_ این متن شامل اعتقادات شخصی بنده اس پس اگه میخوای قضاوت کنی همین الان از وبم خارج شو _ ممنونم

من دلم برای تک تک قدم هام تنگ شده ...پارسال همین موقع ها بود . میشه گفت تقریبا یه 15 روز قبل از اربعین . با یه مرد کچل بی اعصاب که اصلا برنامه ریزی و مدیریت بلد نبود ، راهی عراق شدم . درسته لیدر گروه انسان درستی از آب در نیومد ، درسته به خاطر بی مسئولیتی که داشت مریض شدم . درسته به خاطر بیماری تا سه روز نتونستم لب به غذا بزنم .. ولی من دلم پر میکشه که یه بار دیگه توی اون خاک قدم بردارم .. دلم پرمیکشه یه بار فقط یه بار دیگه توی اون مسیر باشم ...

پارسال که رفتیم مثل بقیه سفر نکردیم ! شاید بگید 15 روز چه خبره ؟! ولی درسته ما 15 روز مسافر پیاده ی کربلا بودیم .. پیاده روی ما از یه روستایی شروع شد که کیلومتر ها با کوفه فاصله داشت .. اول ساکن یه خونه ی عراقی شدیم . چقدررر مهربون بودن . چقدر محبتشون خالصانه بود . شب و اونجا موندیم و فرداییش طولانی ترین پیاده رویمون و شروع کردیم . در حدی که تقریبا 6 / 7 صبح راه افتادیم و غروب به کوفه رسیدیم . حتی مرد های کاروانم خیلیاشون طاقت نداشتن و از یه جایی به بعد ماشین گرفتن که به مقصد برن !

ما که کوفه رسیدیم بوی غربت میداد .. فکر کنم یه دو سه روزی هم کوفه بودیم . خلاصه بخوام بگم یه روزی هم ماشین گرفتیم و رفتیم نجف زیارت و بعدش دوباره برگشتیم کوفه که از یه مسیری به بعد دوباره پیاده بریم سمت نجف و بعد از نجف پیاده بریم کربلا .

خیلی ها از نجف پیاده تا کربلا میرن ، اما ما از جایی رفتیم که حتی اسمشم نمیدونستیم ! جز دو سه تا ایرانی ، بقیه عراقی بودن . به هرکی میگفتم ما از کجا پیاده اومدیم باور نمیکرد . خیلیا نمیدونستن ما داریم درمورد کدوم روستا صحبت میکنیم .

بار اولم بود که کربلا میرفتم اونم اربعین . نمیتونید تصور کنید چه ذوقی داشتم .

از همه بیشتر دلم برای نجف تنگ شده :) دلم میخواد داد بزنم و بگم من و برسونید نجف .. من دلم حرم شاه نجف و میخواد . توی اون مدت من اصلا خواب نداشتم . یعنی نمیتونستم هم بخوابم . ما ساعت 12 تا 1 شب پیاده روی میکردیم و بعدش یه جایی میموندیم که بخوابیم ، دوباره ساعت 3 /4 صبح همراه اذان صبح بیدار میشدیم که حرکت کنیم !

با اون خستگی و بیخوابی که رسیدیم نجف انگار دنیارو بهم داده بودن . چه جمعیتی بود .. جمعیتی که فکرشم نمیکنید . یهو گفتن ایوون طلارو بستن به خاطر ازدحام جمعیت . اون لحظه انقدر غصه خوردم که نگو . فکر کردم دیگه نمیتونم زیارت برم .. ولی از شانس خوبمون یهو یه مسیری از زیرزمین حرم پیدا کردیم به سمت ضریح میرفت . گروه گروه از بین طناب ها ردمون میکردن که جمعیت با هم برخورد نکنن .. من تمام مدت از شوق فقط گریه میکردم و تا رسیدن به ضریح زیارتنامه میخوندم .. صدای دعا خوندن بقیه می اومد . بعضی ها گریه میکردن و زیر لب چیزایی میگفتن .. شاید باید بگم عاشقانه و خالصانه ترین صحنه هارو اون لحظه ها دیدم .. حتی نزدیکای ضریح که رسیدیم با مامانم تماس تصویری گرفتم .. چقدر جاش خالی بود .. نمیتونم حالم و موقع زیارت توصیف کنم .. بعد زیارت داخل حرم ، نزدیک ورودی ضریح ، روی فرش ها نشتیم برای دعا . ( این و بگم من حرم امام رضا هم که میرم پام و دراز نمیکنم از روی احترام ) ولی نمیدونم چیشد از خستگی هی چشمام رفت رو هم . هرچقدر خواستم باقی دعاهام و بخونم نشد . انگار بعدش یهو تمام خستگی ها و استرس هارو ازم گرفته باشن و جاش یه منبع بی پایان آرامش گذاشته باشن . بی اختیار دراز کشیدیم و خوابم برد ! باید بگم شیرین ترین و راحت ترین خوابی بود که توی کل زندگیم داشتم .. من کلا مشکلات خواب دارم ولی اون لحظه اصلا نفهمیدم چیشد که انقدر راحت خوابم برد .

من مثل دیوونه ها دلتنگ آرامش حرم امام علی ام .. نجف رفته ها خوب میدونن چی میگم :) من الان دلم پیاده روی به سمت نجف و کربلا میخواد :) درده که پارسال بوده باشی و امسال جامونده .. درده که پارسال تو رو دعوت کنه و امسال نه .. درده که آدم و نخوان .. درده که انقدر بی لیاقتم :))

__ اگه بخوام ادامه ی این سفر و بگم خیلی طولانی میشه .. پس میذارمش فعلا تا همینجا .. اگه احیانا کسی که این متن و میخونه قراره اربعین بره ، برای منم دعا کنه :)