472 محدثه
یکی از دوست های دوران دبستانم که باهاش تا همین پارسال در ارتباط بودم ، امروز بهم زنگ زد . سه سال پشت کنکور تجربی مونده بود . امسال بیخیال تجربی شد و رفت سمت رشته زبان . و بین زبان انگلیسی ، چینی و روسی ، روسی قبول شد . دانشگاه الزهرا تهران . براش خیلی خوشحال شدم . حقش بود که همچین جایی قبول شه . تعجب کردم بهم زنگ زده ولی احتمالا به خاطر ذوقی که داشت زنگ زد تا منم خبر کنه . ما مدتی دوست های صمیمی هم بودیم .. البته وقتی بچه بودیم گاهی خیلی اذیتش میکردم اما بعدش بارها و بارها ازش معذرت خواستم . یه کم از فضای دانشگاه گفت . از هم کلاسی های سابق و موفقیت های گنده اشون .. بهم گفت کاش تو هم کنکور میدادی میومدی تهران کنار من ! میدونم منظوری نداشت اما بدجوری دلم از حرفش شکست .. راستش بهش حسودی کردم .. موقعیتی که توشه رو منم میتونستم داشته باشم . اگه اون جلوم و نمیگرفت .. اگه اونقدر عذابم نمیداد .. هیچوقت نمیبخشمش .
الان بین یه مرزی گیر کردم که نه راه پس دارم نه راه پیش . نه میتونم دوباره کنکور بدم ، نه موقعیت این و دارم لیسانسم و یه جای خیلی تاپ بگیرم .. چاره ای نیست.. باید ساخت . شانس آوردم بعد از کاردانی ، مقطع کارشناسی رو معین قبول شدم ..
همه ی اون همکلاسی های پولدار دوران ابتدایی ، از همون کودکی کلاس های قلمچی میرفتن . من سال آخر هنرستانم هرچقدر بابام و التماس کردم ، یه قرون نداد برم کلاس .. خیلی بهم بد کرد ..خیلی ..من با کتاب های دست دوم و کلاس های رایگان و بدون مشاوره درست حسابی قبول شدم .. من با پول هایی که خودم در آورده بودم قبول شدم . من با بدبختی قبول شدم .. خیلی بهم بد کردی بابا .. خیلی ..
چقدر زندگی عجیبه .. شانس و تقدیر چه کارها که با آدم نمیکنه .. من خوش شانس نبودم .. به هر دری زدم تا از اینجا برم نشد . انگار سرنوشت من همین استان بود .. انگار با فونت درشت و قرمز نوشته بودن :
_ فاطمه حق تحصیل در دانشگاه های معتبر را ندارد . فاطمه حق رسیدن به آرزویش را ندارد _
هر بار باید یه چیزی اون روز های مزخرف و بهم یادآوری کنه تا ، تا مرز دیوانگی ، حسرت ، حسادت و گریه پیش برم .. تا مرز حرص خوردن و عصبی شدن ..
من حالم از موقعیتی که توشم بهم میخوره
جسمم سال ها پیش در دریا دفن و حالا تبدیل به بارون شدم ، اندراحوالات یک روح گمشده ...