نازک نارنجی شده ام . حرف ها قلبم را مچاله میکنند ، خراش می اندازن به روح سرگردانم ، سنگ میشوند در گلویم ...

وجودم ترک بر میدارد از نگاهشان . از کلامشان . انگار که از درون هزاران بار خورد شوم و از هر تکه ام نوای غم سر دهند .

این روز ها بی صدا بسیار میگریم . خودم را درون خودم مچاله میکنم . پرت میشوم بین نی زار ها .. پرت میشوم در اقیانوسی مواج ، میگذارم من را در خود تا ژرف ها غرق کند .

دستمال که به روی زخم های عمیق ببندی باز هم خونی میشود . خون میچکد از وصله پینه هایم .

این روز ها نازک نارنجی شده ام . منتظرم تا گریه من را در خود خفه کند . منتظرم تا به دل بگیرم . تا برنجم .

وجودم درد دارد این را خوب میدانم ...