسات و دلتنگیام و سرکوب کرده بودم که امشب تا مرز خفگی رفتم .. تو دلم همش میگفتم بخون .. بیشتر بخون و بیشتر آتیش بزن دلم و .. من دارم خفه میشم از این حس ..

حس این که امسال من و نخواست .. حس این که پارسال همین موقع نماز جاعت صبح و بین الحرمین بودم . حس آخرین نگاهم به گنبد . حس مچاله شدن قلبم .. حس این که رفیقا رفتن و من جا موندم .. تک تک خاطرات و تک تک لحظات پارسال اومد جلوی چشمم .. به خودم اومدم و دیدم یه نفر داره میگه چرا نفس نمیکشه .. داشتم خفه میشدم .. از سنگینی و درموندگی نفسم بالا نمی اومد .. شاید اغراق آمیز به نظر برسه .. که حتما همین طوره .. خودمم فکر نمیکردم امشب انقدر آشوب بشم .. انقدر بهم بریزم که نشه جمعم کرد ..

به زور برگشتم خونه .. سرم نبض میزنه .. حالت تهوع داره من و میکشه .. سرم انقدر سنگینه که داره میفته زمین .. قفسه ی سینم تیر میکشه .. صدام از ته چاه در میاد .. خانواده نگران شدن و اصرار که بریم دکتر .. ولی من ترجیح میدم خونه بمونم .. میدونم دکتر رفتن فایده ای نداره .. خودم میدونم این درد از چیه و مطمئنم حالا حالاها خاموش نمیشه ..

امشب فقط یه همین جمله همش میاد تو ذهنم ، راست میگفتن .. بیچاره اون که کربلاتو ندیده ولی بیچاره تر اونیه که کربلاتو دیده ..

امشب من بیچاره ترینم .. باورم نمیشه میشه از دلتنگی به همچین مرحله ای هم رسید ..

_ دلم میخواد از ادامه ی سفرم بنویسم .. اما جدی جدی حالم بده و دیگه توان تایپ کردن ندارم .. سرم گیج میره و حالت تهوع داره من و میکشه .. حس میکنم انگار یه حمله ی خیلی بد داشتم ..

_ الان که فکر میکنم دلم نمیخواد این متنارو پست کنم .. اما وب خودمه .. اگه اینجا ننویسم و خودم و آروم نکنم پس کجا برم ؟ :)

544 به وقت دلتنگی

_ این متن شامل اعتقادات شخصی بنده اس پس اگه میخوای قضاوت کنی همین الان از وبم خارج شو _ ممنونم

من دلم برای تک تک قدم هام تنگ شده ...پارسال همین موقع ها بود . میشه گفت تقریبا یه 15 روز قبل از اربعین . با یه مرد کچل بی اعصاب که اصلا برنامه ریزی و مدیریت بلد نبود ، راهی عراق شدم . درسته لیدر گروه انسان درستی از آب در نیومد ، درسته به خاطر بی مسئولیتی که داشت مریض شدم . درسته به خاطر بیماری تا سه روز نتونستم لب به غذا بزنم .. ولی من دلم پر میکشه که یه بار دیگه توی اون خاک قدم بردارم .. دلم پرمیکشه یه بار فقط یه بار دیگه توی اون مسیر باشم ...

پارسال که رفتیم مثل بقیه سفر نکردیم ! شاید بگید 15 روز چه خبره ؟! ولی درسته ما 15 روز مسافر پیاده ی کربلا بودیم .. پیاده روی ما از یه روستایی شروع شد که کیلومتر ها با کوفه فاصله داشت .. اول ساکن یه خونه ی عراقی شدیم . چقدررر مهربون بودن . چقدر محبتشون خالصانه بود . شب و اونجا موندیم و فرداییش طولانی ترین پیاده رویمون و شروع کردیم . در حدی که تقریبا 6 / 7 صبح راه افتادیم و غروب به کوفه رسیدیم . حتی مرد های کاروانم خیلیاشون طاقت نداشتن و از یه جایی به بعد ماشین گرفتن که به مقصد برن !

ما که کوفه رسیدیم بوی غربت میداد .. فکر کنم یه دو سه روزی هم کوفه بودیم . خلاصه بخوام بگم یه روزی هم ماشین گرفتیم و رفتیم نجف زیارت و بعدش دوباره برگشتیم کوفه که از یه مسیری به بعد دوباره پیاده بریم سمت نجف و بعد از نجف پیاده بریم کربلا .

خیلی ها از نجف پیاده تا کربلا میرن ، اما ما از جایی رفتیم که حتی اسمشم نمیدونستیم ! جز دو سه تا ایرانی ، بقیه عراقی بودن . به هرکی میگفتم ما از کجا پیاده اومدیم باور نمیکرد . خیلیا نمیدونستن ما داریم درمورد کدوم روستا صحبت میکنیم .

بار اولم بود که کربلا میرفتم اونم اربعین . نمیتونید تصور کنید چه ذوقی داشتم .

از همه بیشتر دلم برای نجف تنگ شده :) دلم میخواد داد بزنم و بگم من و برسونید نجف .. من دلم حرم شاه نجف و میخواد . توی اون مدت من اصلا خواب نداشتم . یعنی نمیتونستم هم بخوابم . ما ساعت 12 تا 1 شب پیاده روی میکردیم و بعدش یه جایی میموندیم که بخوابیم ، دوباره ساعت 3 /4 صبح همراه اذان صبح بیدار میشدیم که حرکت کنیم !

با اون خستگی و بیخوابی که رسیدیم نجف انگار دنیارو بهم داده بودن . چه جمعیتی بود .. جمعیتی که فکرشم نمیکنید . یهو گفتن ایوون طلارو بستن به خاطر ازدحام جمعیت . اون لحظه انقدر غصه خوردم که نگو . فکر کردم دیگه نمیتونم زیارت برم .. ولی از شانس خوبمون یهو یه مسیری از زیرزمین حرم پیدا کردیم به سمت ضریح میرفت . گروه گروه از بین طناب ها ردمون میکردن که جمعیت با هم برخورد نکنن .. من تمام مدت از شوق فقط گریه میکردم و تا رسیدن به ضریح زیارتنامه میخوندم .. صدای دعا خوندن بقیه می اومد . بعضی ها گریه میکردن و زیر لب چیزایی میگفتن .. شاید باید بگم عاشقانه و خالصانه ترین صحنه هارو اون لحظه ها دیدم .. حتی نزدیکای ضریح که رسیدیم با مامانم تماس تصویری گرفتم .. چقدر جاش خالی بود .. نمیتونم حالم و موقع زیارت توصیف کنم .. بعد زیارت داخل حرم ، نزدیک ورودی ضریح ، روی فرش ها نشتیم برای دعا . ( این و بگم من حرم امام رضا هم که میرم پام و دراز نمیکنم از روی احترام ) ولی نمیدونم چیشد از خستگی هی چشمام رفت رو هم . هرچقدر خواستم باقی دعاهام و بخونم نشد . انگار بعدش یهو تمام خستگی ها و استرس هارو ازم گرفته باشن و جاش یه منبع بی پایان آرامش گذاشته باشن . بی اختیار دراز کشیدیم و خوابم برد ! باید بگم شیرین ترین و راحت ترین خوابی بود که توی کل زندگیم داشتم .. من کلا مشکلات خواب دارم ولی اون لحظه اصلا نفهمیدم چیشد که انقدر راحت خوابم برد .

من مثل دیوونه ها دلتنگ آرامش حرم امام علی ام .. نجف رفته ها خوب میدونن چی میگم :) من الان دلم پیاده روی به سمت نجف و کربلا میخواد :) درده که پارسال بوده باشی و امسال جامونده .. درده که پارسال تو رو دعوت کنه و امسال نه .. درده که آدم و نخوان .. درده که انقدر بی لیاقتم :))

__ اگه بخوام ادامه ی این سفر و بگم خیلی طولانی میشه .. پس میذارمش فعلا تا همینجا .. اگه احیانا کسی که این متن و میخونه قراره اربعین بره ، برای منم دعا کنه :)

543

خبر های عجیبی دارم _سعی دارم اتفاقاتی که تموم این مدت اینجا ننوشتم رو بنویسم _

_ دنیا سکته مغزی کرده ولی حالش تقریبا خوبه ( دنیا همکلاسی جدید دانشگاه جدیدم )

_ مطهره ازدواج کرده ( همکلاسی دوران کودکی )

_ مامان همکلاسی هنرستانم میخواست برای پسرش بیاد خواستگاریم ولی من نذاشتم

_ از نگین و یگانه اصلا خبر ندارم ( همکلاسی جدید )

_ برای تقویت حافظه چی خوبه ؟ دارم برای خودم میترسم ..

_ ۸ ام خرداد با محدثه رفتیم کاشان ( دو روزه همراه تور )

_ دلم شنا کردن میخواد ، قبل این که دایی بره بعد از هفت هشت سال رفتیم دریا شنا کردیم

_ سریال سوپر نچرال و شروع کردم و در حال حاضر مشغول دیدن سیتکام آفیس ، بیگ بنگ تئوری و مدرن فمیلی ام

_ دارم پنجگانه ی لاک وود و شرکارو میخونم و جلد اول تموم شده

_ چیزکیک های خوشمزه درست میکنم و کل فامیل عاشقش شدن

_ حس میکنم به دلیل دیدن کی دراما های بسیار قراره تا آخر عمر سینگل بمونم . چرا باید سطح انتظاراتم و بیارم پایین وقتی اون پسره تو کی دراما چترش و سمت معشوقش کج میکنه ( فقط یه کی درامر میفهمه چی میگمممم )

_ تقریبا یک سالی شده که بیکارم . بله ! دختر پر مشغله و خسته ی همیشگی یک ساله که شغلی نداره . بیکاری بدجوری زده به سرم . کم کم دارم خل میشم . قبلا هم گفته بودم من آدم خونه نشینی نیستمممم . فشار روانی زیادی رومه .

_ هیچ جا برای استخدامم تماس نگرفتن .. نا امید کنندس . هر جا هم اوکی میدن به خاطر دانشجو بودن نمیتونم برم . تایم کلاسام به تایم محل کار مود نظر نمیخوره .

_ مسابقه ی نقاشی دانشجویی سراسر کشور ، مرحله استانی قبول شدم و دارم میرم مرحله کشوری ( جایزه ی استانی رو گرفتم ) تشویق نداره ؟!

_ هنوز هم با دوران پریودیم و روز های قبلش مشکل دارم . باورتون میشه نزدیک بود به خاطر همین با دوستام یه دعوای خیلی بد بگیرم ؟! .. البته میشه گفت با یکیشون گرفتم .. وای خیلی خیلی بد بود . در حدی که بچه ها ترسیدن از این حجم وحشی بودنم ( خیلی خجالت کشیدم ) .. حالا چجوری آروم شدم ؟! بعد از این که دو لیتر گریه کردم و خودم و زدم و تقریبا یه پنیک اتک بزرگ و پشت سر گذاشتم ، دیدم که بله سوپرایزززز پریود شدم . و ناگهان همه چیز فروکش کرد .. از این حالتم متنفرم . شبیه قاتلای زنجیره ای میشم . دکترم میگه به خاطر استرس زیادی که به خودم تحمیل میکنم . استرس امتحانا و ژوژمانا و نداشتن شغل و بیکاری ...

_ چندباری خونه ی دنیا آشپزی کردم ، بچه ها ازم تعریف کردن و گفتن دستپخت خوبی دارم . حالا نمیدونم جدی گفتن یا هندونه زیر بغلم گذاشتن ( هیچوقت نمیذارم یه مرد بفهمه دستپخت خوبی دارم ، فوبیای زن خونه شدن دارم .. )

_ جنگ شده بود . وای اصلا ازش نمیخوام حرفی بزنم . فقط چون اتفاق افتاده مینویسم .

_ دیگه نمیدونم چی بگم .. از شماها چه خبر

542

حرف برای گفتن زیاده . اگه برم پیامای اوایل وب و بخونم متوجه میشم که قبلا چقدر بیشتر از روزمره ام مینوشتم . چقدر نور امید بین کلمات قبل کنکورم میدرخشید . با تمام خستگی ها نمیخواستم کم بیارم . امشب تصمیم گرفتم یه ذره روزمره بنویسم . از اون مدل روزمره ها که نیاز به پیچ و تاب خاصی نداره و خشم و غم کمتری توش پیداست . خب حتی اگه پراکنده هم شده مینوسم . اینجوری شروع میکنم :

_ من پارسال اربعین رفتم کربلا . ( خواننده ی محترم اگه احترام بلد نیستی بذاری میتونی با یه بک وبم و ترک کنی نیازی به کامنت سمی تو بین خاطراتم ندارم ! )

عذر میخوام ! داشتم میگفتم . من پارسال که اربعین رفتم کربلا ، فراز نشیب های بسیاری تحمل کردم و درامایی داشتم که نگووووو . از لیدر گروه که یه مرد کچل عصبانی روانی بود بگیر تا عمه ام که گاهی مثل بچه ها رفتار میکرد تا همسفر های مهربون و مسیر پر از خاطرش و حال بد من و ... عوووو کلی حرف که شاید بعدا نوشتم ، چون الان میخوام از چیزای دیگه تعریف کنم . خلاصه این که امسال نمیشه که برم .. پولش هست پاسش هم هست اما یه مشکلی دارم که اگه بخوام دربارش بگم دوباره نوشته هام فاز خشم و عصبانیت میگیره و دیگه نمیتونم خودم و کنترل کنم که فحش ندم ..!

تو سفر پارسال یه پسری بود که اونم بار اولش بود میومد . ظاهری تپل و تقریبا 10 سانتی از من کوتاه تر ! هم سنیم . قرار بود بعد سفر بره سربازی . یه نیمچه گرافیست بود و خیلی هم بچه سال طور بود . در حدی که من و عمه از رفتاراش خندمون میگرفت . این پسربچه یهو فاز گرفته و نمیدونم شمارم و از کجا پیدا کرده که از چند ماه پیش هی بهم پیام میده ازت خوشم میاد و فلان . اوکی خندیدم ولی جوابش و خیلی کوبنده دادم اما خوب بدجنسی هم نکردم . ببین واقعاااا نمیدونم با خودش چه فکری کرده که میخواست باهام بره دیت ! من و اون اصلااا بهم نمیخوریم .. حتی تفاوت قدیمونم خنده داره ! چند وقت پیشا تو اینستا فالوم کرده و استوریام و میبینه ، بعد دوباره پیام داده که میدونم قصد آشنایی نداری ولی بیا دوستای معمولی باشیم با هم حرف های قشنگ بزنیم و اینا !! آره منم خرم نمیدونم قصدت چیه💆‍♀️ . منم وانمود میکنم ندیدم و جوابشم نمیدم . حتی توی پیامایی که میفرسته غلط املایی دارههه . بعد اصلا بلد نیست چطور محترمانه درخواست آشنایی بده . خلاصه خیلی کودکه . میدونستین هم محله ایاش که با ما تو سفر بودن چی صداش میکردن ؟! علی کوچولو ! .. ای خدا .. علی کوچولو تو هنوز دهنت بو شیر میده پسری ، واس چی از من خوشت اومده اخههه😭😂

_ روزمرگی دوم

داییم که تقریبا دو سالی میشه طلاق گرفته ، تیر ماه اومد پیشمون . بندر زندگی میکنه . تقریبا یه بیست روزی و موند . دایی داغون شده . اعصابش و از دست داده ( البته نسبت به قبل خودش مقایسه میکنم وگرنه در مقایسه با بابام ، بسیاررررر انسان صبور و لطیفیه ) با ماشینش اومد . مامانبزرگ خیلی خوشحال شد . با ذوق توی ماشین پسرش مینشست و میرفت گردش و دور دور . البته مامانبزرگه باید کمرش و عمل کنه . اوضاع خرابه . ( اگه تا اینجای حرفام و خوندین براش دعا کنید ) تو این مدت چون زیاد ماشین نشسته بدجور بهش فشار اومده . حتی تو خود ماشین هم حسابی درد داشته .

با دایی خیلی خوش گذشت . توی اون 12 سالی که همراه زن سابقش بود هیجوقت نتونست کنارمون باشه . داستانش طولانیه ولی اینجوری بگم که 12 سال از عمرش و به پای زن خیانتکاری ریخت که خیلی عاشقش بود و به خاطرش قید خانواده ی خودشم زده بود .. تازه بعد این همه سال فهمیدیم دایی داشتن یعنی چی . فهمیدم توی تمام این سالها چیزی که همیشه کمبودش حس میشد رو کنار داییم دارم تجربه میکنم . هم من هم خواهرم . دایی توی این مدت بهمون ثابت کرد که مرد سالم هم وجود داره ! ثابت کرد همه مثل بابا یه آدم عصبی دیکتاتور بداخلاق بد سفر نیستن .. ثابت کرد مرد ها هم اگه بخوان به حرف زن ها گوش میدن و پای صحبتاشون میشینن .. من توی تمام این 21 سال عمرم هیچوقت با بابا مکالمه ی طولانی نداشتم . هروقت زیاد حرف میزنم بهم میگه سرم و بردی ، چرت و پرت زیاد میگی . عقل نداری . هیچی حالیت نیست . حرف بیخود نزن و .. من فکر میکردم اگه مرد های دیگه هم حرفام و بشنون همین حرفارو تحویلم میدن .. فکر میکردم واقعا غیر قابل تحملم .. اما تو این 20 روز دایی به حرفام گوش کرد . نه این که وانمود کنه بلکه خیلی جدی گوش کرد و حتی نظراتشم میگفت . ما تلفنی وقت هایی که نبود زیاد حرف میزدیم اما اینبار که اومد فهمیدم جدی جدی بهم گوش میده !

دایی برام شبیه شخص یا بهتر بگم مردی بود که تاحالا توی زندگیم ندیده بودم . یه جورایی باید گفت شبیه پدری که براش حرفای دخترش مهم و با ارزش بود . خب همونجوری که میدونید اولین مرد زندگی هر دختری پدرشه ، اما از شانس من اولین مرد زندگی من باعث شد نسبت به همه ی مردها متنفر بشم و کینه به دل بگیرم ...

با دایی دریا رفتیم ، شنا رفتیم . شب گردی کردیم و تا دیروقت بیرون موندیم . من و خواهرم تمام کارهایی که دوست داشتیم با پدرمون انجام بدیم و با دایی انجام دادیم . کارهایی که اگه بابا بود اصلاااا حوصله نمیکرد و تفریح و به کاممون تلخ میکرد .. البته فکر نکنید من قصد بدگویی از بابام و دارم .. درسته ازش عصبانیم ..ولی وقتی فکر میکنم توی کودکی با چه شرایطی بزرگ شده بهش حق میدم .. البته آدم ها میتونن خودشون رو تا یه جایی تغییر بدن ولی اگه خودشون بخوان .. بابا هیچوقت نخواست .. بابا توی یه دنیای دیگه سیر میکنه و من توی یه دنیای دیگه .. برای همینه برای هم قابل درک نیستیم ..

دایی که رفت برای هممون تاسیان شد ( این و از روی اسم سریال نمیگم ! ما گیلکا خیلی وقته این واژه رو توی زبانمون داریم . اصلا اون شعر معروف و مفهومش برگرفته از همین اصلاح ما گیلکاست ) مامانبزرگ دوباره تنها شد و دلش گرفت از تنهایی تک پسرش .. مامانم از این که داداشش رفت غصه دار شد . از زمانی که دایی ازدواج کرد ، هیچوقت نتونست با داداشش تنها باشه .. تازه اونم فهمیده داداش داشتن یعنی چی .. مخصوصا که از نظر عاطفی و رفتاری تا حدودی شبیه همدیگه ان . بعد از طلاق دایی ، تو این دو سال خیلی تلفنی حرف میزنن و برای هم درد و دل میکنن .

__ الان که فکر میکنم چقدررررر حرفای این مدلی دارم بزنم . ولی تا همینجاشم طولانی شد . میدونید اینجا برام اینجوریه که انگار یه عالمه دوست دارم که میان خونموم و میشینن تا دور هم با هم حرف بزنیم .. البته خیلیا حوصله نمیکنن بخونن و حق دارن .. اصلا چرا باید روزمرگی های بی سرو ته من و بخونن ! ( البته که خودم خیلی دوست دارم روزمرگی و خاطرات بقیه رو بخونم !! ) ولی خب همه که مثل هم نیستن ..

اره دیگه همین

541

_میدونید ، الان داشتم به عکس و فیلمام نگاه میکردم . من واقعا خوشگلم .

__ بعضی اوقات بد نیست آدم احساس خوشگلی کنه !

540

و من گاهی حس میکنم که تو را لا به لای اشعار کتابی گم کرده ام . لا به لای داستانی دراماتیک و قرمز رنگ . در بین نور های آبی و نگاه های تند و تیز معشوقان ! فکر میکنم تو گمگشته ای هستی که دریایی از احساساتم رنگ نبودت را گرفته اند . من لمس تورا از میان مناظر دریافت میکنم . من دستانت را هنگام ورق زدن کتاب بارها و بارها فشرده ام .

در میان تاریخ ، در پهنای این گستره ی خاکی بارها تورا دیده ام . روزی در بین امواج از دستت داده ام ، روزی دیگر نگاهت قفل نگاهم شد و به فاصله ی گرفتن یک تاکسی ، دیگر نیافتمت . یکبار به عنوان سرداری دلاور بوسه ای بر پیشانی ام گذاشتی و بعد در جنگ برای همیشه آوای رفتن دادی . به یاد دارم یکبار هم با رنگ ها بر کاغذ بیجانی جان میبخشیدی و من با نگاه کردن به هر ضرب قلم تو نارنجی تر میشدم .. خواستم در آغوشت بگیرم اما باز هم بیدار شدم ..

تو نوایی شده ای که ساز های شرقی به سوز و غم مینوازد

تو ، تار ایرانی شدی و به رقص درآمدی .. کلمه به کلمه ات شد واژگانی که نمیشناختم و هر آوایِ آن چشمانم را تر میکند ، قلبم را سنگین . چگونه ناشناسی هستی که هر کلمه ات آشناست ..؟!

تو پرواز میکنی و اوج میگیری . نخ قرمز را با هر چرخش محکم تر میکنی .. به انگشتان دست راستم نگاه میکنم ، بعد از سالیان دراز همچنان بسته شده اند و گره خورده اند به تو .

به خاطرت نه این که نیاورم ، می آورم .. آنقدر میاورم که تصاویر میان کتاب ها هم برایم آشناست . گریه میکنم . موهایت بلند بود ؟ کوتاست ؟ همچنان بلند قدی ؟ شاید اینیار رنگ گلبرگی شده ای .. شاید چون میدانی که من رنگ ها را بسیار دوست میدارم ؟!

در کش مکش بهار جوانه زده ای ؟ عزیزکم تابستان شده .. میوه ی دلم شده ای ؟

سر نخ انگشتانم را که میگیرم تا بینهایت میرسم . انقدر دویده ام که انگار زانو های پیرزنی خسته جان را دارم . میبینی دلاور جنگاور ، میبینی شاعرِ نقاشم ، نخ ها مواج شده اند ، نازک شده اند ، کش آمده اند ؛ تو تا کجا سِیر کرده ای که بند انگشتانم از فشار به کبودی میزنند ؟!

ای عزیزکم .. ای دریای پهناورم ، نقاشی شب پر ستاره ام .. وقتش نیست نزدیک تر شوی ؟!