205
توی اتاقم دراز کشیدم و داخل تلگرامی که به زور با پروکسی وصل میشه چرخ میزنم . یه باد سرد همراه با عطر آشنایی داخل اتاق میاد . نمیدونم این چه حسیِ ، صدای گنجشک ها و خیابون و ماشین ها . تاریکی نسبی اتاق . موهای خیسم که از حموم اومدم . سکوت خونه ... هر چقدر فکر میکنم که بر میگرده به کدوم خاطره چیزی یادم نمیاد . حس عجیبیه . هم غم داره هم حال خوب !
فقط خواستم اینجا بنویسم تا بخشی از این حس و یادگاری نگه داشته باشم !
_ کاش همه ی روزا همینقدر غمگین حس میشد اما آرامش داشتم ...
_ نکنه حس دلتنگ چیزی بودنه ؟! اما نمیدونم و یادم نمیاد چی ؟!!

_ زاویه ای که معمولا وقتی کز میکنم یه گوشه ی اتاق ، از پنجرم دارم .
_ صدای بارون میاد * داره میباره
+ [ سه شنبه بیست و ششم مهر ۱۴۰۱ ] [ 17:21 ] [ fatemeh ]
|
جسمم سال ها پیش در دریا دفن و حالا تبدیل به بارون شدم ، اندراحوالات یک روح گمشده ...