1 : بازگشت

نمیدونم سه سال ، چهار سال یا پنج سال پیش بود یه وبلاگ داشتم .

یهو بعد چندسال دلم عجیب هوای اون روزارو کرد ، به سرم زد بیام بلاگفا و وبلاگای بروز شده رو بخونم

دیدم ... دیدم دلتنگیام و

حالا وسط کلی مشغله کار هنرستان کنکور

برگشتم ،، نمیدونم چی میشه ، کی میخونه ، کی میبینه ، کی قراره بخونه و ببینه

حقیقت اینجاست خیلی مقاومت کردم که نزنم وبلاگ و ولی نشد.

نمیدونمم باید چی بگم تو اولین پست، نمیدونمم چطور معرفی کنم ، فکر کنم بیو تا یه حدی معرفی کنه من و

*تویی که این و میخونی ، اگه سوالی داری بپرس

همین !!

_______________________

1401/7/10

کنکورم و دادم ، فکر میکنم به اندازه کافی توی وبلاگ دربارش حرف زدم . گرافیک.

__________________________

پ.ن : اگه خواستین برای تبادل لینکی پیام بدین

۱۵ : خونه ما ، و من

خونه ما یه چیز کم داره و اونم آرامشه 

خونه ی ما یه چیزایی هم خیلی زیاد داره ، دعوا ، تشنج ، بحث ، داد و بیداد ،،، جنگ 

تو این خونه کسی نمیدونه آروم حرف زدن یعنی چی ، دخالت نکردن یعنی چی ، رفاقت یعنی چی 

کسی احترام و بلد نیست ، کسایی بلد نبودن و کسایی هم هیچوقت یاد نگرفتن 

خونه ای که صدای دادش کل واحد های آپارتمان و برمیداره 

خونه ای که زیادی سرده ...

خونه ای که یه روز صدای داد ازش بلند نشه جای ترس و تعجب داره ! 

خونه ای که درد و مریضیاش زیاد میشه اما کم نه ...

روزای سختیه ، خیلی سخت تر از چیزی که یه نفر میتونه با تمام وجود حس کنه 

من میجنگم که ترحم نشنوم ، میجنگم که خونه ای بسازم سرشار از آرامش 

من میجنگم برای خودم و هرآنکسی که به من مربوط میشه 

چندین ساله که کوه شدن و یاد گرفتم و با تمام احساساتی بودنم ، زود زخم خوردنم همچنان تکیه گاه کوچکی ام که در حال رشده 

اوضاع خوب نیست اما یادآور زودتر بزرگ شدن و زودتر به استقلال رسیدنه . اره از اون آدماییم که میگن اشکش دم مشکشه ، این ذات شیشه ای منه ... اما سنگ های یه کوهم صیقل بخوره آینه میشه ...

دستام میلرزه گاهی از این همه سردی و درد ، از این همه تیرگی . تنها راه نجات من نوری که از وجود خودم همچنان زندس ..  زنده بمون دختر !!

باید این همه مقاومت و جنگیدن 

این همه زخم خوردن و خفگی ، یه جایی یه روزی یه جوری باید نتیجه بده ...

 

*مزخرف میگم ؟! :)

14

نمیدانم این کیست که در این حوالی پرسه میزند ، این چیست که به بازی گرفته است تمام مرا 

فقط ،  یک نشانه میخواهم ! ...

13 : رویا با چشمان باز !

تاحالا شده با چشم باز خوابتون ببره ؟! 😂 

امروز از ساعت 7 کتابخونه بودم تا ساعت شش و نیم غروب . داشتم تاریخ هنر میخوندم ، همونجوری که چشمام باز بود یه لحظه مغزم خاموش میشد و خواب میدیدم !! وای الان که فکر میکنم چقدر خنده داره ، اصلا باورم نمیشه چطور در صدم ثانیه خاموش میشدم و تازه رویا هم میدیدم ! 

وقتی برگشتم خونه دوش گرفتم و شام خوردم ، شهر ما خیلی سرد و بارونیه و از اونجایی که سرمای کتابخونه تنم بود رفتم زیر پتو و خوابم برد . ساعت 11 دوباره پاشدم تا به کارام برسم و الان وسطش اومدم اینجا که یه نیمچه استراحتی داشته باشم . 

حقیقتا بعد از خوندن اخبار کنکور 1401 و 1402 حسابی کفری شدم . اینم از سیستم عدالت آموزشی ! 

* مهدیه امروز پیامای قشنگی میفرسته ، نمیدونم چقدر باید ممنونش باشم که به یادمه 

بله و بلاخره بلیط قطار شد 13 آذر 

آخ که چقدر به اون 6 روز آرامش نیاز دارم 

و خبر خوب امروز ، موتیفم تموم شد 

و خبر بد امروز ، پنج شیشتا پروژه دیگه ریخت سرم . سعی میکنم تا قبل از رفتن تمومشون کنم  . 

هیی شما در چه حالین ؟! 

 

نقطه سر خط ؟! .

12 : کودکانه ، احمقانه

سلام ، کار موتیف همچنان نیم تمامه ، ساعت هشت کلاس داشتم اما 10 رفتم مدرسه تا شاید  موتیفم و تکمیل کنم و ببرم و خب قبول نشد ، دبیرمون ادم وحشتناکیه بهتره ازش نگم...

امروز اتفاقاتی افتاد که واقعا بچه گانه بود ، اگه بخوام یه خلاصه بگم : بحث و تخریب یک پاچه خوار کلاس و به طور مثال ذکر نام دبیری که براش پاچه خواری میکنه ( قبلا اعتراف کرده که اینکارارو برای نمره میکنه )

ترسیدن اون شخص از من ، اطلاع به دبیری که ناگهان مثال زدم ( که اصلا حرفای من ربطی به اون دبیر نداشت و من علاقه ی زیادی به تدریس ایشون دارم ) 

دفاع دبیر از اون شخص بدون پرسیدن از من و دوستم که دقیقا چه اتفاقی افتاده !

تهدید غیر مستقیم من و دوستم توسط دبیر داخل گروه 

و مایی که نمیدونیم چه کنیم !!!

خوندین ؟ دیدین ؟ همینقدر بچه گانه بی منطق و احمقانه . 

و خب همین مسئله خنده دار و عجیب !حسابی ذهنم و درگیر کرد و داخل کتابخونه تمرکز نداشتم درس بخونم . 

خواستم به دبیر پیام بدم اما بیخیال شدم ، اگر قرار بود حرف های مارو بشنوه سراغمون میومد ... 

البته اگه حضوری دیدمش و اشاره ای به این موضوع کرد همه چیز و میگم ، سال آخر باشی و ذهنیت دبیرت به غلط نسبت بهت عوض بشه . همینجوریش تحت فشاریم حالا یک فشار دیگه از سمت دبیر تخصصی در انتظارمونه . 

انقدر ذهنم آشفته بود که همین موضوع بیشتر به آشفتگیم دامن زد و از وقتی که برگشتم خونه و هزاران کار سرم ریخته ،، و منی که تمرکز ندارم انجامشون بدم . 

واقعا از لحاظ روانی داغونم و چیز های کوچیک برام این مشکل و پر رنگ تر میکنن .

فک دردم همچنان با منه و خون چشمم با قطره خیلی بهتر شده .

نیاز دارم یک مدت طولانی رها بشم ، با مشاور کنکور هم صحبت کردم و 7 ماه آینده مطمعنن چیزی از من باقی نمیمونه . 

اما لبخند میزنم و میگم من خوبم و عالیم ! هرچقدر به مشکلاتم اضافه بشه لبخند پرنگ تر و بلندتر داد میزنم عالیم ! شاید با گول زدن خودم بتونم انرژی مثبت جذب کنم !

پس من با تمام این اتفاقات خوبم ، عالیم و عالی هم میمونم ..اما

فقططط میخوام که تموم شه 

تموم .

مثل همین ، نقطه سر خط .

11 : پایان کوتاه ، بد اما خوب !

بلاخره کارم تموم شد ( نمیدونم چرا هرکاری میکنم عکسش و نمیشه قرار داد ! )

بماند که پدر گرام به تمسخر گرفت ، و بغض بدی گلوم رو فشرد . درست بعد اون همه خستگی و یک هفته کار که شاید با دیدن تصویر اصلا کسی متوجه سخت بودنش نشه ...

مامانم  بعد از به اتمام رسیدنش لبخند رضایتی نشون داد و سعی کرد کمی تم گرمش رو نادیده بگیره ! اما خوبیش اینه بقیه دوستان انگار از کار خوششون اومده و لذت بردن . ( تصویر سازی کتاب کودکه و صدرصد تم کودکانه ای هم باید داشته باشه ) امروز کمی تبلیغات نت وورکم و انجام دادم و با دوتا از دوستای دوران دبستانم حرف زدم . تصمیم دارم مشاور بگیرم تا شاید از این بی نظمی کمی کاسته بشه ( البته ممکنه فردا از این تصمیم پیشمون بشم ) 

الهه امروز استارت برنامهاش با مشاورش زده شد و از شانسش یه مشاور نابلد گیرش اومده ، البته از نظر من . به شدت خوابم میاد اما اصلا دلم نمیخواد بخوابم در صورتی که امشب کارم زودتر به اتمام رسیده . فردا احتمالا به کتابخونه میرم تا درس بخونم و خب برنامه هام تا حدودی به هم ریخته . 

سعی میکنم حرفای بابام و نسبت به کارم نادیده بگیرم و بگم بیخیال اون هیچوقت درکی از رشته ای که میخونم نداشته ، هیچوقت ! .  

ناگهان یادم افتاد بعد کتابخونه باید کار موتیفم و رنگ کنم و رنگ ندارم ، موقع برگشت باید رنگ بخرم و کار تصویر سازی هم ببرم تا داستان رو روش چاپ کنن البته تا هفته ی دیگه وقت دارم پس شاید عقب انداختمش .

فکر کنم همین ...

نقطه سر خط .

 

10 : ضد حال در اوج !

یک هفته ی تمام تصویر سازی کار کردم ، تقریبا یک پنجم کار مونده تا تکمیل شه . بلاخره به مامانم نشونش دادم و خدایااا 

_ احساس نمیکنی زیادی تمت نارنجی و گرمه ؟ ( از رنگ های گرم متنفره ) چرا اینجاش اونجوریه چرا اینجاش اینجوریه ! 

بیخیال مادر من ، کل عالم و آدم میگن کار قویه بعد تخریب میکنی  نصف شبی اونم بعد این همه زخمی شدن ؟ 

اه از نهادم بلند شد ، کم مونده بود خونه رو بزارم رو سرم ، حداقل از مامانم توقع نداشتم انقدر ایراد بگیره ! کسی که کارای مزخرفم و همیشه تایید کرده !! 

جالب اینجاست هروقت با رضایت کامل و نیش خندان میرم پیشش به طرز زیبایی ضدحال میزنه . 

کتاب کودکه بعد با منطق بزرگسالانه تحلیلش میکنه :) 

اشکم در اومد تا اینجا برسونمش . هی 

واقعا بدون هیچ اغراق و تعریف بیخودی میگم کارم خوب شده یعنی از چیزی که توقع داشتم بهتر شده ، شاید حق با مادرمه و گند زدم ...( من ذاتن خود تخریبم هیچوقت کارای خودم و قبول ندارم اما اینبار واقعا قبولش داشتم ) 

فردا بعد تکامل شاید گذاشتمش اینجا ...

نقطه سر خط . 

 

 

9 : بی پایان ترین بی نهایت !

از پریشب تا الان یکسره مشغول کارم ، نمیدونم چرا هیچوقت کارای هنرستان تمومی نداره ، بلاخره دستام کم آوردن و به بهانه ی کمی استراحت اومدم اینجا . دیروز از ساعت 10 تا 2 بعدازظهر شاگرد نقاشی داشتم ، یکی از شاگرد های جدیدم به شدت با استعداده و به جرعت میتونم بگم درآینده یکی از نخبگان هنر میشه ! یه دختر کلاس سومی با قدرت دستی فوق العاده و نقاشی هایی که با دیدنشون واقعا متعجب شدم ، الانم دارم باهاش طراحی کار میکنم در صورتی که از 12 سال کلاسای طراحی من شروع میشه . دیروز نمیخواستم خونه ی مادربزرگ پدریم برم اما از اونجایی که زیادی به دستا و چشمام فشار آوردم مامانم به زور من و با خودش برد و گفت حق درس خوندن و کار کردن ندارم ( در حال حاضر همشون رفتن خونه مادربزرگ مادری و من تنهام) پروژه ی تصویر سازی باید تا فردا صبح آماده باشه تا ببرم مدرسه و انقدر طرح من سنگینه که نصفش باقی مونده ، دیروز و امروز درس نخوندم و شدیدا عذاب وجدان دارم ، احتمالا بعد از اینجا میرم تاریخ هنر و مرور کنم و دوباره برم سر کارم . عمیقااا خوشحالم که کتابخونه چهار درس و خوندم وگرنه برای امتحان فردا نمیتونستم آماده بشم . 

مهدیه هر روز به خاطر این که جز بچه های بلاکیه بهم پیامک میده تا روحیه بگیرم و با تمام وجود ازش سپاسگزام ، تقریبا 11 الی 12 روز دیگه به اون مسافرت 6 روزه میرم و میتونم برای اولین بار یکی از بهترین رفیقای مجازیم و ببینم . 

فردا هم بعد از مدرسه موتیف و کار میکنم تا یکشنبه با خیال راحت برم کتابخونه . 

با مبینا هم هنوز نتونستم درست و حسابی ارتباط برقرار کنم ... 

و الهه ای که از ظهر به بعد ناپدید شد و مطمعنم سخت مشغول درس خوندن و کار کردنه.

( مادربزرگ مهربان ! همین الان زنگ زد و گفت که برام شام فرستاده :")) 

 

خلاصه که اره ! ...

8 : کار ، درس ، خستگی

زندگیم تکراری شده ، کار ، درس ، کار ، درس ، کار درس 

زندگیم در حال گذره و شب به سرعت روز و روز به سرعت شب میشه و من هرلحظه احساس میکنم تو این روتین روزانه دارم زندگی کردن و فراموش میکنم ، اره گفتم ، گفتم که دوست دارم این سختیارو اما تکرار یه چیز هر روز و هرلحظه مثل یه کتاب بی پایان سخت و طاقت فرساس ، باید برم و از دریا صدف جمع کنم، باید جواب نامه ی مهدیه رو بدم هرچند که 15 روز دیگه  مشهدم و حس میکنم قراره حالم بهتر بشه ، مخصوصا بعد از زیارت و دیدن مهدیه ، فکر کنم باید نامه رو حضوری بدم دستش ! :) 

غروب چشمام به زور باز بودن ، باید میرفتم و کار تصویرسازیم و انجام میدادم اما یه گوشه دراز کشیدم تا کمی خستگی در کنم و مقاومتم شکست و نفهمیدم کی خوابم برد . خیلی بد موقع خوابیدم و الان به طرز وحشتناکی بیدارم و بدم کسل و سنگینه . احتمالا تا صبح باید کار کنم ، فردا صبحم سه تا شاگرد دارم و بعدازظهر باید وقتم و در اختیار خانواده قرار بدم . اما شاید فردارو خونه پدربزرگم نرفتم ، اونقدری کار سرم ریخته که تا یک ماه باید خودم و خونه حبس کنم .

آخخخ کاش میشد پیام بعدی که مینویسم این باشه " کارام تموم شده و تقریبا به تعادل رسیدم " امیدوارم تا شنبه تمومشون کنم . 

از روزی که کنکور و بدم و تمام این مشغله ها و درسا تموم بشه ، تا زمان شروع دانشگاه فقط استراحت میکنم و اونقدری میخوابم که تمام این خستگیا از بین بره !! ( یکهو دلم خواست متن ها و نوشته های ادبیم داخل وبلاگ آپ کنم ) هوم بد ایده ای نیست ...

7

چندوقت پیش تو کارگاه مدرسه وقتی وسط کار بودیم  ، الهه یه گوش ایرپادش و داد به من و یه پادکست پلی کرد ، همونجوری که راپید دستم بود و روی مقوای گلاسه میکشیدم گوش سپرده بودم به یه عالم دیگه ،،، موضوع پادکست درباره ی کسایی بود که توی زمانای خاصی یک آهنگ براشون معنای جدیدی گرفته  و الان جز مورد علاقه هاشونه . وقتی برگشتم خونه بقیه قسمت هاش و از الهه خواستم برام بفرسته اما فراموش کرد . خودم گشتم و چنلش  وداخل تلگرام پیدا و بقیش و دانلود کردم ، اون شب گوش سپردم بهش و یه حس عجیبی اومد سراغم ، یه حس قدیمی تو مایه های اروپا سالهای 1819 ! کسایی که فیلم های اون زمان و دیده باشن میتونن عمق کلاسیک بودن ماجرارو درک کنن ! 

درآخر با خودم فکر کردم کدوم آهنگ برام خیلی خاص معنا شده ، من کلا آدم آهنگ بازیم و انتخاب بینشون خیلی سخت بود اما یهو یاد آهنگ همینجوری نمیمونه معین افتادم :))) ( شاید بعدا درباره ی خاطره ای که بااهاش دارم بنویسم ) 

حس میکنم درحال حاضر این آهنگ برام از تمام آهنگ های دنیا با ارزش تره 

شاید بعدها آهنگ دیگه ای جاش و بگیره اما باز هم مثل بار اول ،  حس وحال اون روز در خاطرم ارزشمند خواهد بود .

6

خوبه مبینا اومد 

اما اگه قرار باشه شروع کنه به کارای مزخرفش یا روی اعصابم راه بره اونم بعد این همه مدت حرف نزدن ( که انگار شروع کرده 

اینیار خودم و کنترل نمیکنم و همه حرفایی که باید و میزنم ، تخریب ! ، کاری که توش حرفه ایم 

 

5

روز خسته کننده ای بود ، باید برای شاگردم فیلم میگرفتم ، تا قبل از فیلم گرفتن به شدت کسل و گیج بودم 

خودرگیری با خودم ! 

اما امروز بهم ثابت شد طراحی تمام وجوده منه ! وقتی طراحی میکنم 

تمام اتفاقات اطرافم به فراموشی سپرده میشه ، و با تمام وجودم مداد طراحی و روی کاغذ به رقص در میارم و باهاش زندگی میسازم 

حقیقتا طراحی تنها تکنیکیه که من و با خودش غرق میکنه 

یادمه زمانی که کانون میرفتم ، خانم حجت مدیر اونجا موقع کار میومد بالای سرم و میگفت دستای زیبا و کشیده ای دارم و موقع کار لذت میبره که اونارو میبینه :)) حقیقتا زیبا ترین توصیفیه که تا الان درباره ی تمام من شده ! 

بعد از گرفتن فیلمم حس بهتری داشتم ، این که هنرم و به شخص دیگه ای آموزش بدم حالم و بهتر میکنه 

از طرفی نت وورک واقعا وقت گیر و خسته کنندس اما زمانی که بلاخره یکی مشتری میشه اون حس بلاخره سماجتم جواب داد تمام وجودم و میگیره !! در هر صورت نت وورک یه بخش کوچیک مادیه که قرار نیست تا ابد برام ادامه پیدا کنه ، اما واقعا جذابه 

 دلم برای مبینا تنگ شده ... کاش میشد باهاش حرف بزنم 

کاش برای یه بارم شده اون رفتار رو مخش و بزاره کنار 

آدم عجیبیه 

اما خنده دار اینجاست همه میگن من عجیب ترم !

4

دیشب دیر خوابیدم و امروز کلاس مجازیه پس میتونم یه کم به خودم استراحت بدم ، دیروز به طرز فاجعه باری دلتنگ آدمایی شدم که یه زمانی توی زندگیم بودن ، قراره که برگردم پیششون ، یعنی فکر میکنن که برمیگردم ،،، من رفتم و با این حجم از دلتنگی برنمیگردم ، مسیری که طی شده هیچوقت برگشت نداره . دلتنگ گذشته ای شدم که توش معنا داشتم ، میخوام فراموش بشم ، فراموش نمیکنم ، نمیتونم که بکنم اما سخت ترین بخش همین فراموش شدنه که باهاش کنار اومدم ، میخوام که نباشم براشون 

شبی که همشون و بلاک کردم و گوشیم و فرستادم به حالت پرواز و خودم و لعنت کردم که چرا واتسپ باهاشون گروه داشتم که شمارم و دارن ،، شبی که از اینستاگرامم خداحافظی کردم و گوشیم خالی شد از آدمایی که به بخشی از زندگیم معنا بخشیده بودن . 

طرز تفکر " وجودم براشون اهمیتی نداره " باعث این رفتن شد 

البته دلیل اصلی این ناپدید شدن داشتن کنکور و همون مشغله های لعنتی که گفتم ، قرار بود پرقدرت و با خبرای خوب برگردم 

اما الان که نیستم 

پس بعدا هم نخواهم بود 

 

* فکر کنم این سومین باریه که ناگهان ناپدید میشم 

بار اول با اکیپ کیپاپ بود که همراه فن پیجم فراموش شدم 

بار دوم بازم یه اکیپ کیپاپ دیگه بود که جز یک نفر ازش به خاطر من نموند و کاش نمیموند 

و آخرین بار ، ارزشمند ترین گروه ، ارزشمند ترین آدما و ارزشمند ترین خاطرات و دفن کردم 

 

* اهل غر زدن ، ناله زدن نیستم اما این میتونه باشه نه ؟! 

شما فکر کنین نیست .

 

 

3

این که هر روز بعد از مدرسه اونم دروس تخصصی و کارگاه عملی بری کتابخونه ، تا ساعت هفت بمونی و بعدش بیای خونه و تا ساعت سه چهار صبح کارهای مدرسه رو انجام بدی ، دهن سرویس کن ترین حالت ممکن برای یه کنکوریه ، داخل چشمام لخته خون ایجاد شده و باید با قطره هر 8 ساعت شست و شو بدم ، چشمام سوزش عجیبی داره و همش به خاطر کم خوابیه ، شاگردام سرم ریختن و نت وورک داره نیمی از وقتم و میگیره اما باید ادامه بدم . 

روزای سختیه ، سخت ترم میشه ، اما من میمیرم برای این تحت فشار بودن ها ! من و الهه ( رفیقم ) حتی بقیه بچه های کلاس از بیخوابی و استرس بی اندازه و فشار کنکور و کارهای عملی مدام لرزش داریم ، دیگه به مرحله ای رسیدیم موقع کار دستامون میلرزه و من به شخصه تیک گرفتم ، اوج فشار اونجاست که امروز صبح نصفمون سرگیجه داشتیم 

اره وحشتاکه ، اما ما چندتا دیوونه ایم که جنون کار کردن و درس خوندیم  داریم و این فشار ها از آب و غذا هم برامون واجب تره 

 

فقط اونی که میگفت هنرستان که اصلا سخت نیست و با عقاید هزارسال پیش میگه بچه خنگا میرن هنرستان ، بیاد یک ساعت جای ما 

بیا عمو کاریت ندارم !! :) 

2

وسواس خاصی روی قالب و تم وبلاگ دارم 

هیچوقت چیزی نشد که میخوام ، مثل همین حالا 

اما خب میتونه کمی پسند باشه 

*کد آهنگ مورد علاقم و نتونستم پیدا کنم 

پس هیچ آهنگی در حال حاضر پلی نمیشه