347

__ همون شبی که متن تولدم و نوشتم ، دو صفر شد . حس سنگینی بزرگی رو توی سینم احساس میکردم . غمگین بودم انگار ..

شبش خوابی دیدم که .. یه نفر آرومم کرد :) احمقانس ! یه نفر تو خوابم اومد و محکم بغلم کرد . توی خواب بهش گفتم قشنگ نیستم و بوی خوبی نمیدم !!! نمیدونم میخواستم با این حرفا دورش کنم ، میخواستم بره ، مثل بچه ها بهونه آوردم . اونم گفت برام مهم نیست ! حلقه ی دستاش و تنگ تر کرد :)

_ ای بابا ! :))) خواب عجیبی بود ، با یادآوریش هم یه حس امنی سراغم میاد هم غم !

__ الان که داشتم این آهنگ و گوش میکردم یاد خوابم افتادم .. اومدم به همین بهانه فقط نوشتمش ..همین !!

346

کلاس ادبیات و خوابم میاد . دارم چرت میزنم . چقدررر امروز ماجراها داشتم...

345

برای کسی که فردا اولین باره آزمون شهری داره چه پیشنهادی دارین ؟

_ خواهشش میکنم برو تو بروز شده هاااا

_پست موقت

344 به وقت 19 سالگی

30 فروردین زادروز من . فاطمه ی 19 ساله ای که فردا صبح روز تولدش برای اولین بار آزمون داخل شهر داره و هیچی بلد نیست . اصلا چرا فاطمه ی 19 ساله ؟! ساعت ۲۲:۵۴ دقیقه شبه ، من تا ساعت دو صفر وقت دارم خودم رو 18 ساله بدونم !!

18 سالگی خوب نبود ! خوش نگذشت . خیلی هم سخت و زشت گذشت . البته یه کم روز های خوب هم داشت ، اما سختش بیشتر بود . دوست دارم این ساعات پایانی 18 سالگی خوب بگذره .. اینارو دارم با بغض می نویسم . راستش من هنوز توی 16 سالگی قفل شدم . اصلا نمیدونم چطور این سه سال گذشت . چیکارا کردم این سه سال و ؟ از این به بعد چیکار باید بکنم ؟ هفده سالگی فکر میکردم برام یه اوج باشه اما نبود . هجده سالگی فکر میکردم رهایی و پیشرفته اما نبود . نوزده سالگی ؟! نظری دربارش ندارم . من اصلا به خاطر نداشتم تولدمه تا این که دیروز عصر وقتی از خستگی دانشگاه خودم و وسط پذیرایی انداخته بودم و داشتم از سرما یخ میزدم ،،نگاهی به گوشیم انداختم ، چشمم به ۲۸ ام افتاد و با خودم گفتم ، عه دو روز دیگه تولدمه !! اصلا کی روز تولدم اومد ؟ چرا من فکر میکردم تا تولدم خیلیی زمان مونده !!

مامان مثل هرسال پرسید چی میخوای ، گفتم من واقعااا چیزی نمیخوام ‌‌. من دوست دارم روز تولدم مثل یه روز عادی بگذره . نه تبریکی ، نه کادویی . هیچی . هیچی نمیخوام . اما مامان اصرار داره باید چیزی بخوای ! پس من گفتم امشب برام شام بخرن . البته یه نیم ست وارداتی از قبل سفارش داده بودم که پول اونم بهم دادن ! به جورایی یه کادو از طرف خودم و خانوادم به خودم !!

خلاصه بگم ترسیدم ! از تولد ناگهانی که به سراغم اومده ترسیدم . از یک‌سال بزرگ تر شدن . نه اون ترس خیلی بد ، بیشتر شبیه یه حس خیلیی ناشناخته .

هجده سالگی ازت بدم میاد اما دلم میخواست خاطرات قشنگی باهم بسازیم . هجده سالگی دلم برات تنگ میشه . دلم برای کارایی که میخواستیم با هم بکنیم اما نشد هم تنگ میشه . هجده سالگی ازت بدم میاد اما دوستت دارم . هجده سالگی اسمت شبیه رویاست ! اما زیادی حقیقی هستی ! هجده سالگی دقیقایق آخره .. هجده سالگی خداحافظ ‌‌.. :)))))))))))

343

دارم یه لذت وصف نشدنی رو تجربه میکنم بعد مدت ها

تنهایی اومدم کبابی ؛)👌 دلتون نخواد*

تنهایی برید بیرون غذا بخورید البته با پول خودتون ، یه کیفی داره نگم اصن

342

# ادامه نوشته

341

داخل خیابون قدم میزدم . پیرزن کوتاه قامتی بدون دندان با لبخندی شیرین عصا بر دست به سمت شیرینی فروشی سنتی رفت . با گویش گیلکی « سلام بَرَر جان » ـی گفت . به نظر میومد مرد میشناستش . چیزی سفارش داد که در حال عبور نشیدم .

ثانیه ای بود و زیبا !!!

340 مسیر دانشگاه

روز سه شنبه در حالی که ساعت تقریبا به 12 ظهر رسیده بود کلاسم تموم شد و به سمت خونه راهی شدم . خیابون خلوت و هوا به شدت خوب بود . نسیم بهاری که درگردش بود و آفتابی که صورت و نوازش میکرد . مسیر نسبتا کوتاهیی و داخل خیابان دانشگاه پیاده روی کردم بعد طبق معمول از اولی نه ، دومین خیابان فرعی داخل رفتم .

کارگر ها مشغول ان . حرف میزنن ، مصالح ساختمانی رو جابه جا میکنن . هوس خوراکی میکنم ! داخل مغازه ی اون طرف خیابون میرم و یه کرانچی دوتا کوروسان و یه چیپس ساده میخرم. میام بیرون . جلوتر یک موتور فروشی یا شایدم کرایه ای وجود داره . معمولا بعد از ظهر ها شلوغ تره . یه مغازه ی کوچیک که پر میشه از نوجوون ها و جوون ها . جلوتر به کوچه های پیچ در پیچ مورد علاقم میرسم . کوچه هایی که خونه هاش خودشون رو از بافت شهری دور کردن ، مثل روستایی در دل شهر که آب و هوای خودش و داره ! معمولا مهاجرین اینجا زندگی میکنن و ترک زبان هستن . البته گیلک هم بینشون هست .. قدم هام و اروم میکنم تا بیشتر از این هوا و فضا لذت ببرم . بوی غذا کل کوچه هارو برداشته . یکی قرمه سبزی . یکی بوی قیمه و پیازش . حتی میتونم بوی سیب زمینی آب پزی که قراره کوکو بشه هم تشخیص بدم . اهالی محله در رفت و آمدن . در بعضی از خونه ها بازه و همسایه ها دور هم نشستن و حرف میزنن . بچه هایی که سنشون کمه و مدرسه نمیرن داخل کوچه تنهایی ول میچرخن تا بلاخره دوستای بزرگترشون تعطیل بشن . یه مغازه ی لباس فروشی قدیمی با تونیک های طرح گلدارو پلنگی و جنس پارچه های تریکو که از میله ی بالای مغازه تاب میخورن . یه شیرینی فروشی داخل این محله هست، در حال حاضر فقط زولبیا و بامیه ماه رمضان رو میفروشه . فروشنده پیرمردیه که لبخند نمیزنه اما چهره ی مهربونی داره . _ روز بعد نیم کیلو بامیه ازش خریدم _ از سومین کوچه ی مورد علاقم رد میشم . به کوچه خیابونی که نزدیک خونمونه میرسم . جلوش ، یه پسر بچه و مادربزرگش روبه روی در خونشون نشستن . پسر بچه به هرکسی که وارد یا خارج از این خیابون کوچیک میشه ، سلام میکنه . با صدای بامزش از فاصله ی دور چندباری رو به من داد میزنه سلام . کلاه بافتی به سر داره .. پوستش سفیده و انگار چشماش رنگیه اما خوب نتونستم دقت کنم . نزدیکش شدم بهش سلام کردم . خندید و خجالت کشیبد . مادربزرگش لبخند زد و با شک زیر لب سلامی گفت ، متقابلا بهش لبخند زدم و در حالی که رد میشدم گفتم خدا حفظش کنه .. و بلاخره میرسم به خیابون چاله چوله ها،،، یه میدان اینجاست که وسطش رو مثل پارک درخت کاری کردن و نیمکت گذاشتن . البته شباهت زیادی به میدان نداره جز این که زیادی گرد و بزرگه ! وارد میدان پارکی میشم . گل های عروس سفید رنگی که کاشته شده و باد اونارو به حرکت درآورده . گربه ای که سرش رو زیر سایه ی گل برده و انگار چرت میزنه . از گل ها عکس و فیلم میگیرم . _ متاسفانه نتونستم عکسش و بذارم _ از این میدان به بعد فقط یه مسافت کوتاه به اندازه ی سه تا آپارتمان و دوتا ویلایی ، تا خونه راهه . انرژیم و جمع میکنم . سعی میکنم فقط به مسیری که با لذت طی کردم فکر کنم و امیدوار باشم خونه در آرامش و سکوته ...

__ این محله ای که تقریبا هر روز موقع رفتن و برگشتن به دانشگاه داخلش رفت و آمد دارم چنان حس شیرین زندگی و آرامش رو به ادم القا میکنه که حد نداره . زیباست . ادما میرن و میان . بچه ها بازی میکنن . از خونه ها صدای خنده و حرف زدن میاد . انگار اینجا واقعا همه چیز خوبه خوبه ...

339

یکی از نقاط سیاه گذشتم و پاک کردم . سعی دارم این نقطه هارو کمرنگ و کمرنگ تر کنم ..

338

ماه رمضون هم اومد ،، غمگینم که نمیتونم روزه بگیرم :) این زخم معده چه دردیه ای که هفت ساله رهام نمیکنه . ماه رمضونی که آدم نتونه روزه بگیره خیلی همراه شیرینیش تلخ میگذره :))

_ تنها کسی که خونمون روزه میگیره مامانمه ، من و خواهرم و بابام معده هامون مشکل داره . البته مامانمم یه کم مشکل داره اما میگه میتونم بگیرم . خیلیی سخته غذا درست کنی بخوری اما مامانت نتونه ...

337

یکی از هم دوره ای های کانون بهم پیام داده . برای تبریک عید و اینا . وقتی باهاش شروع کردم به حرف زدن دیدم بین من و اون چه دنیای بزرگی فاصله افتاده . یه جورایی بین من و اونو همه ی رفقای سابق . اونا زیاد عوض نشدن . این منم که تغییر کردم . تازه امشب فهمیدم چقدر مسیر رفتاری و افکاریم تغییر کرده . حتی مثل سابق برام راحت نیست به شوخی فحش بدم !! قبلا سر کوچیک ترین چیزی از این شوخی های پسرونه رکیک با بقیه میکردم ! چیزایی میگفتم که الان اصلا نمیتونم به زبون بیارم :) باید بگم لطف خداست یا چی ؟! ... بین من و فاطمه ی گذشته یه اقیانوس فاصله افتاده . من از پارسال تا الان کلی عوض شدم چه برسه به چند سال پیش .. من بزرگ شدم . خیلی خیلی زیاد . یا خیلی عاقل شدم . افکارم خیلی عمیق تر شده . نمیدونم چی بگم . ولی این اتفاق باعث شده تنها تر بشم .. شاید قبلا فکر میکردم یه نقطه ی قرمزم بین کلی سفیدی اما حالا شبیه یه نقطه ی سفید کمرنگم بین کلی قرمزی ! نمیدونم چطور بگم .. قبلا فکر میکردم خیلی تنهام اما حالا واقعا تنهام ...

336

من دوتا عید غمگین توی زندگیم داشتم . البته باید بگم یکی داشتم و یکی دارم . حالم واقعا بده . خیلی سعی کردم خودم و قوی نشون بدم . روانم کاملا آشفته اس ...
الان توی راهم
خدایا توکل به تو

335

پرستارای بیمارستان بیشعور ترین ، بی ادب ترین و عوضی ترین آدم های دنیان ( بلانسبت اون پرستارای دلسوز و مهربون که تاحالا به عمرم ندیدم !! ) حتی دهنشون و باز نمیکنن یه اره یا نه بگن .‌‌ انگار ارث پدرشون رو خوردی . اینا همونایی ان که سیس منشی دکتر دارن ،‌ همونایی که با پول باباشون دانشگاه رفتن نه با هوش خودشون ، همونایی که برای پزشکی کنکور دادن پرستاری به زور قبول شدن !! وگرنه کسی که وجود داشته باشه ، با سختی و تلاش خودش قبول بشه شرف داره ، اخلاق داره ، از همه مهم تر شعور داره . خیلی خیلی بدم اومد . فرقی هم نداره پرستار عمومی باشن یا خصوصی ، مادر من که بیمارستان خصوصی مثلا عمل کرده بود ، نابودش کردن .

تهش خدا لعنت کنه هرچی آدم بی مسئولیت و بیشعوره .

_ عصبانیم

334

شده گشنه بشید ، غذا بخورید اما نه علاقه ای به خوردن داشته باشید نه غذا !

مدتیه اینجوریم ، خوشمزه ترین غذاها ، خوردنشون کیفی نداره . شاید یه لحظه بگم وای چقدر دلم فلان غذارو خواست اما تا اون غذا میاد جلوم هون قاشق اول همه ی اشتهام میپره .

توی چیزای دیگه هم این شکلی شدم . مثلا امروز اولین روز عیده ، من برای پوشیدن لباسای نو ، کفش نو ، همون چیزایی که بچگی براش ذوق میکردم دیگه نمیکنم . دوست ندارم برم عید دیدنی . لحظه ای که لباسارو خریدم واقعا خوشحال بودم ولی الان نه ..

_ بیمارستانم . مامان و فرستادم بره غذا بخوره . برای مامانبزرگمم غذا آوردم . قرار بود امروز مرخص بشه اما دکتر گفت امشب هم بمونه . الان همش بهم میگه برو امروز عید دیدنی . اخه چطوری برم ؟ برم لباس نو بپوشم ؟ برم بگم سلام ما اومدیم ولی مامانبزرگم هنوز بیمارستانه ؟ نمیتونم اصلا . برام سخته . بعد برم چی بگم ؟ نمیگن مامانبزرگش بیمارستانه اومده اینجا ؟! مامان و بابا هردو اصرار که باید بری ! حس خوبی نداره .

_ حالش از پا درد و کمر درد بد شد . الان دردش آروم شده .

خدایا خیلی کلافم خیلی ...

333

1402 اومد ، سلام .