چند روز قبل از پنجشنبه ،، از گروه نقاشی آموزشگاه حذف شدم . تعجب کردم ، با خودم فکر کردم شاید شاد به مشکلی خورده مجبور شدن گروه و حذف کنن .

شب پنجشنبه از طرف مدیریت پیام اومد که نیم ساعت زودتر برم . پنجشنبه که رفتم ، بهم گفتن یه مراسمی داریم بریم نماز خونه . من که اصلا تو باغ نبودم رفتم و نماز خونه نشستم دیدم بچه ها صندلی جا به جا میکنن . تو فکر این بودم مراسم قرآنی چیزیه که مامان یکی ازشاگردام اومد و یهو گفت روزتون مبارک باشه و .. تازه دوزازیم افتاد عهه روز معلم و دارن جشن میگیرن . منی که منتظر بودم شاگردام بهم تبریک بگن اما نگفتن(تازه اصلا برام جدی نبود ! فقط تو فکر رفتم چرا مثل شاگردای مجازیم یه پیامی چیزی ندادن ! یعنی فقط منتظر یه پیام بودم ، اونم چون یکی از مجازی ها فرستاده بود) ، پنجشنبه یه جشن گرفتن . مامان یکیشونم که خیلی خانم خوبی و دوستش هم دارم با یه ظرف کیک اومد که خودش درست کرده بود و اونجا بود که مطمعن شدم برنامه برای روز معلمه . خلاصه این که کلی تشکر کردن و کلی من خوشحال شدم و هدیه ای دادن و .. هیچوقت فکر نمیکردم روز معلم هدیه بگیرم ، یا اصلا معلم خطاب بشم ! هیچ وقت تا اون لحظه انقدرر جدی به معلم بودنم فکر نکرده بودم . شاید با یه لحن شوخی میگفتم‌ عه مثلا روز منه و این حرفا ، حتی داخل وبلاگم نوشتم ، اما هیچوقتتت مثل اون لحظه حس نکردم من جدی جدیی معلمم =)

عجیب بود برام ! حالا فکر کنید من کوچولو ترین معلم اونجام ! همه سنشون بالاست :» انقدر معذب شدم و خجالت کشیدم . منی که اصلا فکر نمیکردم بزرگ شدم ، انگار پرت شده بودم وسط جمع آدم بزرگا . باور کنید اگه بهم تبریک نمیگفت مادر شاگردم فراموش میکردم منم جز معلمام . حس دانش آموزارو داشتم .. انگار نه انگار دوران دانش آموزیم تموم شده .. چقدر زودمیگذره ، چقدر با سرعت داریم بزرگ میشیم ...