۱۵ : خونه ما ، و من
خونه ما یه چیز کم داره و اونم آرامشه
خونه ی ما یه چیزایی هم خیلی زیاد داره ، دعوا ، تشنج ، بحث ، داد و بیداد ،،، جنگ
تو این خونه کسی نمیدونه آروم حرف زدن یعنی چی ، دخالت نکردن یعنی چی ، رفاقت یعنی چی
کسی احترام و بلد نیست ، کسایی بلد نبودن و کسایی هم هیچوقت یاد نگرفتن
خونه ای که صدای دادش کل واحد های آپارتمان و برمیداره
خونه ای که زیادی سرده ...
خونه ای که یه روز صدای داد ازش بلند نشه جای ترس و تعجب داره !
خونه ای که درد و مریضیاش زیاد میشه اما کم نه ...
روزای سختیه ، خیلی سخت تر از چیزی که یه نفر میتونه با تمام وجود حس کنه
من میجنگم که ترحم نشنوم ، میجنگم که خونه ای بسازم سرشار از آرامش
من میجنگم برای خودم و هرآنکسی که به من مربوط میشه
چندین ساله که کوه شدن و یاد گرفتم و با تمام احساساتی بودنم ، زود زخم خوردنم همچنان تکیه گاه کوچکی ام که در حال رشده
اوضاع خوب نیست اما یادآور زودتر بزرگ شدن و زودتر به استقلال رسیدنه . اره از اون آدماییم که میگن اشکش دم مشکشه ، این ذات شیشه ای منه ... اما سنگ های یه کوهم صیقل بخوره آینه میشه ...
دستام میلرزه گاهی از این همه سردی و درد ، از این همه تیرگی . تنها راه نجات من نوری که از وجود خودم همچنان زندس .. زنده بمون دختر !!
باید این همه مقاومت و جنگیدن
این همه زخم خوردن و خفگی ، یه جایی یه روزی یه جوری باید نتیجه بده ...
*مزخرف میگم ؟! :)
جسمم سال ها پیش در دریا دفن و حالا تبدیل به بارون شدم ، اندراحوالات یک روح گمشده ...