399

امتحان رانندگی و قبول شدم .

__

خطاب به اونایی که گفتن با پدرت صحبت کن مشکلت و بگو ، حل میشه . با ملایم ترین لحن و با کمی صدای نازک شده و دلخور گفتم . بدون هیچ بی احترامی و زدن کلمات زشتی . جز توهین و داد چیز دیگه ای نشنیدم . اما من فقط بهش گفتم : خوشم نمیاد بهم میگی حرف بیخود نزن . حرفای من بیخود نیستن .

بله .‌ بعضی از آدم ها گفت و گو محور نیستن . انتقاد پذیرم نیستن . فقط توهین و داد زدن بلدن . وگرنه خیلی ساله که من میخوام باهاش حرف بزنم ، خیلی سال ...

_

یه اعترافی هست دوست دارم بگم اما نمیتونم . انگار غرور جلوم و گرفته .

___

نمیدونم کی هستی ، کجا هستی ، مال چه زمانی هستی . هرکی هستی باید فراری دادن من و بلد باشی . منصفانه نیست تو خوابام به شکل های مختلف پیدات بشه اما هنوز برای فراری دادنم نیومده باشی . من راه های فرار و امتحان کردم ، تنهایی فقط توی هزارتو گم شدم . اصلا میدونی چیه من دیگه نمیتونم خوشحال باشم . نه که نخوام ، اما فراموش کردم خوشحالی واقعی چیه . من پر شدم از تنفر . نمیخوام اینطور باشم . یه آدم با یه روح خسته حقشه که این همه بکشه ؟

گاهی اوقات میگم فاطمه خفه شو ، داری با حرفای سرشار از غم ات حال به هم زن میشی .

398

انقدر هواس پرنم که شماره پست های وبلاگم و اشتباه نوشتم و کلی باید از عقب تر شروع کنم تا مرتب بشه چون وسواسی شدم .

کاش بلاگفا یه گزینه داشت تا مطالب و شماره گذاری کنه

397

اومدم همینجوری از زمین و زمان بنویسم . هنوز صداش توی گوشمه . البته نا واضح ، اما هست .میگن اولین چیزی که یادت میره از آدم ها صدای اونهاست . اما من چهره اش رو هم دارم فراموش میکنم . دل و جرات این و ندارم که دوباره نگاهی بندازم به حال و هواش . چون میدونم در کنارش دوباره تنفر رویی نشون میده . باعث میشه به خودت شک کنی .

چقدر انسان ها نیاز دارن به این که با یه نفر حرف بزنن . یه هم کلام پایه . این روز ها از بس دهنم رو بستم و حرفای مخصوص خودم رو بیان نکردم ، بیشتر از قبل با خودم حرف میزنم . مثلا موقع خواب با خودم حرف میزنم و وقتایی که از خواب میپرم همچنان در حال حرف زدن با خودمم ! ساخت سناریو های خیالی و بازی کردن نقش های مختلف داره میشه جزیی از روتینم . یه کم نگران کنندست چون اگر جلوی دهنم و نگیرم ممکنه وسط خیابون کلی با خودم حرف بزنم . چرا اینجوری شدم ؟ آدم ها وقتی از خواب بیدار میشن تا دقایقی مغزشون در حال تحلیل اطرافه ، منم اینجوری بودم اما مدتیه اولین چیزی که بعد بیداری در من فعال میشه ، صدای مغزمه که داره با من حرف میزنه ، یه جورایی خودم دارم با خودم در ذهنم صحبت میکنم . اما جای بدش اینه اگه قبل خواب در فکر و نقش یک شخصیت خیالی باشم ممکنه با اون شخصیت از خواب بیدار شم . من کاملا به احوالات خودم آگاهم اما میخوام بدونم تا حالا کسی مثل من بوده ؟ اصلا دلیلش چیه ؟ نداشتن همون هم سخن ؟

_ داره بارون میاد >)

درد دارم . به بالشم تکیه دادم و با لپ تاپم مینویسم . از خواب هایی که وجود اون رو به من یادآوری میکنه بدم میاد . تا میخوای فراموش کنی با یک خواب یا یک چیز کوچک به ذهن میاد . هنوزم نمیتونم بفهمم چه دلیل منطقی پشتشه !

خستم و خوابم میاد . اما درد اذیت میکنه . تکون خوردنم سخته . دوست دارم بخوابم زودتر . یه خواب درست و حسابی بدون فکر کردن و با خودم حرف زدن .

396

چند شب پیش داشتیم فیلم های قدیمی رو میدیم . تولد یک سالگی و دندونی و دو سالگیم . داخل فیلم تولد دو سالگیم داییم هست که داره میره سربازی . هر وقت این قسمت و میبینم بغضم میگیره . دلم برای اون فاطمه کوچولوی فیلم میسوزه . اگه داییم بعد سربازی بندر نمیرفت ، شاید انقدر سختی نمیکشید و اون ازدواج مزخرف براش پیش نمی اومد . نمیدونم شاید قسمت این‌ بوده. شاید اگه نمیرفت اتفاقات بدتری پیش می اومد . داخل فیلم ، فاطمه ی دو ساله لباساش‌ و جمع میکنه و دنبال ساک داییش میگرده تا باهاش بره سربازی . همه از من میپرسن : فاطمه کجا میخوای بری ؟ _ سبازی

به طرز عجیبی یادمه ( این صحنه ها داخل فیلم نیست ) من و بغل کرد و تا مغازه برد تا برام یه چیزی بخره و بعد بره ، اون لحظه مغز دو ساله ام فکر میکرد سربازی داره میره ، فکر میکرد سربازی اون مغازه اس . اما داییم که رفت تازه فهمیدم سربازی خیلی دوره ... !

_

امروز چهارمین سالگرد بابا بزرگم بود ، مثل سال های گذشته براش پخت کردیم . یکی اومده بود که به شدت رو مخم بود . حال ندارم توصیف اش کنم . فقط باید بگم بعضی آدم هایی که فکر میکنن خیلی عاقل ان از همه احمق ترن !

__

خالم خنده دار ترین کار ممکن و کرد. خاله ای که سال ها بود با پدرش حرف نمیزد ، پدرش رو دق داد ، موقع مریضی یکبار بیمارستان ازش مراقبت نکرد . پدرش و نفرین میکرد . بهش فحش میداد ، با این که دختر مجرد خونه بود و هر روز با پدرش چشم تو چشم میشد ... حالا بماند که چه مسخره بازی هایی سر فوت بابابزرگم در آورد و چه اشک تمساحی ریخت و همه گفتن وای چقدر پدرش و دوست داشت و ... امروز اومده عکس روی قبر و بوس میکنه ( قهقه ) واقعا ؟! الان جدی هستی ؟!

جالبه الان با مامانبزرگم دیگه حرف نمیزنه و همه ی اون مسخره بازیارو در میاره . به خودم گفتم اگه بعد 120 سال ، موقع فوت مامانبزرگم همون مسخره بازیارو در آورد براش آبرو نذارم . خیلی جلوی خودم و گرفتم بهش حرف نزنم . خیلی سکوت میکنم در برابر رفتارای مسخرش .. ولی آدمی که داره مادرش و دق میده حق نداره یک قطره اشک در نبودش هم بریزه . باور کنید داشتن آیکیو پایین دلیل بر این مسخره بازی ها نیست .. انقدر مزخرفه که شب ها حس نا امنی میکنم وقتی توی اون خونه میخوابم .. نمیگم چرا ، علاقه ای به توضیح دادن ندارم .

___

فکر کنم کم کم یه سری از کامنت هارو باید جواب بدم .. منتظر یه شرایط روحی بهترم . به وبلاگ همگی هم سر میزنم ..

______

نمیدونم چرا این حس و دارم اما

میخوام از اون آدم نامرئی که من و میخونه و دنبال میکنه ، درکم میکنه ، برای حال خوبم دعا میکنه اما هیچوقت کامنت نذاشته ، تشکر کنم !!

شاید این آدم اصلا نباشه اما فقط یه حسی بود که گفت بنویسم ...

_________

:))))))))))))

395

اگه گوشی و میذاشتم کنار الان زبانم و فول بودم . فیلم شاگردام کامل بود . تمام نقاشی های نصفه ام کامل میشدن . اگه این گوشی میرفت کنار و میتونستم مثل زمان کنکور دوباره انگیزه پیدا کنم ، اگه سطح دغدغه هام و از مشکلات خانوادگی و مریضی و غم زدگی هام بالا تر میبردم و به فکر میفتادم . الان باید به فکر این میبودم که کدوم دانشگاه ایتالیا برای رشته ی نقاشی یا فلسفه ی هنر بورس بشم .. البته این به مقدار هوش هم ربط داره ! و مقدار زیادی پول . کاش این گوشی های لعنتی هیچوقت وسط زندگی هامون پیدا نمیشد ، هممون معتادش شدیم ...

_

بعد از باخت در یکی از مراحل مهم زندگی ، بعد یکسال روحیه ام و به دست نیاوردم . مسخره اس یه زمانی آرزوی دیدن دانشگاه فلورانس و داشتم . الان انقدر همه چیز سخت شده که فکر شرکت و اینا شده رویا .. تو فکر ورود به آموزش پرورشم !! آره منی که متنفر بودم از تدریس . کاش یکی از اون نخبه های هنری بودم . بورس میشدم خیلی راحت . کاش انقدر تنبل نبودم . کاش بیشتر کار میکردم . بیشتر نقاشی تمرین میکردم . بیشتر میکشیدم . بیشتر میخوندم . پیشتر خودم و غرق هنر میکردم . دارم میشم شبیه اون هنرمند های آبدوغ خیاری اینستگرام . کاش امشب یه فرشته میومد به خوابم و آینده رو نشونم میداد .. شاید توی آینده من همون چیزی شدم که دلم میخواست .. اگر هم نشدم حداقل بدونم . این که الان قلبم بشکنه بهتر از این که هزاران بار تلاش کنم و در آخر‌ نرسم ، اون موقع نه تنها قلبم بلکه روحمم میشکنه .

_

روز ها به سرعت سپری میشن .

394

میگم زشت نیست من تو این سن یه حریم شخصی ندارم ؟ مثلا از حموم اومدم تو اتاق ، لختم میخوام لباس بپوشم بابام در و باز میکنه ! یا شبا قبل خواب باید از ترسش یواشکی گوشیم و روشن کنم چون برای خودش در و باز میکنه و هوار میکشه گوشیت و خاموش کن . زشت نیست میاد اتاق دو تا دختر جوون و نوجوون و نگاه میکنه بی اجازه و تهش میگه مثل آشغال دونی ، خوک دونیه ؟! زشت نیست واقعا ؟! نه یک بار بلکه چندین بار پیش اومده من لخت بودم در و باز کرده ، خجالت نمیکشه ؟! بعد کافیه وقتی خودش داره لباس عوض میکنه یهویی ناگهانی حواسمون پرت بشه به لحظه ببینیمش ، دهنش و باز میکنه ، هرچی دلش میخواد میگه . جالب اینجاست داره روز به روز بدترم میشه . مامان من که کل خانوادش تو یه اتاق بودن همچین تجربه ای نداشته . زشته ، واقعا زشته

_

امروز خواهرم ملتمسانه من و نگاه کرد گفت نمیشه نریم خونه . منم گفتم تو کلاس داری منم دارم . نمیشه باید برگردیم .

وقتی رسیدیم خونه با یه حالت شوخی ( همون شوخی شوخی حرفامون و میزنیم ) گفت : بازم خونه ، بازم این اتاق ، خداحافظ آرامش . خدایا من و ببر ، من دیگه نمیتونم !

البته که خواهرم نسبت به من خیلی بیخیال تره . اونقدری که من حرص میخورم اون نیست . ولی خب اونم خسته و کلافه میشه . ولی گاهی میگم خوش بحالش کاش منم مثل اون انقدر بیخیال و بی اهمیت بودم نسبت به همه چی ..

393

ناگهان یهو یادت میاد که چاق شدی و توی آینخ وقتی خودت و میبینی بدت میاد . ناگهان یادت میاد باید از خونه مامانبزرگت بری خونه خودتون و دوباره جنگ های اعصاب و روان و تحمل کنی . یادت میاد یک پدر پرخاشگر کمی شکاک داری و یه خاله که از لحاظ عقلی مشکل داره . بعد یهو یادت میفته یه خاله ی دیگه هم داری که اونم همین مشکل و داره و دیدن بچه هاش و به مادرش دریغ کرده ، و مادرش از ندیدن نوه هاش داره دق میکنه . یادت میفته یه دایی تنها و غمگین داری که به تازگی طلاق گرفته و روزای افتضاحی رو گذرونده و همچنان میگذرونه . یادت میاد یه کیست بزرگ داری و باید قرص و دارو مصرف کنی . و البته شونه دردی که بعد ده جلسه فیزیوتراپی خوب نشده و کلی شاگرد مجازی که منتظر ان براشون فیلم بگیری . یادت میاد که قراره بیست ساله بشی و هرچقدر فکر میکنی به گذشته و مخصوصا نوجوانی ، هیچ خاطره ی خوبی نداری و بیشتر خاطرات منفی میان توی سرت . یادت میفته الان که تو ماشین نشستی و داری به سمت خونه میری ، قراره بازم تیکه های بابات و تحمل کنی . یادت میاد چقدر تنها شدی و این روز های آخر تابستون هیچ تفریحی نداری که انجام بدی ، کسی هم نیست که باهاش حتی یه کافه بری . یادت میفته مادربزرگت افسرده اس و اگه بفهمه پسرش خونه داشته اما داده به زن سابقش دق میکنه . یهو یادت میفته که دانشگاه قراره شروع بشه و باید بجنگی با خودت تا نرمال رفتار کنی . بعد یادت میاد هنوز حقوقت و نریختن و از بی پولی در حال خفه شدنی . بعدش یادت میاد دلت میخواد تنهایی بری مسافرت اما برای این باید حقوقت و بدن وگرنه نمیتونی ، تازه اگه یهو خانوادت تصمیم نگیرن خودشونم بیان و اون زمان آزادی که میخوای و از دست بدی .

شاید من خیلی دارم بزرگش میکنم

اما یه روز ورق بر میگرده ، میدونم .

_

دو سه روز پیش هم در گمج ( از این ظرف های سفالی سنگین گیلانی ) در حالی که سعی داشتم بذارمش بالای کابینت افتاد روی سرم . سرم هنوز درد میکنه مخصوصا قسمت ابرو . همچنان یه کم ورم داره .

392

امروز یه مود افتضاحی داشتم . خونه عمم خانم های فامیل برای نهار دعوت بودن ، مامانم اصرار کرد منم برم ولی حوصله نداشتم ( کمی پشیمونم ) بعد حوصلم افتضاح سر رفت و اعصابم خورد شد . کلاس زبان داشتم ولی دلم نمیخواست خونه بمونم . کلاس و پیچوندم و با خواهرم اومدیم بیرون . اما لحظه ای ناگهان حالم خوب شد که ، دیدم یه دختر نوجوون داخل مغازه هی بهم خیره شده بعدش اومد جلو و گفت چقدر شما خوشگلی (: پرانتز از اینجا تاااا بلاگفا!) منم تشکر کردم و گفتم خودت خوشگل تری که .. ؛)))

اره خلاصه اینجوری باشید

اینجوری بودن و یاد بگیرید

ممکنه حال بد یه نفر خوب بشه *,

391

میدونید چطور روح انسان ذره ذره اشتیاق و زندگیش و از دست میده ؟! مثل این که دیگه از دیدن دریا و پل مورد علاقت لذت نبری . انگار نه انگار پارسال ساعت ها روبه روی دریا می ایستادم و به کاکایی ها نگاه میکردم و آرزو میکردم کاش یه بار سوار اون کشی ها بشم .

فکر کنم داخل نوشته های پارسالم درباره ی این پل گفته بودم .

390

لای لای لالای لای لای لالای ... !

https://uupload.ir/view/ahdieh-aref-soltane-ghalbha_ryhz.mp3/

_نارنجی ام

389

سلام به اون بی همه چیزی که با کامنتش باعث شد کلی به هم بریزم . لعنت بهت عوضی . تا یه مدتی هیچ کامنتی و جواب نمیدم

اگه بتونم کل کامنت های این وبلاگ و میبندم . حالم داره به هم میخوره . عوضیا جاشون بلاگفا نیست ..!

بی همه چیز