137
امروز تولد بابامه
مامانم صبح پشت سر هم اصرار کرد که باهاش برم بیرون تا قبل اومدن بابام براش کادو بخریم. اما من هنوز حالم خوب نیست . من هنوز اضطراب دارم . هنوز سردرد دارم . هنوز نمیتونم درست و حسابی برای خودم وقت بذارم . هنوز نتونستم برنامه هام و مدیریت کنم .
بهش گفتم نمیخوام بیام . بهم توپید . الان که برگشته باهام بد حرف میزنه ، بد رفتار میکنه . و اون اضطراب کوفتی قدیمی اومده سراغم . دارم میلرزم . سعی دارم بیخبال خودم و نشون بدم . سعی دارم بلند بلند نزنم زیر گریه .
یا نمیدونه من چرا انقدر عصبی و مضطربم یا میدونه و میخواد اینجوری بیشتر عذابم بده !!
+ [ سه شنبه بیست و دوم شهریور ۱۴۰۱ ] [ 14:31 ] [ fatemeh ]
|
جسمم سال ها پیش در دریا دفن و حالا تبدیل به بارون شدم ، اندراحوالات یک روح گمشده ...