امروز تولد بابامه

مامانم صبح پشت سر هم اصرار کرد که باهاش برم بیرون تا قبل اومدن بابام براش کادو بخریم. اما من هنوز حالم خوب نیست . من هنوز اضطراب دارم . هنوز سردرد دارم . هنوز نمیتونم درست و حسابی برای خودم وقت بذارم . هنوز نتونستم برنامه هام و مدیریت کنم .

بهش گفتم نمیخوام بیام . بهم توپید . الان که برگشته باهام بد حرف میزنه ، بد رفتار میکنه . و اون اضطراب کوفتی قدیمی اومده سراغم . دارم میلرزم . سعی دارم بیخبال خودم و نشون بدم . سعی دارم بلند بلند نزنم زیر گریه .

یا نمیدونه من چرا انقدر عصبی و مضطربم یا میدونه و میخواد اینجوری بیشتر عذابم بده !!