84 ای پرنده ی مهاجر ...

_مهاجرت خیلی سخته ...

+چطور؟

_ وقتی که بری ممکنه دیگه هیچوقت نتونی برگردی ..

* شما هم وقتی عکسای کسایی که مهاجرت کردن و میبینین یه غم خاصی میاد سراغتون ؟ :) . میترسم ، میترسم روزی برسه که منم مجبور بشم برم ... کل زندگیم و توی دوتا چمدون خلاصه کنم ، از مادرم دل بکنم ، برای آخرین بار همه ی عزیزانم و ببینم و آخرین چای داخل ایرانم و بخورم ... خیلی سخته :) فکر کردن بهشم آدم و آزار میده ..

* اگه روزی دیدین فاطمه استیگما نوشته که مهاجرت کرده ، بدونین خیلی مقاومت کرده و جنگیده ، تا آخرین لحظات سعی کرده کم نیاره ... اما نشده .. نشده که بشه !!

* دعا نمیکنم اون روز بیاد اما دعا میکنم به جای مهاجر مسافر باشم ، هرجای دنیا هم برم بازم برگردم ...

83کتاب دینی

وقتی کتاب دینی برای کنکور و امتحانات پایینی میخونم از دین متنفر میشم !! شما بگین کتابی که بیشتر آدم و از دین زده کنه کتاب درستیه ؟!

منی که اسلام و دوست دارم :) و اسلام از نظر من قشنگ تر از چیزایی که بهمون گفتن و شنیدیم ، دین کاملیه و ... چطور با چهار خط خوندن کتاب دینی از هرچی اسلامه متنفر میشم !! غیر از این که این کتاب غلطه ؟!

82

کاش میشد همینجا زندگی و تموم کنم

بعد کنکور دوباره ادامه بدم

81

مهدیه ، مبینا ، زهرا ، محدثه ، شکوفه ، پگاه و ... بهم برشون گردونین =))) آدمایی که باید و بهم برگردونین .. نذارین ساناز و الهه هم برن .. من دستام خالیه و نمیتونم کاری کنم . آدمارو بهم برگردونین . ازشون بخواین من و ببخشن . بهشون بگین برای مزارم گل بیارن . یه لیست نفرین شده دارم از آدمایی که وارد زندگیم میشن ، به نوبت خطشون میزنم . جلوی دستام و بگیرین ، من دیگه این و نمیخوام . بهشون بگین فاطمه قوی نیست بگین اون یه دروغگوعه .. بگین نقش بازی کردناش و باور نکنین :) تورو خدا بگین

80 فراموش نمیشه

یه چیزایی از گذشته هست که فراموش نمیشه . شاید یکی از چیزایی باشه که من این شدم . از 12 تا 16 سالگیم یعنی 4 سال من و مادرم بدترین دعواهارو داشتیم . شاید تا سه ماه با هم حرف نمیزدیم . اون زمان من یه نوجوون آسیب دیده و افسرده بودم . ریشه ی مشکلات عصبیم مال همون دورانه .. متاسفانه مادرم متوجه نشد چه اتفاقاتی داره برام میفته و بدتر و بدترش کرد ؛ نمیگم چطور و چه اتفاقاتی افتاد .. یاداوریش حالم و بد میکنه .

خیلی طولانی شد بهتره برم صفحه بعد

# ادامه نوشته

79 مهدیه

قدیمیا فکر کنم اون اوایل اسم مهدیه رو زیاد شنیدن ، ( من آدمیم که خواننده های وبمم فراری میدم ) نمیدونم ، نمیدونم چیشد براش کلمه خداحافظ و پیامک کردم و .. همه چی تموم شد ! خداحافظ کلمه ی سخت و تلخی برامون بود . هردومون خوب میدونستیم خداحافظ یعنی پایان تمام پیامک ها و حرفامون ، حداقل تا یه مدت خیلی خیلی طولانی ... ولی اون گفت نمیتونه خداحافظی کنه .. و همچنان برام پیام میفرسته ؛ فکر کنم من الان همون آدم عوضی ماجرا دیده میشم که ناگهان ناپدید و سرد میشه و ناسزا زیاد میشنوه ، اما هیچکس نمیپرسه چرا عوضی شده ؛ نمیخوام با این حرفا گناهانم و توجیح کنم خودمم میدونم چه آدمیم ... ولی حس میکنم من خیلی آسیب دیدم .

78 تحمیل شدن یا حقیقت ؟

خیلی از بچه های بلاگفا هستن که بهشون سر نزدم .. این روزا حواسم سر جاش نیست . حس میکنم دارم به دیگران تحمیل میشم . از این حس خستم . تا کی باید تحمل شم ؟! تا کی باید تحمل کنن ؟

اگه بگم شاید به حماقتم بخندین ، دوستم برام هدیه یه کتاب خریده ، بارها گفته که دوستم داره ، چطور بگم ؟ باور حرفاش سخته :) یکی دیگه از دوستام تولدم اومد چون میدونست به اندازه کافی بین بقیه تنهام اما هنوز باورش ندارم ... حتی دیگه از کلمه رفیق براشون استفاده نمیکنم =) عجیب نیست ؟ سعی دارم ازشون فاصله بگیرم ، حس میکنم خیلی مزاحمم . این بلایی که سر من داره میاد .

77

جوری که مودم توی هر پست عوض شده ترسناکه ! این حرفا انگار از چند نفره نه از یه نفر !! دقیقا من کیم ؟! نمیدونم .. کاش میدونستم ، کاش میفهمیدم .

76

تاحالا شده قرص خوابم بخورید اما از خستگی و فکر زیاد خوابتون نبره ؟ یا از خودتون بپرسین چرا من اینجام ، چرا حالم بده ، از خودتون بپرسین مادرم کیه ؟! پدرم کیه ؟ و زمان و مکان و گم کنید ؟  تاحالا شده بی دلیل حالتون بد بشه و نتونین ریشه رو پیدا کنید ؟ تاحالا شده برای این که وابسته نشید ادمای مهم زندگیتون و از خودتون دور کنید ؟ من همه این کارارو کردم .. با خودم حرف میزنم ، شبای زیادی و بیدار میمونم و فقط فکر میکنم .. فکر میکنم که چه خواهد شد ! حس میکنم توی یه نقطه ای گم شدم ... زمانی که فهمیدم دبیر دوست داشتنی منم همچین آدمیه متوجه شدم تنها نیستم ... حس هفگی خیلی بده . خیلی سعی کردم خودم و کمک کنم .. ریشه ی گمشده ، درخت خشک شده ، غرق شده ! هرچی . من این حال و دوست ندارم .. 

75

کلی اتفاق افتاده 

هم دلم میخواد بگم هم نه 

خستم 

چرا نمیتونم دوست داشتن دیگران و باور کنم ؟ :) 

طبل توخالی *

74

نمیتونم گریه کنم . انگار چشمام خشک شده . یه جوریم . یه جور ناجوری . 

73

من همین الان از زندگی لفت میدم ، خیلی ناگهانی از آینده ترسیدم 

من تحمل ازدواج مادر شدن و ندارم 

تحمل هیچ مردی و در کنارم ندارم 

نمیتونم مسئولیت یه بچه رو قبول کنم تا فرزندخونده داشته باشم 

آینده ترسناک نیست ؟ مستقل بودن ، تنها بودن خوبه اما اگه اذیت شدم چی ؟ 

اگه نتونستم آدم زندگیم و پیدا کنم چی ؟ 

 

چی دارم میگم ؟ نمیدونم 

محض رضای خدا ، مادرم چطور تونسته این همه سال دووم بیاره ؟! 

72 دوستی های سه نفره

آرزو میکنم هیچوقت درگیر هیچ رفاقت سه نفره ای نشین .. اگه هم شدین نفر سوم نشین .. اگه نفر سوم هم بودین ، برین ... قبل این که رفتن سخت تر بشه . اگه تازه این دوستی داره شکل میگیره و حس میکنید نفر سومید نذارید که شکل بگیره ، اون دو نفر و به حال هم رها کنید ... 

احساس اضافه بودن از تنهایی هم تلخ تر و سخت تره 

مراقب خودتون باشید  

خودتونم دوست داشته باشید 

میگذره ...

 

* هیچ چیز تقصییر شما نیست ، هیچ چیز. 

71

آخرین شب قدره ، چقدر دلتنگم

امسال قسمت نشد برم مسجد 😭 کرونا دست و پام و بست . با تلوزیون پیش میرم . آخ که مسجد جمکران و که نشون میده دلم پر میکشه . شب آخری از همتون التماس دعا دارم 

دعا کنید خدا من بنده ی خطاکار سرتاپا تقصییر و هم ببخشه . 

ای خدا کاش سال بعد مریضیم درمان بشه بتونم روزه بگیرم ... 

الهی همه به حاجت دلشون برسن تو این شب عزیز ♡

70

70 ، بمونه به یاد این روزای تلخ 

زمانی که برگشتم دوباره شروع کردم به خوندن پستای قبل و رسیدم  به این پست ، بخندم و بگم تموم شد . به هر چیزی که خواستم رسیدم :)))  ادمای سمی و حذف کردم 

سالم موندم و سالم زندگی کردم 

پرحرفی نمیکنم ، همون چیزایی که باید بشه و خودم خوب میدونم

 . سر خط 

69 آدم واقعی ..

ولی من دلم میخواست برای یک بارم شده یه آدم واقعی تو زندگیم داشتم :) 

میدونی چیه ؟ گاهی اوقات از قوی بودن خسته میشم 

ادما فکر میکنن چون خودم و تحت هر شرایطی قوی نگه میدارم یعنی به جمله ی حالت چطوره احتیاج ندارم ..  میدونی آدمایی مثل من همیشه فراموش شدن .. 

 

* بدترین زمان میدونی کیه ؟ زمانیه که وسط یه رفاقت سه نفره ، نفر سومی 

به جشنای بزرگ دعوت نیستی 

حرفای دو نفری هست که شنوندش نیستی 

به مرحله ای میرسی که اضافه ای و بقیه این و تایید میکنن .. 

پ.ن : دوباره امروز رفتم دکتر ، گلوم التهاب داره اما خداروشکر اکسیژن و فشارم نرماله 

تهش بگم خوبم ؟! .. خوبم . برام دعا کنید :)

68

اگه بگم با هر بار سرفه کردن گلوم و قفسه سینم داره چاک میخوره دروغ نگفتم 

بیچاره اونایی که به سختی مریض میشن ، خداروشکر وضعیت من خیلی بهتره . مخصوصا اونایی که بیمارستان بستری میشن . بیاین برای سلامتیشون دعا کنیم 

67

دیروز از یه ساعتی به بعد به شدت حالم بد شد ، دیگه توان حرف زدن اینجاهم نداشتم ، نمیتونستم غذا بخورم و تب و لرز به سراغم اومد . سه لایه پتو رو خودم انداختم همچنان میلرزیدم . داروهارو که خوردم بهتر شدم . تا خود صبح موقع خواب توهم زده بودم ، حسابی گیج 

خلاصه که بهترم . تو این سه چهار روز صورتم آب شده ! تو آینه به خودم نگاه کردم ، چون صورتم لاغر تر شده چشمام درشت تر دیده میشه ، سفیدی چشمام به خاکستری میزنه ، نمیدونم واقعا اینجوریه یا اینجوری میبینم . 

محتاجم به دعاهاتون ♡

66بدتر و بدتر

بهتر که نه اما بدتر شدم ، گلوم با بی رحمی تمام میسوزه و انگار یه چیزی داره بهش چنگ میندازه . مامان بابا رفتن باغ و همونجا با بقیه افطار میکنن . نتونستم سوپ درست کنم ، معصومه خیلی حالش بهتره . فرستادمش نودل بگیره تا به جای سوپ بخورم شاید گلوم و نرم کرد ، سیب زمینی و تخم مرغم پختم . داروهارو خوردم . خستم و سرم یه کم درد میکنه . دختر عمم روز اولی که معصومه حالش یه کم بد شده بود اومدم خونمون و خبر دار شدم که تب شدید داره .. انقدر عصبی شدم که میخواستم بزنمش . اون شب که به کم کسالت داشت بهش گفتیم نزدیک دختر عمه نشه ، اما انقدر بهش چسبید تا اونم مریض شد . چرا خواهرم انقدر کم عقله ؟ ظرفای ناهار و نتونستم بشورم و لباسارم تا نکردم ، تا 8 شب طولشون داد تا بشوره و جمع کنه !! کافیه من تو خونه حالم بد بشه تا خیلی چیزا به هم بریزه مخصوصا در نبود مامان . انقدر کرخت و داغون بودم که قبل شام رفتم دوش گرفتم تا شاید سرحال بشم . اگه خودم و نگه نمیداشتم تو حموم میفتادم .  

تنها جایی که میتونم حرف بزنم و خودم و از خستگی خالی کنم اینجاست 

فکر کنم آخرین پیامای وب فقط باید از حال آشفتم باشه 

برام دعا کنید 

65

دکتر رفتم ، احتمالا امیکرونه ... همه چیز درهم شده 

اعصابم واقعا خورده 

64

گلوم به شدت میسوزه ، نشاسته ی گل حل گرفتم بلکه نجاتم بده . سرفه هام کلافم کرده . امروز شاگرد دارم و هنوز فیلم آماده نکردم . خلع درونم هی کم و زیاد میشه ! .. این چند روز اصلا درس نخوندم و تست نزدم ( ننگ بر من ) گوشی دیگه آخراشه و خیلی داره اذیتم میکنه . کامپیوترم خراب شده و عکس و فیلمامون توش . امیدوارم بتونم وام فنی حرفه ای و هرچه زودتر بگیرم .. هنوز کارورزی نفرستادنمون !! دو ماه بیشتر تا پایان سال تحصیلی نمونده و بدون کارورزی اصلا مدرک نمیدن  . کار نقاشی خطم نصفه مونده و از بس آسیب دیده به خاطر نظر یه دبیر احمق دیگه که دست و دلم نمیره روش کار کنم . بماند چندین کار دیگه هم دارم و هنوز انجام ندادم . جشنی که میخواستن برای تولدم بگیرن افتاد بعد شبای قدر ، معصومه رفت تولد رفیقش بعدم من و مریض کرد ، شاید صدبار بهش گفتم نرو شلوغه دوستتم گفتی یه کم کسالت داره ، مریض میکنی مارو .. گوش نکرد . اینم حال و روز خودم و خودش . دیروز به خاطر همین سوزش گلو از ترس باشگاه نرفتم بقیه رو مریض نکنم .. سرماخوردگیه اما اگه یه درصدم امیکرون باشه خطرناکه . پریشب با مهدیه یه کم تو پیامکا حرف زدم . حالش انگار خوب نیست ، نخواست حرف بزنه .. این یه بار و متاسفام که نمیتونم از کسی مراقبت کنم . فعلا تو شرایطیم که مراقبت از خودم و روحم در الویته . چند سریال خیلییی باحال برومنس و بی ال پیدا کردم و گذاشتم بعد کنکور ببینم :")))) . پریودم به شدت تنظیماتش به هم ریخته و بیشتر از ده روزه لکم ، گاهی کم و زیاد میشه . دکترم رفتم ، فعلا سونو و آزمایش نوشته . دکتر اعصابم باید برم اما دونت مانی =) دیروز پیشش نوبت داشتم ، قرار بود دز قرصارو بالا پایین بکنه . شاید امروز دوباره نوبت گرفتم . حساب بانکیم خالی شده خالییی . از زمانی که شاگردام و کم کردم خیلی به بی پولی خوردم . باشگاهم نرم بدنم آسیب میبینه ، استخوان بندی ضعیف ، چرخش کتف و گودی کمر ... باید برم اصلاح درمانی تا کاملا مشکلات بدنیم حل شه ... بعضی اوقات خندم میگیره از این همه مشکل !! از صد جا ادم آسیب دیده ، یه طرف اعصایم ، یه طرف معدم ، یه طرف بدنم الانم که پریودم و مریض شدنم . ولی بازم خداروشکرررررر خیلی شکر 

چقدر حرف زدم ، خلاصه اره 

برام دعا کنید ، نقطه سر خط .