242
امروز که از خواب بیدار شدم ، تصمیم گرفتم ورزش کنم . حالا که باشگاه نمیرم خونه انجام میدم . نمیدونم چرا با چهارتا حرکت کوچیک سرم گیج رفت و افتادم !! باشگاه فیتنس کار میکردم ، تازه لول گرم کردن بودم که چشمام سیاهی رفت . فکر کنم چون ناشتا بودم اینطوری شدم . روزای قبل اتفاق نمی افتاد .
خیلی وقته از آب و هوای اینجا نگفتم . الان یه آفتاب بهاری قشنگیه که نگووو =)) دلم میخواد برم بیرون پیاده روی اما نمیشه .. یه باد نسبتا ملایم اما سردی هم پیچیده تو اتاقمون .
راستی کلی اتفاق افتاد اما سرتیتر خبرها این که کل اتاق و کمد دیواری کردیم و فرش قدیمی هم دادیم بیرون ، به جاش از این موکت های پرز بلند هست مثل فرشه ، از اونا گرفتیم . جوری که اتاق نظم گرفته باشکوهه !!! از شر بی جایی خلاص شدم خداروشکر .
حالمان هم خوب است ، خوب ابری متمایل به آفتابی ، گاهی غروب ، گاهی شب . کلا در احوالات متغیری به سر میبرم اما میگذره ... اخبار مریضم میکنه ، کتابام و سریالام و شغلم = درمان .
خونه هنوز هم متشنجه ،، البته اگه نباشه طبیعی نیست . و این وضع به مرور عادی و خسته کننده میشه . صدای داد و بیداد مثل مته مغز و سوراخ میکنه ( یه خواهش !! اگه میخواین ازدواج کنید ، کسی رو انتخاب کنید که بتونید باهاش مکالمه کنید ، بتونید مشکلات رو راحت حل کنید . بتونید با هم کنار بیاین . در غیر این صورت ازدواج نکنید . اگر هم که کردین حالاحالاها بچه دار نشید ، بچه رو اسیر خودتون میکنید . با تشکر !)
دیگه چی ؟ نمیدونم . دوست دارم سوال بپرسید جواب بدم .
جسمم سال ها پیش در دریا دفن و حالا تبدیل به بارون شدم ، اندراحوالات یک روح گمشده ...