435
خواب به چشمام نمیاد
خستمه
گشنمه
و ذهنم درگیر
نمیدونم و از ندونستن پُر ام .. نیاز دارم با یکی حرف بزنم اما انگار دهنم و قفل زدن .. انگار خیلی چیزارو نمیتونم بگم
فقط دوست دارم این روزای بلاتکلیفی لعنتی تموم بشه . دلم میخواد خیلی کارا انجام بدم اما افتادم یه گوشه .. انگار گوشه رینگ بوکس ام و دارم هی از دنیا و آدم ها و اتفاقات کتک میخورم .
لعنتی چرا باید اینجوری بشم
میخوام قبل تیر ماه همه ی کارای مد نظرم تموم بشن . روزا دارن میدوان ! لعنتی صبر کن بهت برسم .. انگار هرچقدر میخوابم داره از وقت و عمرم میگذره .. حس میکنم دیگه نباید بخوابم ..
این وقت شب ، انگار رویاهام ته کشیدن .. دیگه نه میخوام شرکت بزنم ، نه دیگه میخوام مهاجرت تحصیلی کنم ، نه دیگه میخوام کار کنم ، نه دیگه میخوام ادامه تحصیل بدم .. فقط میخوام بشینم یه گوشه و به دیوار رو به روم خیره بشم .. هر ازگاهی هم یه نقاشی بکشم .. این تایم از شب ، من فقط میخوام بیخیال همه چیز بشم .
من واقعا توانایی گرافیست شدن رو دارم ؟! .. این سوالیه که همش از خودم میپرسم .
جسمم سال ها پیش در دریا دفن و حالا تبدیل به بارون شدم ، اندراحوالات یک روح گمشده ...