تاحالا شده قرص خوابم بخورید اما از خستگی و فکر زیاد خوابتون نبره ؟ یا از خودتون بپرسین چرا من اینجام ، چرا حالم بده ، از خودتون بپرسین مادرم کیه ؟! پدرم کیه ؟ و زمان و مکان و گم کنید ؟  تاحالا شده بی دلیل حالتون بد بشه و نتونین ریشه رو پیدا کنید ؟ تاحالا شده برای این که وابسته نشید ادمای مهم زندگیتون و از خودتون دور کنید ؟ من همه این کارارو کردم .. با خودم حرف میزنم ، شبای زیادی و بیدار میمونم و فقط فکر میکنم .. فکر میکنم که چه خواهد شد ! حس میکنم توی یه نقطه ای گم شدم ... زمانی که فهمیدم دبیر دوست داشتنی منم همچین آدمیه متوجه شدم تنها نیستم ... حس هفگی خیلی بده . خیلی سعی کردم خودم و کمک کنم .. ریشه ی گمشده ، درخت خشک شده ، غرق شده ! هرچی . من این حال و دوست ندارم ..