برای بار دوم بعد چهارسال ریواچش کردم .. من واقعااا عاشق این دراما شدمم :)) با این که دومین باری که دیدمش اما بازم افسردگی بعد سریال گرفتم ، میخوام قسمت های ویژه اش و ببینم

وقتی تموم شد ، با خودم فکر کردم کاش ته داستان همه ی آدم ها مثل همین دراما ها خوب تموم بشه ‌. حالا داستان تحصیلی ، کاری یا عشقی .. هرچی که هست به یه پایان خوب برسه .

درسته که سرآشپز به بدنش برگشت اما ته فیلم متوجه شدیم که سرآشپز همون شخصیت واقعی ملکه بود . چیزی که از بقیه مجبور بود پنهان کنه . سرآشپز بهمون یاد داد که فقط کافیه خودمون باشیم تا همه چیز درست پیش بره !! ملکه همه چیز و میدید و درک میکرد ، یه جورایی داشت از سرآشپز جنگیدن یاد میگرفت ..

من توی این فیلم عاشق بازی شین هه سان شدم .. اون بازیگر خیلی خوبیه اما مهارت های واقعی خودش و اینجا نشون داد .

میگم شاید هممون یه سرآشپز درون داریم ولی مثل ملکه جرعت نمیکنیم نشونش بدیم . به هر حال اگه هم نشون بدیم احتمالش کمه که مثل سرآشپز دوست داشتنی بشیم !! شایدم لازم باشه ما هم چول جونگ خودمون رو پیدا کنیم ! اون وقت هرجور که هستیم دوستمون داره .

__ میگم چرا انقدر کی دراما ها خوبن ؟! جدی میگم . یه جوری خوبن که باهاشون زندگی میکنی خاطره میسازی و دلتنگشون میشی .. من به کمک همین دراماها روزای سختی رو پشت سر گذاشتم ! تنها دلخوشی من تنها پناه من همین سریالان ! عجیبه نه ؟ انگار مثل یه رفیقی باشه که در هر شرایطی بهت دلگرمی بده و آرومت کنه ، خیلی وقت ها هم امیدوار ...

یاد هندوانه چشمک زن افتادم .. بی شک من یه بخشی از وجودم رو توی این سریال ، لابه لای شخصیت ها و دیالوگ ها جا گذاشتم ! یعنی فقط من اینجوری نبودم خیلی هاااا مثل من این احساسات رو تجربه کردن .

دلم میخواد کی دراماهای قدیمی‌ که هم دیدم ، هم بعضیاشون رو جا انداختم ، نگاه کنم .