540
و من گاهی حس میکنم که تو را لا به لای اشعار کتابی گم کرده ام . لا به لای داستانی دراماتیک و قرمز رنگ . در بین نور های آبی و نگاه های تند و تیز معشوقان ! فکر میکنم تو گمگشته ای هستی که دریایی از احساساتم رنگ نبودت را گرفته اند . من لمس تورا از میان مناظر دریافت میکنم . من دستانت را هنگام ورق زدن کتاب بارها و بارها فشرده ام .
در میان تاریخ ، در پهنای این گستره ی خاکی بارها تورا دیده ام . روزی در بین امواج از دستت داده ام ، روزی دیگر نگاهت قفل نگاهم شد و به فاصله ی گرفتن یک تاکسی ، دیگر نیافتمت . یکبار به عنوان سرداری دلاور بوسه ای بر پیشانی ام گذاشتی و بعد در جنگ برای همیشه آوای رفتن دادی . به یاد دارم یکبار هم با رنگ ها بر کاغذ بیجانی جان میبخشیدی و من با نگاه کردن به هر ضرب قلم تو نارنجی تر میشدم .. خواستم در آغوشت بگیرم اما باز هم بیدار شدم ..
تو نوایی شده ای که ساز های شرقی به سوز و غم مینوازد
تو ، تار ایرانی شدی و به رقص درآمدی .. کلمه به کلمه ات شد واژگانی که نمیشناختم و هر آوایِ آن چشمانم را تر میکند ، قلبم را سنگین . چگونه ناشناسی هستی که هر کلمه ات آشناست ..؟!
تو پرواز میکنی و اوج میگیری . نخ قرمز را با هر چرخش محکم تر میکنی .. به انگشتان دست راستم نگاه میکنم ، بعد از سالیان دراز همچنان بسته شده اند و گره خورده اند به تو .
به خاطرت نه این که نیاورم ، می آورم .. آنقدر میاورم که تصاویر میان کتاب ها هم برایم آشناست . گریه میکنم . موهایت بلند بود ؟ کوتاست ؟ همچنان بلند قدی ؟ شاید اینیار رنگ گلبرگی شده ای .. شاید چون میدانی که من رنگ ها را بسیار دوست میدارم ؟!
در کش مکش بهار جوانه زده ای ؟ عزیزکم تابستان شده .. میوه ی دلم شده ای ؟
سر نخ انگشتانم را که میگیرم تا بینهایت میرسم . انقدر دویده ام که انگار زانو های پیرزنی خسته جان را دارم . میبینی دلاور جنگاور ، میبینی شاعرِ نقاشم ، نخ ها مواج شده اند ، نازک شده اند ، کش آمده اند ؛ تو تا کجا سِیر کرده ای که بند انگشتانم از فشار به کبودی میزنند ؟!
ای عزیزکم .. ای دریای پهناورم ، نقاشی شب پر ستاره ام .. وقتش نیست نزدیک تر شوی ؟!
جسمم سال ها پیش در دریا دفن و حالا تبدیل به بارون شدم ، اندراحوالات یک روح گمشده ...