17
یه روزایی خیلی صمیمی بودیم ، از تنفر شروع شده بود رفاقت ما ، یه جله مسخره و خنده دار میگفتیم به هم ، هم برای شوخی هم یه جدیتی قاطیش میکردیم ، میگفتیم : آخرش یه من میمونم یه تو
قبل هنرستان یه سه سالی با هم دوست بودیم ، هردوتامون با هم وارد هنرستان شدیم . یه گروه انیمیشن تشکیل دادیم با یکی دیگه از بچه ها و شدیم سه نفر ، اون روزا سخت گذشت خیلی تحت فشار روانی کار بودیم اما حس میکردم این رفاقته داره پرنگ تر میشه ...
سعی میکردم کنارش باشم ، به حرفاش گوش کنم ، براش رفاقت کنم . از اونجایی که ضربه های بدی قبلش از رفاقت خورده بودم کمی نسبت به قبل عاقلانه تر رفتار میکردم ، در کل ادمای سمی زیادی تو زندگیم راه میدم ... اما میدیدم و حس میکردم چقدر نسبت به منافع خودش به من پشت میکنه ، رفتاراش عوض شده بود ، انگار که دیگه من و به چشم رفیقش نمیبینه ، و درست بود رابطه ی دوستی ما خیلی راحت به هم خورد
حوصله ندارم بگم چطور
اما من آدمای محدودی دور و برم دارم و معمولا نگه میدارم ، وقتی یه نفرشون کم میشه خلاء بزرگی حس میکنم ، و فکر میکنم نفر بعدی قراره الهه باشه ... نمیدونم شاید این رفتارای عجیبمه که دیگران و ازمن زده یا دور میکنه !
قبلا خیلی به خاطر همچین مسائلی اسیب میدیدم ، اما حالا فقط زیادی آرومم فقط یه غمی این وسطا حس میشه که کامل مربوط به این قضیه نمیشه .
حالا که فکر میکنم هیچوقت یه دوست ثابت تو زندگیم نداشتم . یعنی کسی نبوده که بخواد باشه ! در حال حاضر بیشتر تنفر خریدم از دیگران برای خودم .
و نگرانی که الان دارم این که برای اولین بار 13 روز دیگه مهدیه رو میبینم و نمیخوام تصورش نسبت به من عوض شه :) اما من کار خاصی نمیکنم ، خودم میمونم و خود واقعیم و نشونش میدم ... دلم میخواد برم دریا :)) حال این روزام زیادی ابریه ...
جسمم سال ها پیش در دریا دفن و حالا تبدیل به بارون شدم ، اندراحوالات یک روح گمشده ...