54
روز آخر .. ساعت های آخر .. نفس های آخر ..
بیاین دعا کنیم
دعا کنیم 1401 معجزه ی خداوند باشه
مراقب خودتون باشید :)
روز آخر .. ساعت های آخر .. نفس های آخر ..
بیاین دعا کنیم
دعا کنیم 1401 معجزه ی خداوند باشه
مراقب خودتون باشید :)
حس میکنم عاشق شدم ! مدت طولانی که این حس همرامه و هر سال قوی تر میشه .. با 1401 میشه 5 سال .. اما این حس عوض شده یه جور خاص و عجیبی شده .. و من نمیدونم این عشق کیه ! نمیدونم این احساس نسبت به کیه و چیه !! اره حس میکنم عاشق شدم اما چه زمانی ؟ چه کسی !؟
شایدم عشق نیست .. یه احساس گنگ و نامعلومه .. که نمیدونم چه خبره و نمیدونم چی قراره بشه . حس میکنم بخشی از وجودم جای دیگست و گم شده .. 30 فرودین تولدمه و نمیخوام مثل بقیه تولد بگیرم :) یعنی دوستیم ندارم که دعوتش کنم .. میخوام یه تولد متفاوت بگیرم اما نمیدونم چه تولدی . یه تولد ساده تو یه مکان خاص ، اگه کسیم نبود نبود .. شاید برای دل خودم رفتم یه کافه و یه کیک کوچیک سفارش دادم و تولد گرفتم :))) اره اینجوری خیلی قشنگه ...
هیچوقت نگفتم اما الان وقتشه . از وقتی که کرونا اومد و کلاس ها مجازی شد من بیشتر خونه نشین شدم و جایی هم نرفتم بیشتر از قبل متوجه این ارزوها شدم ! متوجه این اتفاقات و درگیر شدن بهشون ...
چون ممکنه کمی طولانی شه میرم ادامه مطلب ...
خواهان یک عدد پارتنر درسی هستم که به شدتتتتت پایه باشه و تا خود کنکور بخونه باهام
بلکه زورش بهم بچربه و منم بخونم
اگه هنرستانیم باشه یا کنکور هنری که عالیه
کسی هست ؟
سریال جدید دیدم ، دکتر روح . و دیشب بد و دیوانه رو شروع کردم . دیروز صبح کتابخونه بودم . قرار شد شبا بعد از درسم یه قسمت سریال ببینم . دلم یه زور میخواد یکی که بگه تن لشت و بلند کن . یکی که انقدر زورش بهم بچربه که واقعا درس بخونم . داشتم فکر میکردم یه پارتنر درسی پیدا کنم ... اما میدونم که اونم احتمالا نمیتونه کاری کنه بیشتر تلاش کنم و درس بخونم . یه کمک بزرگ میخوام ، خیلی خیلی بزرگ . بعد از دی ماه به معنای واقعی تن لش و بیخاصیت شدم . اصلا سیستمم عوض شد . هزاران کار سرم ریختته که هنوز تحویل دبیر ندادم . بی پولی بدجور زده من و .. فشار پشت فشار . چیزیم که تا کنکور نمونده . دبیر از کارام که تعریف میکنه خوشحال ترینم . به شدت منتظر تابستونم ، کلی ایده برای کار کردن و درآمد دارم . میدونم که کار حالم و خب میکنه .
میشه یکی بگه چی و زور کنم که درس بخونم ؟ بابامم دیگه زورش بهم نمیرسه ...
کلی حرف دارم ، کلی اتفاق افتاد . باشگاه دویاره ثبت نام کردم ، دکتر رفتم ، دکتر الیاسی . و برای عید در حال آماده شدنم !!
باشگاه خوبه ، سه روز در هفته و از نظر روانی خالیم میکنه .
دکتر که رفتم یادش اومد دو سال پیشم پیشش بودم ، برای نوار عصب . گفت دو سال پیش بهت گفتم اضطراب شدید داری اما دارو تجویز نکردم ، اما اینبار دارو داد و گفت باید تحت نظرش باشم . 14 فروردین مجددا وقت دارم . یه قرص برای خواب و برای مواقعی که حمله عصبی بهم دست میده و دوتا قرص دیگه که دقیق نمیدونم چیه اما برای کنترل اضطراب و وسواس های فکریه . حقیقتن خودمم نمیدونستم اون اتفاقاتی که برام میفته یه حملست ...
درد قفسه ی سینه ، دست و پا ، فک درد و سر درد ، تبش قلب ودرد قفسه سینه ، لرزش پا و گاهی دست ... این اواخر چندباری ناخداگاه خودم و زدم و یه بار گاز گرفتم ... از خودم میترسم . ولی خوب میدونم کی و چه زمانی تمام این بیماری های من شروع شد ... شبایی که گاه کابوسش و میبینم ... دوست ندارم اینجا درباره ی اون روزا بنویسم چون انقدر طولانی و پیچیدس که ... واقعا بیخیالش . گفت باید دور چیزایی که اذیتم میکنه خط بکشم ، چیزایی مثل فضای مجازی ، اخبار ، و هر آنچیز که بیش از اندازه هیجان زدم میکنه . گفت اگه با همین روند پیش بره باید دور درس و کنکور و کارمم خط بکشم ، اما باید بگم دیوونه نیستم و نمیتونم این کار و بکنم.
گاهی اوقات میخوام فقط توی دنیای کی دراما زندگی کنم ، درست همون لحظه ای که هوا تاریکه ، سرده و نور سفید و نارنجی ماشین ها و کافه ها ، و نور دکه های کوچیک رامیون کره ای همه چیز و غم انگیز تر ، خوشحال تر و قشنگ تر کرده ! . درست همون لحظه ای که دوتا معشوق به هم میرسن ، یا اولین دیتشون و میگذرونن ، لحظه ای که جدا میشن ، اشک میریزن و باز به هم وصل میشن . از همون لحظه هایی که برای اهدافشون میجنگن و تمام موانع و رد میکنن ، در آخر با دستی در جیب و دست دیگری که گرمای لیوان قهوه ی امریکانو اون و میسوزونه میگن : بلاخره موفق شدم :) . یا شایدم لحظه ای که برف میاد ، اولین تولد ها اتفاق میفته و ...
میدونین فقط یک کی درامر میتونه تمام این فضاهارو به درستی درک و تجسم کنه :)

وقتی به این فکر میکنم که جدی جدی جدی دارم بزرگ میشم من و میترسونه .. من سالیان زیادیه که بزرگ شدم . درست از زمانی که به تنهایی پام و مدرسه گذاشتم و برعکس بقیه بدون مادرم روز اول کلاس اول و گذروندم !! و درست پنج سال پیش حس کردم در اوج نوجوانی پیر شدم . دقیقا روز هایی که مامانم گفت عوض شدی .. مسیر زندگیت عوض شد و چیزی شدی که هیچوقت نبودی .. اما دو سال اخیر دلم برای بچگیایی که نکردم تنگ شد ، و به خودم گفتم تا دیر نشده باید دوباره بچگی کنم ..کمی بچگی کردم اما دیر شد .. خیلی دیر و حالا فهمیدم جدی جدی برای دومین بار دارم بزرگ میشم ، خیلی جدی تر از گذشته ...
چند روز پیش نشستم و به این فکر کردم که اگر زمانی سوالی داشتم و مامانم نبود باید چیکار کنم ؟! و بچگانه گریم گرفت . همیشه مادرم در کنارم نیست و این درسته . وقتی خیلی احساس گمشدگی میکنم نزدیک مامانم میشم و باهاش حرف میزنم . نه این که خیلی وابسته و مامانی باشم ! نه .. فقط ترس از آینده باعث این رفتار ها میشه مخصوصا که آخریا در من تشدید پیدا کرده و مادرم خیلی متعجب میشه . توقع همچین رفتارایی و دیگه ازم نداره مخصوصا از زمانی که شروع کردم از نظر روانی و مالی خودم و مستقل کنم . میدونین من همیشه اونی بودم که دلش نمیخواست بزرگ شه :) و حالا دارم با این موضوع به طور جدی روبه رو میشم . خب اره خنده داره این افکار اما من هنوز نتونستم باهاش کنار بیام و برام سخت و سنگینه ...
کاش یکی بود پنج سال پیش بهم میگفت برای بزرگ شدن خیلی زوده ، کاش یکی الان باشه و بهم بگه نترس :) قرار نیست چیز ترسناکی وجود داشته باشه ...
به وقت nامین روز ..
مهدیه سه چهار روز دوباره پیامک فرستاد ، جواب ندادم . به شدت دلم میخواد یه پول گنده بیاد دستم بتونم بهاش خانوادم و یه مسافرت ببرم . بابا فکرایی دربارم میکنه که اصلا خوشم نمیاد .. خیلی سختمه حرفاش و اینجا بزنم ، حس میکنم فضاش از این مسموم تر میشه . دلم میخواد سریال فرندز و بشینم از اول ببینم . خونه ی مامانبزرگم بودم ، مربای هویج درست کرده و خیلییی خوشمزس . پنجشنبه مامانبزرگم قراره حلوا درست کنه به رسم هرسال ، بهش میگن حلوا ضیابری که خیلی خوشمزس . همیشه نزدیک عید اکثر گیلانیا درست میکنن . چیزی تا عید نمونده ... امیدوارم امثال سال بسیار بسیار خوبی باشه . خیلی دلم میخواد با یکی حرف بزنم ، نمیدونم از چی اما از هرچی
امشب غربتی دارم مثل غربت میرزا کوچک خان ، اما من کجا و مرد جنگل کجا ...
امشب اهنگ میرزا کوچک خان باهام همدردی میکنه ... وقتی به گیلکی میخونه :
چقد جنگلا خوسی ملت واسی
خستا نبوسی
می جان جانان
ترا گوما میرزا کوچیک خان
خدا دانه که من نتانم خفتن از ترسِ دشمن
می دیل آویزانا
ترا گوما میرزا کوچیک خانا
چرا زودتر نایی
تندتر نایی
تنها بنایی گیلان ویرانا
ترا گوما میرزا کوچیک خانا
بیا ای روح و روان
تی ریش قربان به هم نوانان
تی کاس چومانا
ترا گوما میرزا کوچیک خانا
اما رشت جغلان
ایسیم تی قربان کنیم امی جانا
تی پا جیر قربانا
.................................................................
چقدر در جنگل برای مردم می خوابی
خسته نشدی
جانِ جانانم
با توأم ای میرزا کوچک خان
خدا می داند که من نمی توانم از ترسِ دشمن بخوابم
دلم آویزان است
با توأم ای میرزا کوچک خان
چرا زودتر نمی آیی
تندتر نمی آیی
تنها گذاشتی گیلانِ ویران را
با توأم ای میرزا کوچک خان
بیا ای روح روان
قربانِ ریشت
به قربان چشمانِ آبی تو شوم
چشمانت را روی هم نگذار
ای میرزا کوچک خان
ما بچه های رشت قربانت می رویم
جانمان را زیر پایتِ قربانی می کنیم
پ.ن : چقدر سخته ادم تو خاک خودش ، کنار مردم خودش ، کنار خانواده ی خودش حس غربت کنه ...
چقد جنگلا خوسی می جاناجانا !! ...
دیگه حتی ماکارونی و ته دیگ سیب زمینی هم حالم و خوب نمیکنه
از خودم ، از مهدیه ، از الهه ، از همه فراری شدم
تاحالا فراری بودین ؟! بعدش چی گیر افتادین ؟! یا نه همچنان به فراری بودن ادامه دادین تا فراموش بشین ؟
دیروز خیلی خوب بود ، مامانم پریروز داشت میگفت که دلش یه جشن تولد میخواد چون هرسال تولدش به خونه تکونی میخوره و همیشه خستس . اما امسال برای طنز ماجرا عکس کیکی که درست کرده بود و داخل گروه گذاشت و نوشت تولدم مبارک ! دوتا از عمه هام به شوخی نوشتن ماهم بیایم و .. خلاصه اومدن
عمم گفت کو آهنگت ؟ مگه نگفتم فقط به شرط آهنگ و رقص میام 😂
و اینجوری شد دست به کار شدم و کلی آهنگ بیس دار پلی کردم و انداختمشون وسط .. به معنای واقعی خوش گذشت
خیلی خیلی ..
منی که هیچوقت تو فاز این کارا نبودم چون مسخره بازی میدونستم ، دیروز یه مسخره باز حرفه ای شدم !!
نه که برای خودم نرقصم نه ! اما تو جمع
دیشب و اون کارام یه کم متفاوت بود ... 😂
امشب و میخوام به شب بیداری بگذرونم و درس بخونم ، امیدوارم خوابم نبره
دارم از درسا یه کم عقب میفتم ، الهه خیلی خوب داره تلاش میکنه امروز چندمین روز از نبودنه ؟! نمیدونم
لباسی که سفارش دادم ، خب یه اتفاقاتی افتاد که خیلی دیر تر به دستم میرسه ولی من اون لباس و خیلی دوست دارم
قانون اول : برای خودت خوشی های کوچیک بساز تا بقیه چیزارو فراموش کنی
حس بی محتوایی بودن میکنم تو وبلاگم
حس آپ کردن نوشتها و شعرام و ندارم ..
اما حس میکنم تابستون حسای خوبی قراره اینجا برقرار بشه
از اتفاقات گیج کننده متنفرم . این که دائم در شک و استرس باشی
چیزایی که نخوای برات اتفاق بیفته ، این خیلی خیلی بده
برای شما هم اتفاق افتاده ؟ چه سوالیه معلومه که افتاده ...
میدونین .. میخوام امشب بیاین و از خودتون بگین تو کامنتا ، هرچی که دل تنگت میخواهد بگو . کسی اینجا نیست که درد و دلات و قضاوت کنه . از آرزو ها ، هدف ها ، جنگیدنا ، اشک ها و لبخندا از سختیا ... بگین منتظرم :)
فعلا این پستم پین *
امشب از اون شبای عجیبه ، از اون شب های یک اسفندی . انقدر با سرعت گذشت که باورش سخته . من گیر کردم ، گیر کردم بین روز های دی ماه 98 . روز هایی که حس میکردم با تمام وجود حالم خوبه .. کاش ادامه پیدا میکرد . وقتی وبلاگم و میخونم میبینم اولش با چه انرژی بودم و حالا دارم بیشتر و بیشتر بخش غرق شده ی خودم و نشون میدم ... اما ، بارون یه روز میباره .. میدونم ! :)
دلم برای مهدیه خیلی تنگ شده ، برای مبینا برای بچه های اکیپ عجیبمون .. دلم برای خودم تنگ شده
خیلی بده آدم به خودش قول بده که برنمیگرده ..
اره امشب یکی از اون شبای یک اسفندیه که تمام تاریکی و دلتنگی دنیا بغلت میکنه ..
_دیدی چیشد فاطمه ؟ یکسال دیگه هم گذشت و دیدی که چقدر قوی موندی .. چقدر پشت خودت کوه شدی تو این مدت
میدونی چیه ؟ فاطمه تو روزای سختی و گذروندی ، این روزا که چیزی نیست دختر ! خیلی مراقب خودت باش .. خیلی :)